جادوگر


جادوگر خيالم، تو را در ذهنم پديدار ميكند

به دستانش خيره مي شوم

اي كاش پوچ نباشند

شايد اين بار معجزه شود

كوچه ها نداي آمدنت را چراغاني مي كنند

در دلم شعبده اي بر پاست

با كوله باري خميده در خاطراتم قدم ميزني

ردپايت را نمي يابم

كجاي اين مسير جا مانده اي؟

چشمان را ميبندم؛

شايد اين بار رويايم پوچ نباشد

جادوگر ، دستانت را به سمتم نشانه بگير

شايد اين بار دنيا به كأم من بچرخد

در دلم شعبده اي ميرقصد (م.ک) شعبده#شعر#شاعر#دلنوشته#نویسنده#انتظار#