اندر احوالات رمان‌خوانی

(این پست را سه روز پیش نوشته‌ام.)

ظهر تابستان نوزده سالگی‌ام بود. در خانه‌ی مادربزرگم روی زمین پخش شده بودم و همه‌ی خانواده خواب بودند. گرما امان و حوصله‌ام را خط‌خطی کرده بود. برای بار هزارم در ده دقیقه اینستاگرم را رفرش کردم تا پست جدیدی ببینم. اما ظاهرا نه تنها همه‌ی خانواده خواب بودند، بلکه کل دنیا از گرما بیهوش شده بود. عقربه‌های ساعت لج کرده بودند و قصد حرکت نداشتند. از سر بی‌حوصلگی و فقط از سر بی‌حوصلگی، کتابی را که دم دستم بود برداشتم و به امید گذراندن سریع‌تر وقت، شروع به خواندن کردم. اسم کتاب بود «خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت».

خیلی کلیشه‌ای است اگر بگویم زندگی من به قبل و بعد از آن ظهر تقسیم شده، اما باید بگویم که زندگی من به قبل و بعد از آن ظهر تقسیم شده‌است. لذتی که خواندن آن کتاب در من ایجاد کرد معادل با هیچ لذتی در قبل و بعدش نبود. شرمن الکسی، نویسنده‌ی کتاب، زندگی واقعی‌اش را دستمایه‌ی شوخی‌هایش قرار داده بود. نه می‌شد یکسره به کتاب خندید و نه می‌شد یکسره با کتاب اشک ریخت. باید می‌خندیدی و اشک می‌ریختی.

من تا نوزده سالگی کتاب‌خوان نبودم. تنها کتاب‌هایی که در سنین نوجوانی‌ام خوانده بودم سری تن‌تن، سری هری‌پاتر و سری در جستجوی دلتورا بود. برایم کسانی که کتاب می‌خواندند قابل درک نبودند. احساس می‌کردم بیشتر از اینکه از خواندن لذت ببرند، از خودنمایی لذت می‌بردند. اما از نوزده سالگی تا حالا، یعنی در طول این ۴ سال، بیش از ۱۵۰ رمان خوانده‌ام. از ابله داستایفسکی گرفته تا ریگ روان تولتز. از کلیدر دولت‌آبادی گرفته تا سرخ سفید یزدانی خرم.

به مناسبت روز اول مارس، روز جهانی کتاب وظیفه‌ی خودم دیدم تا از کتاب‌ها بنویسم و بگویم خواندن چه تغییراتی در من ایجاد کرده است.

۱− یاد گرفته‌ام نگاه کنم:

دنیا بدون جزئیات خشک و بی‌رحم است. تصور کنید روزی را که وقتی از در خانه به بیرون می‌آیید، فقط آسفالت خیابان را می‌بینید با آدم‌هایی که همه‌شان شبیه هم هستند. قابل تحمل است؟ به عقیده‌ی من نه، و معتقدم هرچه بیشتر این جزئیات را درک کنیم، زندگی قابل تحمل‌تر می‌شود.

۲− یاد گرفته‌ام گوش بدهم:

وقتی به نویسنده اجازه می‌دهیم چند صد صفحه متکلم وحده باشد و ما مخاطب صامت، ناخودآگاه تمرین شنیدن کرده‌ایم. این تمرین باعث شده که بتوانم به دردهای اطرافیانم گوش بدهم، بدون اینکه به آن‌ها حس مزاحم بودن القا کنم و بدون اینکه آن‌ها را قضاوت کنم. عمیقا عقیده دارم که آدم‌ها با حرف زدن سبک می‌شوند و راحت‌تر به جنگ زندگی می‌روند. کمک جنگ اطرافیان بودن را دوست دارم.

۳− یاد گرفته‌ام توجه کنم:

کلمات اهمیت دارند. بدون کلمات ما نمی‌توانیم احساسات خودمان را منتقل کنیم. درک این موضوع که کلمه‌ها باری روی دوش ما هستند آسان نیست. اما وقتی این مهم را درک کنیم، به انتخاب آن‌ها توجه می‌کنیم. مثلا بین عزیز و عزیزم فرق می‌گذاریم، به هر آدمی در زندگی‌مان نمی‌گوییم عزیزم، و وقتی می‌خواهیم با عزیزمان حرف بزنیم، کلمه کم نمی‌آوریم و کلمات‌مان خالی از معنی نیستند. باید اعتراف کنم که مورد شماره‌ی ۳، گاهی اوقات دردناک است. چون ممکن است از کسی حرفی بشنویم که برای او معنای خاصی ندارد، ولی برای ما تماما معنی است و اگر این اتفاق برای‌تان نیافتاده است، از من قبول کنید که بسیار بسیار دردناک است.

۴− یاد گرفته‌ام زندگی تکرار مکررات است:

وقتی تجربه‌ی زندگی‌مان کم است، هر اتفاق جدیدی باعث می‌شود فکر کنیم فقط و فقط ما دچار این اتفاق شده‌ایم و کسی نمی‌فهمد چه می‌گوییم. اما خواندن داستان‌های مختلف به ما می‌فهماند هرچه بر سرمان می‌آید بر سر دیگرانی هم آمده است. بسیار لذت‌بخش است دانستن این موضوع و از آن لذت‌بخش‌تر، توانایی پیش‌بینی پیامدهای اتفاقات است. با رمان‌ها یاد می‌گیریم در برابر اتفاقات چه واکنشی داشته باشیم تا کم‌ترین دردسر را تحمل کنیم.

۵− یاد گرفته‌ام آدم‌ها را درک کنم:

نگذارید به حساب حرف فلسفی زدن، اما واقعا به نظرم آدم‌ها تنها و بی‌دفاع هستند. آدم‌ها نمی‌دانند باید چه کار بکنند. به همین صراحت. زندگی کردن با شخصیت‌های رمان‌ها این قابلیت را به من داده که آدم‌ها را درک کنم. حتی عجیب‌ترین کارهای‌شان هم برایم قابل درک است. می‌گذارم به حساب دست و پا زدن‌شان برای جلوگیری از غرق شدن.

حرف یکی مانده به آخر:

تأثیر کتاب‌ها در زندگی من بسیار بیشتر از چیزهایی است که این‌جا نوشته‌ام. اگر می‌خواستم همه‌اش را بنویسم احتمالا خودش یک کتاب می‌شد، برای همین به این مقدار بسنده کردم که بیش از این خسته‌تان نکنم. بعدها شاید در پستی جداگانه بنویسم چرا انقدر کتاب‌ها را دوست دارم.

حرف آخر:

نزدیک عید است. دادن کارت هدیه‌ی کتاب‌فروشی‌ها به عنوان عیدی، هم برای عیدی‌دهنده لذت‌بخش خواهد بود و هم برای عیدی‌گیرنده.