چقدر می شود از مرده چشم مردن داشت؟

هفته‌ی پیش، یکشنبه ساعت ۳ بعد از ظهر، نون خودش رو از بالای ساختمون پنج طبقه‌ی اون سمت خیابون پرت کرد پایین. زمونه‌ی خوبی رو برای این کار انتخاب نکرده بود، چون مجبور شده بود توی جیبش بنویسه که تصمیمش به خاطر نهنگ آبی نبوده و مشکلات شخصی باعث این بلا شده. همین‌قدر پوچ و ابزورد. نون سنی نداشت، ۳ سال از من کوچک‌تر بود. یعنی ۵۰ سالگیش رو داشت می‌گذروند. چشم‌هام تار می‌بینن، چشم‌پزشکی هم گرونه، باید بسازم باهاش. من ۵۳ سالمه. دیروز جشن تولدم بود. دروغ میگم، نمی‌دونم تاریخ تولد کیه. بازم دروغ میگم من متولد ۱۰ شهریور سال ۱۹۵۰ و یه کم هستم. این رو راست می‌گم. میگن وقتی داری دروغ میگی با جزئیات دروغ بگو که باورپذیرتر بشه، شد؟

داشتم از نون می‌گفتم، برنده‌ی مدال طلای شنای قورباغه‌ی ۷۰۰ متر آسیا بود. با اینکه اختلاف سنیمون ۳ سال بود، ظاهرمون با هم حداقل ۳۰ سال فرق داشت. بهش می‌خورد ۲۰ ساله باشه، به من ۵۳ ساله. وکالت می‌خوند، دانشگاه تهران. همه دوستش داشتن، هیچکس حدس نمی‌زد ۲۰ ساله باشه، آخه فقط ۳ سال با هم اختلاف سنی داریم، نه سی سال. چجوری تونسته بود همه رو قانع کنه که اینقدر کم سنه؟

وقتی تنش رسید به زمین، تا چند دقیقه‌ی بعد نفس می‌کشید، صدای نفس کشیدنش تا ساختمون ما می‌اومد. صدای تنفسش وصل شده به صدای جیغی که چند ثانیه طول کشیده بود تا بالای ساختمون پنج طبقه‌ی اون سمت خیابون رو وصل کنه به کف اون سمت خیابون. گوش‌هام مرض جدید گرفتن، صداها میان توش، بیرون نمی‌رن. هنوز صدای ضجه‌های مادرش توی گوشمه. یک هفته گذشته، باید بگردم دنبال متخصص گوش و حلق و بینی، بلکه بشوره بریزه بیرون صداها رو. آخه من که سنی ندارم، چجوری تو ۵۳ سالگی انقدر پیر شدم؟

می‌گفتن نون عاشق شده، دروغ می‌گفتن، ولی چون با جزئیات بود مردم باور می‌کردن. جزئیاتش اینجوری بود که عاشق دختر طبقه پایینی ما شده بود. اسمش ر بود و موهای مشکی و چشم‌های قهوه‌ای خرمایی داشت. همون رنگی که مو و چشم دلبر بود، ولی خب معلومه، نه به اون قشنگی. انگاری خدا خواسته بوده که دوباره یه تلاشی برای خلق دلبر بکنه، وسط راه خسته شده بود و گفته بود همین رو بفرستین بره پایین حوصله‌ام سر رفت. آخه می‌دونی چیه؟ خدا دلبر رو اون روزی خلق کرد که حالش خیلی خوب بود. همون روزی که آدم و حوا برای اولین بار پریدن بغل همدیگه. خدا اون روز حالش خیلی خوب بود. می‌دونست چیز عجیبی خلق کرده، ولی نمی‌دونست نتیجه‌اش انقدر خوب میشه. باید توی موبایلم بنویسم که فردا برم نتیجه‌ی آزمایش رو بگیرم. تحت بیمه است. نتیجه رو به کی نشون بدم که ازم پول نگیره؟

اینکه می‌گم دروغ میگن بخاطر اینه که آدم عاشق خودش رو نمی‌کشه. آدمی که عاشق شده باشه نه تنها خودش رو نمی‌کشه، بلکه خودش رو خیلی هم دوست داره. الکی که نیست، عشق رو قبول کرده. حداقلش اینه که به خودش جایزه‌ی عاشقی میده. مثلا اینطوری که با خودش قرار می‌ذاره هرروز بشینه دم پنجره و اومدن معشوقش رو ببینه. شاید هم راست می‌گن، شاید نشسته بوده ر رو ببینه. شاید ر رو دیده و فکر کرده دیگه از خوشی‌های دنیا چیزی نمی‌خواد، تو همین فکرها بوده که پریده پایین. ولی نه، از قبل برنامه داشته برای پریدن، به خاطر اون نامه‌ی توی جیبش می‌گم. اصلا فکرش هم احمقانه بود، مگه همه مثل من هستن که سر دیدن دلبر خودشون رو از بالای ساختمون پنج طبقه‌ی این سمت خیابون بندازن پایین؟


پی‌نوشت: 

چقدر می شود از مرده چشم مردن داشت؟

احبتی قتلونی کما تشا. . . دشمن

محمدرضا حاج رستم بیگلو


منتشر شده در وبلاگ شخصی‌ام