<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>پست‌های انتشارات آنام</title>
        <link>https://virgool.io/0911897XXXX/feed</link>
        <description>1/280</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 02:57:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/</url>
            <title>آنام</title>
            <link>https://virgool.io/0911897XXXX</link>
        </image>

                    <item>
                <title>متن آهنگ سلول 8 از milad rastad و ali z h</title>
                <link>https://virgool.io/0911897XXXX/%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%B3%D9%84%D9%88%D9%84-8-%D8%A7%D8%B2-milad-rastad-%D9%88-ali-z-h-qbbcz0bqmflw</link>
                <description>درد و از هر طرف خوندم غیر درد نیستگرچه از بابا شنیدم گریه کار مرد نیستدشمنان از روبرو دوستان از پشت سرخنجری توی کمر خنجری توی جگرسرنوشتم شد فقط ای کاش و آه و ای دریغروی دار و در فرار و زیر حکم و زیر تیغحکم من هرچی که باشه میپذیرم حقمهزندگی با زنده بودن فرق ها دارد رفیق ( ?? )لطفا نظم دادگاه رو رعایت کنیدمتهم وارد جایگاه شهدفاعیه خودتو مطرح کندفاع ؟ من دفاعی ندارمیسری حرفه میخوام برام بنویسیدبنویس مال منه جرمش مال منهمن چشام چرخید و حق من اینه دل بکنهبنویس که  اسم من رو همه بودهرچقدر خوبمو خاص تو چشم یه رده بودبنویس حق منه باشه اگه ماله همهباشه با گرگی که به گله زد نمیزنهبنویس جرم منه به خودش مشت بزنهحتی رفتو حتی این شد تقصیر منهبنویس هوای بارونی برامقدمی توی خیابونی برامبنویس بنویس تو که تو سیگاری برامخلوت و یه گوشه دیواری برامبنویس بنویس عقده و تنهایی برامیه موزیک و داد و فریادی برامبنویس دیوونه بازی انفرادی کارت قرمزبنویس پا بند و اعدامی برامبکشیدم بالاختم دادگاهسلوله کل زندگیم همین سلولهخواب و بیداری و دوری زورهنامه های زیر تخت نخوندهاینجا زندونهزندونه حق نداری فکر کنی به خونهعاشق رسیده به لب جونتفکر آزادی و اشک رو گونهاینجا زندونهدلم اسیرته تو این شب دریتو میکشهدرد خاطره هام با تیغ با این اشکای چشهبنویس دلم پره مشتی بدجور دلتنشگماشک رو گونه و حبس توی سلول 8به خدا که تو خوبی میدونی من بد منمهرکاری کردی بگو جرمش رو گردنمبازم گریه چرا بازم دلتنگیتو واسه تبرئه ی من داری میجنگیمن به تعداد تموم میله های زندونباعث درد تورو میزنم میام بیرونعاقبت هرچی که باشه نمیمونم این تووحشی ام وحشی ترم کردن تو این سلولهمه اینجا مثل من حیرونن حیرون حیرون( ســــــــــــــــــــــــــــــانســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور)سابقه نمیشناسه پدر مادر خوار برادربال و پروانه نسوز گل و پروانه نمونسلوله کل زندگیم همین سلولهخواب و بیداری و دوری زورهنامه های زیر تخت نخوندهاینجا زندونهزندونه حق نداری فکر کنی به خونهعاشق رسیده به لب جونتفکر آزادی و اشک رو گونهاینجا زندونه(با اینکه یکی از افسرده ترین اهنگایی که شنیدمه بازم هر بار میشنوم ارامش بیشتری پیدا میکنم و حالمو خوب میکنه)</description>
                <category>آنام</category>
                <author>Dipper</author>
                <pubDate>Tue, 14 Sep 2021 10:55:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باشد که آینده از آن ما</title>
                <link>https://virgool.io/0911897XXXX/%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D9%85%D8%A7-wa4ublubrwrq</link>
                <description>  داشتن چشم‌انداز روشن از آینده شاید مهمترین موتور محرکه هر شخصی باشد. وقتی این موضوع به سطح یک ملت در یک مختصات جغرافیایی کشیده می‌شود، اهمیت دوچندانی پیدا می‌کند؛ و روشن نبودن چشم‌انداز و نداشتن دید به آینده مثل زهر ملت را می‌تواند دچار خلسه کند، به خواب فرو برد، و در نهایت اسیر کابوسش کند؛ درست مثل وضعیت کنونی ایران. شخصا و تا جایی که خوانده‌ام و شنیده‌ام اینگار کسی هنوز راهی برای دمیدن بر آتش امید ملت پیدا نکرده و اینگار همه دست نگه‌داشته‌اند تا زمان چه کند و جهان به کجا رود. این حالت انفعال در نظر دادن و باز کردن راهی و یا گشودن دریچه‌ای  به باغ روشن و امید بخشی برای ملت، بخشی بر عهده علما قوم و بخشی هم بر عهده‌ی تصمیم‌گیران و مسئولین و اداره کنندگان مملکت است. در شرایطی که اعتماد عمومی به نهاد حکومت در ایران به طرز بی سابقه‌ای فرو کاسته و حرف‌ها و رهنمودهایشان به باد هوا می‌ماند در چشم ملت و نبود منتقدین و عالمانی که طرحی شگفت طراحی کنند که هم بوی آبادی و آزادی بدهد و هم امکان اجرایی و ثمربخشی داشته باشد؛  نتیجتا ملت می‌مانند با عمری که به تباهی می‌گذرد و زندگی‌ای که به تلخی، بدون چشم‌انداز و فردای روشن. خب طبعا در این شرایط هر کس به مقتضای جایگاه و امکانش سعی می‌کند، خرک خویش را لنگان به مقصد برساند، یکی با مهاجرت و ترک وطن و دیگری با ماندن و زل زدن به آینده و انبوهی از سوال‌هایی که اینگار پاسخی برای آن‌ها نیست. با این همه چاره چیست؟احمد زیدآبادی در یادداشتی به نکته‌ای اشاره می‌کند که خالی از لطف نیست. می‌گوید در ایران همواره منابع کم بوده است و شرایط زندگی سخت. ولی ایرانیان در این جغرافیا به مدد دو ویژگی در طول تاریخ دوام یافته‌اند، سخت‌کوشی و قناعت. برای اینکه بخواهم منظورم را بهتر برسانم شاید بد نباشد به سر مقاله روزنامه طوفان در سال 1302 به قلم فرخی یزدی اشاره‌ای کنم. ایشان در این مقاله سعی دارد به یکی از سوالات و دغدغه‌های آن روز که فساد حاکمین و عدم توانایی حکومت در اداره مملکت است؛ جواب بدهد. فرخی یزدی هرچند نقش حاکمیت وقت را در تیره‌روزی وضع مردم نادیده نمی‌گیرد ولی مشکل اساسی‌تر را نگاه مردم به صورت مسئله-عقب‌ماندگی ایران و فساد حاکمین- می‌داند. ایشان مردم را توصیه می‌کند که اگر کار نمی‌کنند لااقل می‌توانند کمتر تریاک بکشند و یا هوسرانی کنند. مردم را به خردورزی و کار کردن و کار کردن تشویق می‌کند.دیگر اینکه از زنده‌یاد احسان یارشاطر وقتی درباره راه آبادی و آزادی ایران سوال پرسیده می‌شود، ایشان توصیه می‌کنند به کار کردن، کار کردن و کار کردن.چندی پیش در هیاهوی قطعی برق‌های مکرر کشور آقای چیت چیان وزیر سابق نیرو مقاله‌‌ی مفصلی درباره وضعیت صنعت برق در روزنامه دنیای اقتصاد نوشت. حرف اصلی ایشان این بود که نمی‌شود برق با کیفیت اروپا تولید شود ولی با قیمت ایران به دست مشتری برسد. نکته‌ی دیگری که مو به تن سیخ می‌کرد، کمبود بودجه برای تجهیزات و نگهداری و افزایش تولید برق است. مبحثی که اگر تامین نشود می‌تواند کل صنعت برق کشور را از پا درآورد. ادامه بحث را با جواب دادن به سوال زیر پی می‌گیرم: یک: وظیفه و مسئولیت‌های مردم و حاکمیت در قبال آینده ایران چیست؟وظیفه مردم شاید چیزی جز سخت کوشی و قناعت نباشد. هر کس که قرار است در این خاک روزگار سپری کند، باید همواره این نکته را مدنظر داشته باشد که منابع اندک است و در هر جایی و مبحثی باید صرفه‌جویی کرد. وظیفه دیگر مردم مشارکت فعال در اداره امور مملکت و تحمیل حقوق خویش بر حاکمیت است. وظیفه سوم کار کردن و کار کردن و کار کردن. ایران آباد نمی‌شود مگر اینکه هر ایرانی در جایگاه خویش عرق بریزد و زحمت بکشد.وظیفه حاکمیت بازگشت به خردورزی و تدبیر است. در بادی امر حاکمیت باید نشانه‌هایی از خردورزی را نشان بدهد و به مرور اعتماد عمومی را کسب کند. تا اعتماد عمومی مردم به حاکمان به جایگاه درستش برنگردد امکان عملی کردن هیچ برنامه‌ای به طور شایسته نخواهد بود. در گام بعد حکومت باید تکلیفش را در حوزه‌های مختلف مانند؛ الگوی اقتصاد کشور، سیاست خارجی، روابط با همسایگان، مسائل محیط زیستی، مسائل اجتماعی و ... مشخص کند. بعد از مشخص شدن تکلیف، وظیفه حاکمیت گرفتن تصمیمات سخت و اداره مملکت بر اساس الگوهای علمی و مدیریتی  است. شاید اولین تصمیم سخت حذف یارانه‌ها، کاهش برداشت آب زیرزمینی، تغییر نظام بانکداری، حذف شورای نگهبان، تغییر نگاه به مسائل زنان و پوشش آن‌ها و توسعه صنعتی باشد. قدم بعدی واگذار کردن تصمیمات خردتر به مردم و بهره بردن از خرد و عقل جمعی مردم در تصمیمات خرد و درشت و اعتماد به مردم است. همه‌ی این‌ها نمی‌شود مگر با پذیرفتن دموکراسی ولی نه به صورت حداقلی بلکه با تمام شرایط و ضوابط آن. شاید بد نباشد جکومت تمرکز را بر تهران بردارد و امکانات و منابع را در کل کشور توزیع کند؛ مخصوصا در جنوب کشور و در سواحل خلیج فارس که می‌تواند موتور محرکه اقتصاد کشور و همچنین عامل بازدارنده در روند مهاجرت از شهرستان‌ها به تهران باشد. در پایان اینکه اگر مردم آگاهانه و فعال در قبال مسائل مملکت برخورد کنند و حاکمیت نیز دست از ماجراجویی و سعی و خطا کردن بردارد و اداره امور مملکت را بر مدار خردورزی و منافع ملی قرار دهد، آینده می‌تواند روشن باشد. به قول نامجو «باشد که آینده از آن ما!»پی نوشت: 1- توصیه می‌شود مقاله جناب چیت چیان درباره مشکلات صنعت برق و آب ایران حتما مطالعه شود. https://donya-e-eqtesad.com/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-39/3411502-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%862- یادداشت آقای زیدآبادی در کانال تلگرام ایشان https://t.me/ahmadzeidabad قابل دسترس است.3- سرمقاله روزنامه طوفان به قلم فرخی یزدی در کانال قدح‌های نهانی https://t.me/qadahha در دسترس است. </description>
                <category>آنام</category>
                <author>هادی فرامرزی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Oct 2018 18:49:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی بچه بودم (از هفت سالگی تا دانشگاه)</title>
                <link>https://virgool.io/0911897XXXX/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-grt6yvo31hin</link>
                <description>از هر دوره و سنی در گذشته تصویری  در ذهن دارم و تصاویری که دنباله‌شان را بگیری به آینده‌های دور هم می‌رسند. فکر کردم که همان تصاویر کلی را اینجا ثبت کنم. اینطور شد که یک مجموعه‌ی احتمالا دوازده قسمتی یعنی از دبستان تا کنکور را به اختصار اینجا روایت می‌کنم. روایتی از کودکی شرور،  خیالاتی و وحشی تا نوجوانی علاقه‌مند به جنس مخالف، درسخوان و اهل رقابت و تا دبیرستان که مبدل می‌شود به خرخوان باهوشی که هدایت را هم کشف کرده است. روایتی از خودم. اول دبستانکلاس اول ب بودیم. آقای غلامی معلم بود. تصویری از ایشان در خاطر ندارم. ولی فکر کنم تا حدی زال و بور بود. دبستان روستا شهید قربت بود که وقتی به راهنمایی هم رسیدم دقیقا وجه تسمیه آن را نفهمیدم. بعدها فهمیدم قربت فامیل شهیدی است. شهیدی که از شهدای روستا هم نبود. دو روز قبل از شروع مدرسه برادرم دستم را گرفت و برد شرکت تعاونی عشایری و روستایی که برایم رخت مدرسه بگیرد. یک پیرهن، شلوار و کفش. فقط شلوار را یادم است که آتشی رنگ بود و جنس زبر و خشنی داشت. تا یادم نرفته بگویم که بدون اینکه مهد کودک یا پیش دبستانی بروم مستقیم رفتم و پشت نیمکت‌های تنگ و کهنه نشستم. از قرار معلوم متولد 14 مهر هستم ولی شناسنامه یک مهر هست. سال قبلش مادرم دستم را می‌گیرد و می‌برد ثبت نام کند که مدیر مدرسه بدون اینکه کاری به سن و سالم داشته باشد می‌گوید خیلی ریزه پیزه است و بهتر است سال بعد ثبت نام شود. مادر هم خیلی ساده قبول می‌کند. با نیمکت‌های بی ریختی که بعضی بلند  بودند و بعضا نشیمنگاه درستی نداشتند، باید سر و کله می‌زدیم. آقای غلامی آدمی مهربان ولی موجی بود. بعضی وقت‌ها ویرش می‌گرفت که ما را خوب گوشمالی دهد و می‌داد. سال اول دبستان برای من سال دل کندن از درخت گردوی کنار پنجره و گنجشک‌هایی بود که دائم روی شاخ و برگ‌ها جیک جیک می‌کردند و بالا و پایین می‌پریدند. کلاس سه پنجره داشت که در طول کلاس به حیاط و درخت گردو باز می‌شد. رو به تخته که نشسته بودم پنجره‌ها سمت راستم ولی آن سوی کلاس بود. اینقدر حواسم از کلاس و تخته پرت می‌شد و محو گردو می‌شد که آقای غلامی بعد از چندماه دید کتک افاقه نمی‌کند و جایم را عوض کرد و نشاند کنار پنجره و گفت:«همینجا بتمرگ و هرچقدر می‌خواهی بیرون را نگاه کن.»در تصویری که از زنگ استراحت دارم خودم را سایه‌ی منفردی می‌بینم که به تنهایی می‌دود، رویاهای کوچکی دارد و بیشتر از اینکه از مدرسه ترس داشته باشد با محیطش بیگانه است. توی روستا تقریبا همه کشاورزی داشتند و بخاطر همین، پاییز همه سیب داشتند. اول صبح بچه‌ها از سر خودشیرینی و ترس (احترام نبود) کلی سیب و تک و توکی پرتقال روی میز معلم می‌چیدند. یک روز دو نارنگی داشتم. میوه‌ای که نایاب‌تر بود آن روزها و صبح روی میز معلم نگذاشتمش. خوب یادم است که معلم مرا کشاند پای تخته و رفت سر کیفم و دو نارنگی را برداشت. البته خوب بلد بودند با چرب زبانی خرمان کنند. تصاویر دیگری هم هست مثل اولین نقاشی، علی محمد(پسرکی که خودش را به خلی میزد برای خنداندن بقیه)، رتبه چهارم شدن کلاس و پسر آقای غلامی که اگر بخواهم روایتشان کنم طولانی می‌شود.</description>
                <category>آنام</category>
                <author>هادی فرامرزی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Mar 2018 14:08:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>