آن چه میدانم این است که هیچ نمیدانم.
کجا هستم؟ نمیدانم.

یک ذره از همه جایِ هستی در ذهنم میچرخد. کمی مادر، کمی آبی و کمی مَرگ. دروغ گفتن که کاری ندارد. یک عمر به خودم دروغ گفتهام که نویسندهام و رقصیدن با کلمات را بلدم. به دیوانهی خوشحالی میمانَم که از چشم مردمان، با هیچ میرقصد. با یک خلاء بزرگ پُر از دروغهایی که نشسته و با حوصله برای خودش بافته. کتاب پرسید: شما به چه چیز میگویید هنر؟ رنگها به ذهنم آمدند. نقشها، نگارها. به اصفهان فکر کردم. به تو و به همهی نقاشیهای ابلهانهی چهاردهسالگیام. بگو ببینم، عاشق شدهای؟ حوصلهی کتابها را ندارم، اجازه بده بَرْگها را بخوانم. همیشه شیفتهی خطخطیها بودهام. بوی قهوه پیچیده و من نمیدانم هنر چیست. دیوانهی خوشحالِ رقصان منم. حواسم نیست چشمها چه دلی برایم میسوزانند. دلهاشان ارزانیِ خودشان. زندگیهای بیریختشان هم ارزانیِ خودشان. اگر بمیرم، کسی به جایم زندگی خواهد کرد. درختی شاید. قول بده مرا بِکاری و صبر کنی سبز شوم. سبز که شدم، باز ازم بپرس: هنر چیست؟ و من شاید آن روز بدانم که هنر واقعا چیست. بوی قهوه میآید. شب را دوست دارم و یادت بماند، قاصدکها را که فوت کردی، بهشان بگویی مرا با خودشان ببرند. بگو پیدایم کنند. کجا هستم؟ نمیدانم. اصفهان شاید. پاییز شاید. مرگ شاید. مرا ببر به جایی که مردم بدانند هنر چیست. به جایی که آبی رنگ شادی باشد و مردم دلشان برای دیوانههای رقصان در خیابان نسوزد.
بر اساس علایق شما
لبخند
بر اساس علایق شما
سینمای فاجعه ایران
بر اساس علایق شما
گیجی و منگی