خط تیره؛ من - قسمت 1

ایستگاه مترو چیتگر تهران
ایستگاه مترو چیتگر تهران


+ پیشنهاد می کنم این متن رو با این موزیک پس زمینه بخونید.

مدت مدیدیه که نیاز به نوشتن رو حس می کنم. یه چیزی بیشتر از صرف نیاز، تشنه ام. طی یکی دو سال گذشته تقریبا هیچی ننوشتم.

اوضاعم جالب نیست. به لحاظ روحی، جسمی و اقتصادی تحت فشارم. فی الواقع بُعدی نیست که وجود داشته باشه و فشارش رو حس نکنم. تقریبا 4 ماه پیش پدرم رو از دست دادم و سیلی بدی از مفهوم «مرگ» خوردم. صورتم هنوز سرخ و متورمه، می دونی؟ بعد از فوت از یک فرد، تمام اطرافیانش رول یا نفش تازه ای در زندگی خودشون و اطرافیانشون می گیرن. در عرض 1 ثانیه تو دیگه آدم قبلی نیستی. مسئولیت های جدیدی داری که جای مسئولیت های قبلیت رو می گیرن. قوی بودی؟ باید صد برابر قوی باشی. نود و نه برابر بیشتر از ظرفیتت. کوچک‌ترین فعالیت هایی که تا دیروز برات انقدر پیش پا افتاده بودن که حتی بهشون نیاز نبود فکر کنی هم تحت تاثیر قرار می گیرن. پیاده‌روی به سمت خونه، سوار شدن ماشین، موزیک گوش دادن، مسواک زدن، غذا خوردن، مرتب کردن خونه، استفاده از موبایل، صحبت کردن، فکر کردن، نفس کشیدن، نشستن، لبخند زدن، هرچی.

بعد از یه روز خوب آخرای شب رسیدم خونه و در کمال تعجب دیدم پدرم که ظهر باهاش خداحافظی کرده بودم که برای مراسم بنده خدایی بره شهرستان و بیاد، هنوز نرسیده خونه. توی این فکر که خب حتما کارش طول کشیده و الاناست که بیاد رفتم که لباس عوض کنم. هنوز دکمه های پیرهنم رو باز نکرده بودم که برادر بزرگم تماس گرفت. برادرم مرد بزرگ و قوی ای هست. اولین شکستم، شنیدن صدای گریه ی برادر بزرگم پشت تلفن بود. وسط گریه هاش فهمیدم که پدرم توی مسیر تصادف کرده. از خونه زدم بیرون و نمی خوام بیشتر شرح بدم که اون شب تا صبح چی به ما گذشت و چه کارهایی مجبور بودیم بکنیم. مادرم مسافرت بود مجبور بودم پشت تلفن بهش خبر بدم. اما توان زنگ زدن به خواهرم رو نداشتم. نمی تونستم. وحشتناک بود. بگذریم.

اولین باری که پنیک اتک بهم دست داد یک هفته بعد از فوت پدرم بود. تنها توی خونه ای بودم که عادت داشتم همیشه پدرم اونجا حضور داشته باشه. به خاطر اینکه خواهرم توی یک شهر دیگه زندگی می کرد مادرم چند ماه از سال رو پیش خواهرم می گذروند و این یعنی من چند ماه از سال وظایف توی خونه، مثل ظرف شستن، غذا درست کردن، جاروکشیدن و چیز های این شکلی رو با پدرم تقسیم می کردم و این باعث می شد مثل دوتا رفیقِ همخونه باشیم تا پدر و پسر. رفاقتِ بیشتری این وسط هست می تونی تصور کنی؟ خب من علاوه بر پدر، رفیقم رو از دست داده بودم و حالا تنها نشسته بودیم جایی که همیشه با رفیقم اونجا بودم. پاتوق من و بهترین رفیقم که از دستش دادم جایی بود که من از الان به بعد قرار بود اونجا خونه ام باشه. علاوه بر اون، کسی رو از دست داده بودم که از وقتی که چشم باز کرده بودم همیشه بودش. زندگی من در این دنیا، با بودن اون تعریف می شد و حالا من از دستش داده بودم. می دونی؟ وقتی یه چیزی رو توی زندگی نداری و بعد به دستش میاری اون چیز برای تو یک «ابزار» هست اما وقتی از بدو بودنت یک چیزی در زندگیت هست اون دیگه ابزار نیست بلکه «سبک زندگی» تو هست. همین جمله خیلی چیزای دیگه رو هم توجیه می کنه. مثلا اینکه اینترنت چطور به سبک زندگی نسل جدید تبدیل شده ولی برای منی که 26-27 سالمه تقریبا نصف زندگیم اینترنت به این شکلی که هست اصلا وجود نداشت. برای همین اینترنت برای من ابزاره اما واسه نوجوون های 12-13 ساله اینترنت یک بخش جدانشدنی از زندگیه. پدرم برای من از بدو بودنم بود و جدا شدنش از زندگیم، مثل جدا شدنم از زندگی بود.

اولین پنیک اتک زندگیم یک هفته بعد از فوت پدرم بود و چون تجربه ای نداشتم خیلی وحشتناک تر از چیزی بود که تصور می کردم. تنها توی خونه نشسته بودم که پنیک اتک بهم دست داد. به خاطر رشته ای که توی دانشگاه خونده بودم یه چیزایی از پنیک اتک می دونستم. خیلی سعی کردم خودم رو کنترل کنم و 90 درصد انرژی ای که توی بدنم بود رو متمرکز کرده بودم روی این که فقط بی هوش نشم. اگه پنیک اتک بهتون دست داده باشه می دونید چی می گم. 10 درصد باقی مونده رو به سمت دستم فرستادم و باهاش از طریق گوشیم توی گوگل سرچ کردم و اولین سایتی که راه حلی برای مقابله با پنیک اتک داشت رو باز کردم. یه بولِت لیست داشت که با اسکرول بهش رسیدم. و با خوندن هر یک خط سعی کردم انجامش بدم. هیچ انرژی ای برای خوندن یک باره ی کل لیست یا مطلب و بعد تحلیلش نداشتم. در نهایت بعد از یک ربع تونستم با کمک اون لیست گذر کنم از اون حمله. بعد از پنیک اتک انگار کل بدنت از انرژی تهی میشه. خوابت می گیره و انقدر خسته هستی که انگار کوه کندی و توان حرکت حتی یک ماهیچه رو نداری. بی حال همون جا که نشسته بودم پخش زمین شدم و از شدت خستگی خوابم برد. من از قدیم به این «از خستگی خوابت بردن» می گم بی هوش شدن. از اون به بعد تقریبا هر روز یک یا دو حمله بهم دست می داد و اوضاع اصلا خوبی نبود میدونی؟ طی چند روز بعدش شدیدا افسرده شده بودم و تمام طول روز یا بیدار بودم و گریه می کردم یا می خوابیدم. کار به جایی رسید که یک بار 20 ساعت خوابیدم و اون 4 ساعت باقی مونده رو بغض داشت خفه ام می کرد ولی نمی تونستم جلوی خانواده منفجر بشم. نباید می شدم. در کنار همه ی این ها صاحب خونه داشت بهم فشار می آورد که خونه رو خالی کنم چون فقط 10 روز تا سر رسیدن موعد قرار داد باقی مونده بود. اسباب کشی به خودیِ خود طاقت فرساست و حالا توی این اوضاع و با فشار هر روزه ی صاحب خونه. بی مروت هر روز هم زنگ می زد. من که قرار بود خالی کنم، خونه هم پیدا کرده بودیم و قولنامه کرده بودیم فقط اسباب کشی مونده بود دیگه چرا هر روز فشار میاری وقتی می دونی این اتفاق افتاده؟ بگذریم.

به کمک پارتنرم و به سختی بسیار زیاد اون روز ها رو دووم آوردم. بعد از اون هر تصوری از قوی بودن خودم داشتم فرو ریخته بود. بحران هویت شروع شد. تا قبل از این بین دوست های پسر و دختر نزدیکم من رو به پوست کلفتی و بی احساسی و به قولی یبس بودن و گراز بودن می شناختن. اما این آدم پوست کلفت بی احساس اینطور فرو ریخته بود. سخت بود. همه چی سخت بود. نبودن پدرم، رفیقم و پشت و پناهم، نبودن اون محسنِ قوی و پست کلف، دیدن عذابی که مادرم و خواهرم و برادرم می کشیدن و سیلی سخت و سنگینی که از مفهوم «مرگ» و «فانی بودن» خورده بودم. محسنی که اهل فلسفه بود و توی چندین مکتب در مورد مرگ و زندگی خونده بود و هر روز به مرگ فکر می کرد و تصور می کرد که برای هر اتفاقی آماده ست جوری خورد شده بود که هیچ غیرت و غروری برای اون محسنی که قرار بود بعد از این زنده باشه باقی نمونده بود.