عجیب است ؛ دیگر حال و حوصله دست به قلم شدن را ندارم .
یک عالمه ایده و فکر جدید ولی کو آن شوق و ذوقی که در قدیم برای پیاده کردن آن طرح بر کاغذ داشتم.
من تغییری نکرده ام و هنوز همان معتاد به نوشتن و آن حس آدرنالین و دوپامین درون رگانم هستم ، ولی وضعیت بد مانع نوشتم می شود .
چیزی درون سرم بانگ در می آورد : التین ؟! واقعا ؟
تو این وضعیت می خواهی از عشقی خیالی بنویسی ؟
چرا از بد بختی هایت نمی نویسی .
خودم ذوق درون قلمم رو می کشم و قلبم را می شکنم .
برایم عجیب است وضعیت خراب است و همه ی ما سکوتی سهمگین کرده ایم.
چرا حرف نمی زنیم؟
چرا حتی با همین قلم شکایت خود را از این وضعیت نمی گوییم ؟
نمی دانم!
شما چند روز است که برای آلودگی نرفتید مدرسه و دانشگاه ؟
از دو شنبه ی هفت پیش تا الان آره؟
چرا ؟
چون حتی دیگه ایران هوا نداره
به جز برف برای دهه نودی ها بارون هم رویا شد ؛ یه آرزو دور
من از هم جنس ها و هم سن های خودم اعتراض دارم ؛ چرا هیچ کدوم از شما هایی که این متن رو می خونید دهان باز نمی کنید و اعتراض کنید ؛ آقا ما حتی دیگه آب نداریم .
هوا نداریم ، زندگی نداریم .
از درس افتادیم چون اینترنت عین آدمیزاد نداریم .
آره عزیزم ، همینه ، ما بچه های این دو نسل بی چاره جنگ دیده فقر دیده ایم
داریم خود مون خود مون رو بیچاره می کنیم و به فا.. می دیم ؛ با همین سکوتی که 3 سال کردیم
آره عزیز من ،زندگی