
با لبخند می گویم :
- نمی خوام ترکت کنم .
فقط باید برم چیزی از دنیای آدم ها بر دارم تا بتونیم جواب تک تک سئوالاتمون رو پیدا کنیم .
با لبخند از جایش بلند می شود و دست مرا نیز می گیرد ون بلند می کنه و جا اشک های شور رو از گونه هام پا می کنه .
عطرش مانند خودش است گرم و شیرین !
می گوید :
- خب تو این کالایاس مهربون و به قول داداشم بچه سوسول رو دیدی حالا نظرت چیه پادشاه تمام این قلمرو رو ببینی ؟!
- قبوله ؛ ولی من لباس هام رو دوست ندارم .
و با ست زرشکی و مشکی اشاره کردم .
دستم رو گرفت و کشید سمت یکی از در های اتاق .
صدایش بلند و واضح بود :
- چشم هات رو ببند میرا .
آروم پلک هایم رو هم قرار گرفت وو با کمک او وارد اتاق شدم .
سنگ زیر پاهایم گرم بود و من ۲ روز بود تو این اتاق با کالایاس بودم .
می دونم که او مرا زندانی نکرده است فقط من رو دزدیده از دنیای خودم .
با دستور او چشم هایم رو از هم باز می کنم و انتظار دارم با اتاق پر از لباسی روبرو شوم. ؛ ولی درر جنگلی چشم باز می کنم با درخت. های کهن با تنه های بزرگ که تا آسمان کشیده شده اند و مشکل اون درخت هایی خیلی بزرگ نیست مشکل ،آسون اینجا .
اصلا آسمونی نبود فقط تاریکی تاریکی بود و وسطش ماه بزرگ خونی بود شبیه همون ماه توت فرنگی خودمون !
نگاهم به لباس هایم می افتد .
دست کش چرم مشکی و ست سرهمی کاملا سیاه با پالتوی کلاه دار به همون رنگ که موهایم ازش بیرون ریخته بود .
کالایاس هم همین بود .
برگ ها زیر پاهایمان خش خش می کرد و باد جیغ می زد .
از سوز سرد باد و جیغ هایی که درون اون مخلوط می شوند بدنم لرز می کند و درون خودم جمع می شوم .
او به طرفم می آید و دستش رو دور بازویم می اندازد و از ورد باد سرد جلو گیری می کند .
انگار متوجه سئوالی که می خواهم بپرسم می شودو جوابم رو از پیش می دهد:
- اینجا مرز دو قلمرو بلک رز و قلمرو نیلوفر ابی .
دشمن خونی من .
دستم رو درون دستش قفل می کنم و به ماه خونین نگاهی می اندازم .
تصویر زنی رو می بینم با موهای بلوند که پاینش آبی.
کاملا سفید پوشیده و چشم هایش آبی یخ زده است .
لبخندش سرد ترین لبخند دنیا و نکته ی اصلیش نیلوفر آبی که دستش .
با حالت وحشت زده از کالایاس که میشه ترس رو از توی چشم های قیری رنگش خوند می پرسم :
- رئیس نیلوفر آبی زنی سفید پوش با چشم آبی و موی بلوند ؟!
با دست هایش صورتم رو قاب می گیرد و آب دهانش رو با صدا فرو می برد .
دست هایش رو پوست داغ من مانند یخ است .
درست مانند اون شبی که مرا از استخر دزد ، آب گرم سرد شد و بعد هاله ی سیاهی دوره ام کرد !
الان هم او چشم هاش رو بسته و هاله ای به رنگ لباس هامون دوره مون کرده است .
در کسری از ثانیه دیگر در جنگل نیستم بلکه در اتاق خواب من هستیم.
کالایاس من رو ، رو تختم می نشوند و خودش با استرس کل اتاق رو راه می رود .
چند دور سعی می کنه می کنه حرف بزنه ؛ ولی انگار که جمله هایش جور نمی شود .
تا بعد از حدود ۵ دقیقا می گوید:
- میرا ، قدرت تو خودش رو نشون داد !
از روی تخت بلند می شوم و با بوت های بلند مشکیم به سمتش می روم و تو صورت یخ زده اش غریدم:
- حالا قدرت من چیه؟!
آروم گونه ام رو نوازش می کند و سعی در آروم کردنم داره ؛ ولی خودش آشفته است .
آروم جوابم رو می دهد :
- میرا عزیزم ، تو یک پیشگویی و قلمروی بلک رز حدود یک قرن کامل که هیچ شیطان پیشگویی نداشته است !
- کالایاس چند بار بهت بگم که من شیطان نیستم ؟!
نفس عمیقی می کشد و من رو به سمت اینه می برد .
با دیدن خودم شکه می شوم .
رنگ موهایم شدت گرفته اند و پوستم به شدت سفید شده است و لب هایم قرمز .
دستی به دهم موهایم می کشم ؛ ولی پاک نمی شود .
با حرص می گویم :
- چرا بلک رز یک قرن که پیشگو نداشته؟
- ببین بیشتر اهریمن هایی اینجا می تونن رز سیاه پرورش دهند و آن ها را کنترل کنن و قدرت من و بردارم خاصه .
ما توانایی داریم که قدرت هرکس رو بگیرم و روی هم بزاریم تا نتیجه اش بشه جادوی سیاه بلک رز .
این فقط برای ما نه بقیه قلمرو ها و آخرین پیشگو مادر بزرگم بود که اون نیز جادویش تحلیل رفت و بعد کامل ناپدید شد