******
لبم کمی درد می کرد و من مثل جغد خیره شده ام به سقف با نماد ۵ قلب در هم تنیده شده .
۵ قلب نماد ۵ قدرته ؛
کنترل رز ها ، درمان گر ها ، توهم زا ها ، ذهن خوانی ، پیشگویی .
قدرت های ماورالطبیعه شیاطین تقسیم میشن توی این ۵ دسته که ذهن خوانی و رز های رونده برای بلک رز هست ؛
درمان گری و ارکیده سفید ؛
توهم ساختن اسکا ( یه گل روان گردان هست )
نیلوفر آبی پیشگویی !
تنها رز سیاه هست که نمادش بر می گرده به قدرت هر ۵ قلمرو چون؛
قوی ترین حکومت مال ما.
در زمان های دور ؛
صد طبقه زیر زمین ؛ ۵ قلمرو قدرتمند باهم در صلح و آرامش زندگی می کردن .
همه متحدین هم بودن و کسی دشمنی کسی نبود ولی ؛
این خوشی اصلا دومی نداشت .
اسکا ها شروع کردن بزر نفرت کاشتن و گرد دشمنی پخش کردن با ساختن توهم هایی دروغین از خیانت .
همه به جون هم افتادن و خون ریزی و سلاخی بزرگ رخ داد .
نیلوفر و رز باهم هم کاری کردن در مقابل بقیه ی حکومت ها ولی ؛ این هم زیاد استوار نبود .
صدای تق تقی مرا از خوندن گذشته به حال بر می گردونه .
تنها چیزی که اون کتاب خاک گرفته و سنگین رو روشن می کند نور قرص ماه هست .
از توی تخت بیرون می آیم و نوک پنجه آن صدا رو به انواع طناب نامری دنبال می کنم .
به آیینه می رسم و با ناباوری به آن تصویر نگاه می کنم .
دست هام لرزش خفیفی گرفته اند و مردمک هایم گشاد شده اند .
تصویر درون آیینه نیلوفر آبی.
بهت زده به زن قد بلند و لاغر اندام با موهای بلوند و چشم های آبی نگاه می کنم .
لباس هایش کاملا سفید است و گونه هایش خیلی تیز هستن .
چروک هایی روی صورتش سن او را لو می دهد .
تاحالا اینقدر دقیق نگاهش نکرده بودم ؛
در پایان چشم هایش غمی عجیب نهفته است .
می تونم چشم های لبا لب پر شده از اشکش رو ببینم وقتی آن دست های نحیف و چروکیده رو با لرزش روی آیینه می گذارد .
آروم لب می زنه :
- دخترم .
سعی می کنم تعجب زده به نظر برسم و مثل خودش دستم شیشه رو لمس کند و مانند شبنمی روی آن بلغزد .
با پوزخند خند نگاهش می کنم و بعد سعی می کنم به حرف های مادر بزرگ عمل کنم و قدرتی که جنگل جنون در اختیار من می گذارد رو با آغوش باز بپذیرم .
گرمایی در وجودم احساس می کنم و بعد سر انگشتم گز گز می کند .
با لذت به صدای فریاد و تهدید هایی نیاوفر گوش می دهم .
رز هایی رونده روی آن شیشه هایی هزار تکه شده بهم چشمک می زند و می گوید :
- بهت تبریک می گیم ، تو به قدرت های رسیده ای ، میرا !
لبخند ژکوندی می زنم .
نیلوفر با حقه ی دخترم و مادر می خواست من دستم رو بذارم رو شیشه تا من رو بکشه توی اون ور آیینه ولی ؛ من مدت ها پیش ، پیشگویی این لحظه رو دیده بودم .
با دقت از روی شیشه های هزار تکه شده با انعکاس خودم رد شدم .
چشم هایم عجیب برق می زدن و قرمزی و موهام شدت گرفته بودن .
روی تختم می شینم و با لبخند بزرگ به آن دفتر خاطرات زخیم نگاه می کنم .
چراغ راه من تویی این تاریکی تنها این نوشته های کهن است .
تنها راهی که من می تونم از جادوم با خبر بشم .
جلو چرمی زیر دست هایم گرم بود و روش گرد نشسته بود .
اون رو تو آغوش کشیده ام و خوابیدم .
نور ماه نقره ای بود و این معنیش این بود که جو مملکت ارومه و جنگی در راه نیست ولی ؛ این آرامش قرار نیست زیاد پایدار بمونه .
با تفکر های پرت و پلایی از همه چیز به خواب فرو رفته ام و رفته ام در دنیای بی خبری .
*****
صدای جیغم در گوشم بار ها و بار می پیچد .
سرم سنگین شده و بدنم کرخت.
خودم رو تو آغوش کشیده ام ؛ در و پنجره ها باز بود .
همه ی در هایی چوبی و بزرگ پنجره ها باز بود و ماه خونین سایه افکنده است روی ما .
روی قلمروی ما .
با دست های لرزان صورتم رو قاب می گیرم .
جنگ !
حالا وقت وحشت کردن نیست .
با تمام قوایی که تو بدنم مونده بود شمشیرم رو از کنار اتاق بر می دارم و به سمت در می دوم .
اون در ، در اتاق نبود بلکه دری بود که کالایاس باهاش من رو همه جا می برد .
در ذهنم جنگل جنون رو تصور کردم که بعد آن آهن سرد رو گرفتم و وارد شدم.
باد موهام رو بلند کرد و دورم به پرواز در آورد.
شاخه ها مثل پروانه می رقصیدن و ماه این ضیافت خونی رو تکمیل می کرد !
دور خودم می چرخم و چشم هام از شدت باد بسته می شوند .
صدای برخورد فلز و فولاد رو می شنوم .
چشم هام رو می بندم و فقط گوش می دهم ، گوش می دهم تا اون صدا ها مرا راه نمایی کنن .
خش خش برگ ها زیر پاهام حواسم را پرت نمی کنه و من فقط راه می روم .
دستم رو مثل رز سمی دور غلاف شمشیر می پیچم ؛
سرده خیلی سرد .
چشم هام رو باز می کنم با بوی نمک و آهن خون .
دقیقا وسط جنگل جنون هستم ؛ جایی که درخت هلش سر به فلک کشیده اند و شاخه هایی بدون برگ آن توی ذوق می زند .
صدای جز ضربان قلب بالای من نیست .
حتی صدای نفس هام قطع شده اند و فقط زوزه ی باد مونده .
دست هام رو مشت می کنم و فقط راه می روم ؛
می گذارم حیات جنگل مرا راه نمایی کنه و من رو جزوی از خودش ببینه .
با لبخند به باد کمی که برگ ها رو از روی زمین برداشته بود و داشت با کمک اون من رو راه نمایی می کرد نگاه کرده ام