ویرگول
ورودثبت نام
ALTIN
ALTINرفته ام تا زمانی که خدا امانتی هایم را پس دهد ....
ALTIN
ALTIN
خواندن ۵ دقیقه·۶ ماه پیش

رزی در دنیای زیرین p31

******

لبم کمی درد می کرد و من مثل جغد خیره شده ام به سقف با نماد ۵ قلب در هم تنیده شده .

۵ قلب نماد ۵ قدرته ؛

کنترل رز ها ، درمان گر ها ، توهم زا ها ، ذهن خوانی ، پیشگویی .

قدرت های ماورالطبیعه شیاطین تقسیم میشن توی این ۵ دسته که ذهن خوانی و رز های رونده برای بلک رز هست ؛

درمان گری و ارکیده سفید ؛

توهم ساختن اسکا ( یه گل روان گردان هست )

نیلوفر آبی پیشگویی !

تنها رز سیاه هست که نمادش بر می گرده به قدرت هر ۵ قلمرو چون؛

قوی ترین حکومت مال ما.

در زمان های دور ؛

صد طبقه زیر زمین ؛ ۵ قلمرو قدرتمند باهم در صلح و آرامش زندگی می کردن .

همه متحدین هم بودن و کسی دشمنی کسی نبود ولی ؛

این خوشی اصلا دومی نداشت .

اسکا ها شروع کردن بزر نفرت کاشتن و گرد دشمنی پخش کردن با ساختن توهم هایی دروغین از خیانت .

همه به جون هم افتادن و خون ریزی و سلاخی بزرگ رخ داد .

نیلوفر و رز باهم هم کاری کردن در مقابل بقیه ی حکومت ها ولی ؛ این هم زیاد استوار نبود .

صدای تق تقی مرا از خوندن گذشته به حال بر می گردونه .

تنها چیزی که اون کتاب خاک گرفته و سنگین رو روشن می کند نور قرص ماه هست .

از توی تخت بیرون می آیم و نوک پنجه آن صدا رو به انواع طناب نامری دنبال می کنم .

به آیینه می رسم و با ناباوری به آن تصویر نگاه می کنم .

دست هام لرزش خفیفی گرفته اند و مردمک هایم گشاد شده اند .

تصویر درون آیینه نیلوفر آبی.

بهت زده به زن قد بلند و لاغر اندام با موهای بلوند و چشم های آبی نگاه می کنم .

لباس هایش کاملا سفید است و گونه هایش خیلی تیز هستن .

چروک هایی روی صورتش سن او را لو می دهد .

تاحالا اینقدر دقیق نگاهش نکرده بودم ؛

در پایان چشم هایش غمی عجیب نهفته است .

می تونم چشم های لبا لب پر شده از اشکش رو ببینم وقتی آن دست های نحیف و چروکیده رو با لرزش روی آیینه می گذارد .

آروم لب می زنه :

- دخترم .

سعی می کنم تعجب زده به نظر برسم و مثل خودش دستم شیشه رو لمس کند و مانند شبنمی روی آن بلغزد .

با پوزخند خند نگاهش می کنم و بعد سعی می کنم به حرف های مادر بزرگ عمل کنم و قدرتی که جنگل جنون در اختیار من می گذارد رو با آغوش باز بپذیرم .

گرمایی در وجودم احساس می کنم و بعد سر انگشتم گز گز می کند .

با لذت به صدای فریاد و تهدید هایی نیاوفر گوش می دهم .

رز هایی رونده روی آن شیشه هایی هزار تکه شده بهم چشمک می زند و می گوید :

- بهت تبریک می گیم ، تو به قدرت های رسیده ای ، میرا !

لبخند ژکوندی می زنم .

نیلوفر با حقه ی دخترم و مادر می خواست من دستم رو بذارم رو شیشه تا من رو بکشه توی اون ور آیینه ولی ؛ من مدت ها پیش ، پیشگویی این لحظه رو دیده بودم .

با دقت از روی شیشه های هزار تکه شده با انعکاس خودم رد شدم .

چشم هایم عجیب برق می زدن و قرمزی و موهام شدت گرفته بودن .

روی تختم می شینم و با لبخند بزرگ به آن دفتر خاطرات زخیم نگاه می کنم .

چراغ راه من تویی این تاریکی تنها این نوشته های کهن است .

تنها راهی که من می تونم از جادوم با خبر بشم .

جلو چرمی زیر دست هایم گرم بود و روش گرد نشسته بود .

اون رو تو آغوش کشیده ام و خوابیدم .

نور ماه نقره ای بود و این معنیش این بود که جو مملکت ارومه و جنگی در راه نیست ولی ؛ این آرامش قرار نیست زیاد پایدار بمونه .

با تفکر های پرت و پلایی از همه چیز به خواب فرو رفته ام و رفته ام در دنیای بی خبری .

*****

صدای جیغم در گوشم بار ها و بار می پیچد .

سرم سنگین شده و بدنم کرخت.

خودم رو تو آغوش کشیده ام ؛ در و پنجره ها باز بود .

همه ی در هایی چوبی و بزرگ پنجره ها باز بود و ماه خونین سایه افکنده است روی ما .

روی قلمروی ما .

با دست های لرزان صورتم رو قاب می گیرم .

جنگ !

حالا وقت وحشت کردن نیست .

با تمام قوایی که تو بدنم مونده بود شمشیرم رو از کنار اتاق بر می دارم و به سمت در می دوم .

اون در ، در اتاق نبود بلکه دری بود که کالایاس باهاش من رو همه جا می برد .

در ذهنم جنگل جنون رو تصور کردم که بعد آن آهن سرد رو گرفتم و وارد شدم.

باد موهام رو بلند کرد و دورم به پرواز در آورد.

شاخه ها مثل پروانه می رقصیدن و ماه این ضیافت خونی رو تکمیل می کرد !

دور خودم می چرخم و چشم هام از شدت باد بسته می شوند .

صدای برخورد فلز و فولاد رو می شنوم .

چشم هام رو می بندم و فقط گوش می دهم ، گوش می دهم تا اون صدا ها مرا راه نمایی کنن .

خش خش برگ ها زیر پاهام حواسم را پرت نمی کنه و من فقط راه می روم .

دستم رو مثل رز سمی دور غلاف شمشیر می پیچم ؛

سرده خیلی سرد .

چشم هام رو باز می کنم با بوی نمک و آهن خون .

دقیقا وسط جنگل جنون هستم ؛ جایی که درخت هلش سر به فلک کشیده اند و شاخه هایی بدون برگ آن توی ذوق می زند .

صدای جز ضربان قلب بالای من نیست .

حتی صدای نفس هام قطع شده اند و فقط زوزه ی باد مونده .

دست هام رو مشت می کنم و فقط راه می روم ؛

می گذارم حیات جنگل مرا راه نمایی کنه و من رو جزوی از خودش ببینه .

با لبخند به باد کمی که برگ ها رو از روی زمین برداشته بود و داشت با کمک اون من رو راه نمایی می کرد نگاه کرده ام

ماهذهن خوانی
۴
۰
ALTIN
ALTIN
رفته ام تا زمانی که خدا امانتی هایم را پس دهد ....
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید