ویرگول
ورودثبت نام
آلتین🥀
آلتین🥀پرنده ای که مرده بود ، به من پند داد ؛ پرواز را به خاطر بسپارم
آلتین🥀
آلتین🥀
خواندن ۷ دقیقه·۵ ماه پیش

ماموریت نیویورک-تهران


فصل ۱

در دل تاریکی شب ، وسط خیابون های نیویورک صدای جیغ لاستیکی بلند شد و بعد خوردم زمین .

جسم سنگینی روم بود .

چشم هام رو باز کردم و با صورتی مواجه شدم .

صورت پسری با چشم های سبز وحشی ، گونه های تیز ، بینی متوسط و لبانی خوش فرم .

آروم از روم بلند شد و مچ دست چپم رو گرفت و فشار داد .

- هوی چته وحشی ؟!

روش رو کرد اون ور و قدم هاش رو سریع تر کرد .

- ولم کن وحشی .

چرا جواب نمیده ؟!

داشت می بردم به سمت پلیس های اون طرف خیابون .

اه لعنتی .

وقتی رسیدیم جلوی مامور ها روبه یکی از اون ها گفت :

- قربان فکر کنم یکی از باند خلاف کار هاس !

سینا لبخندی بهش زد و بعد با خنده گفت :

- حالا دست بد بخت رو چرا این جوری گرفتی ؟!

- آخه قربان دست بند نداشتم .

- ولش کن اون پلیس .

سرش جیغ کشیدم :

- پلیسم ولم کن !

تمام مدت داشتم باهاش فارسی حرف می زدم و به خاطر همین متوجه منظورم نمی شد .

پس سعی کردم ماس مالیش کنم :

-I'm a policeman, let me go.

سینا هم با سر تائید داد و بالاخره این دیو دو سر ولم کرد ؛

ولی هنوز با شک بهم نگاه می کرد !

بنده خدا حقم داشت باور نکنه پلیسم ؛

آخه شلوار کارگوی چریکی سبز پام کردم با کراپ تاپ مشکی ، بوت هایم مدل سرباز ها بود و پوست سفیدم رو سیاه کرده بودم و خودم رو شبیه به معتاد ها گیریم کرده، با لنز مشکی چشم ها آبی رو پوشانده بودم تا بتونم باهاشون یکی شم .

فصل ۲

وسط جمعیت دستم از توی دستش در اومد و کشده شدم طرف یک رینگ .

دوتا موتور سوار از در اون ور رینگ وارد شدن و موتور هاشون رو همونجا ول کردن .

یک نفرشون هیکل گنده ای داشت کلاه کاست و لباس موتور سواری چرم مشکی تنش بود اون یکی هیکل نحیف تری داشت و معلوم بود زن هستش با کلاه و لباس قرمز.

مبارزه ی جالبی می شد.

کاش می تونستم شرط ببندم؛ ولی اینجا اداره ی پلیس .

کسی تیشرتی پرت کرد سمتم طبغ غریزه روی هوا زدمش .

تیشرت لانگ مشکی ، با طح مار کبری قرمز پشتش .

قشنگ بود سریع تنم کردمش و به ادامه مسابقه پرداختم .

دختره لگدش رو بلند کرد محکم کوبوند تو شکم پسرا .

پسره تلو تلو خورد ولی نخورد زمین .

اه .

دختره گیج وایستاد به نگاه کردنش ؛ ولی با یک مشت توی صورتش به راحتی می تونست ببره.

حیف که پسره سریع تر از دختره خودش رو جمع کرد و یک مشت حواله ی صورتش شد .

دختره چند متر به عقب پرت شد .

من جاش دردم گرفت !

دختره نیز یه مشت به شکم پسره زد که پسره حتی چند میلی متر هم عقب تر نرفت .

درحالی که پسره داشت می چرخید تا لگیدی به دختر حواس پرت بزند ، چشمانش از پشت کلاه در چشمان من قفل شد انگار که تونسته باشه ذهنم رو بخونه از میان این همه جمعیت !

آب دهانم رو قورت دادم، همون چشم های وحشی و گستاخ بود !

انگار که زمان سریع شده باشه ؛ لگدش رو کوبید توی صورت دختره که باعث شد دختره پخش زمین شه !

همه شروع کردن به شمردن و من هم با هاشون همراه شدم !

- ۱۰ ، ۹، ۸ ، ۷ ، ۶ ، ۵ ، ۴، ۳ ، ۲ ، ۱ .

دختره از جاش بلند نشد برنده ی ما پسر مشکی پوش بود !

کلاه کاسکت دختره رو از سرش در آورد بعد نعره ای زد!

- کسی دیگه می خواد باهاش مبارزه کنه ؟!

فصل ۳

از طناب های رینگ پریدم و رفتم بالا !

تیشرت تنم رو در اوردم و پرت کردم گوشه ی رینگ که باعث شد کراپی که زیرش پوشیدم نمایان شد .

چرخی زدم و موهام رو سفت کردم .

داور:

- بازی کنان باید کلاه کاسکت سرشون باشه حتمی !

کلاه کاسکتی که برام پرت شد رو گرفتم ، قرمز بود .

سرم کردمش .

می ریم برای یک مبارزه ی جانانه .

شروع کرد به دور چرخیدم ، از جام تکون نخورم .

آماده بودم که بهم حمله کنه .

۱ ،۲ ،۳

مشتش اومد با سمت صورتم که جا خالی دادم و پشتم رو کردم بهش تا تتو های روی کتف هام مشخص بشه ؛ دو بال فرشته در کتفانم .

من ؛

آنا آذری ، سرگرد آنا آذری .

بهترین پلیس خانم دایره ی مواد مخدر نیویورک.

بال های فرشته ی پشتم هم امضاء کارم هستش !

رحم کردن بسته در یک چشم به هم زدن ، از پشتش در اومدم و لگدی حواله ی کمرش کردم ، حواسم بود به نخاعش نزنم .

به سمت چپ رینگ پرت شد .

بهترین فرصت بود ، سریع دویدم و نشستم روش .

کلاه کاستکتم برام قدرت مانور نمی ذاشت برای همین درش اوردم و این باعث شد کش موم پاره شه و موهام بریزه دورم !

می تونستم کاستکسش رو در بیارم و مشتی مهمون اون دماغ خوشگلش کنم یا بادمجونی زیر چشمش بکارم ولی در عوض از روش پا شدم و دستم رو به سمتش گرفتم .

دستم رو گرفت آماده بودم ببرمتم بالا و پرتم کنه زمین که همینم شد ولی من در هین این که داشت بالا می بردم آماده شدم و وقتی داشت می کوبیدم زمین با پای راستم کلاهش رو از سرش در اوردم .

قرار نبود بخورم زمین ؛ جفت پا فرود اومدم و بعد قد راست کردم .

حمله ور شد ؛

با حرکتی که انجام دادم سر جاش میخ کوب شد .

اسلحه رو سمتش گرفتم و با قدم های آروم و قوی که بهم می گفتن شبیه مدل ها روی پودیوم نزدیکش شدم .

لبخند پیروز مردانه ای زدم که زمزمه وار گفت :

- آنا !

با سر تائد کردم که ادامه داد :

- فکر نمی کردم دختری که ۱ ساعت پیش گرفته بودمش تو باشی !

اول که گیریم رو پاک کرده بودم و لنزم رو در اورده بودم که باعث تو چشم اومدن ، چشم های آبیم و پوست سفیدم می شد و چیز جالب تر این بود که فارسی حرف زده بود .

- پس اونجا چرا جوابم رو ندادی ؟!

- اینجا کسی به جز سینا و البته الان تو نمی دونه من ایرانیم و قرار نیست بفهمه !

وسط رینگ ایستاده بودیم و چند صد نفر نگاهمون می کردن ، شانه ای ظریف بالا انداختم و بعد اسلحه ام رو پایین اوردم و سر جاش گذاشتمش .

چند قدم دیگه هم نزدیک شدم و به صورت نامحسوسی زیر گوشش گفتم :

- حتمی سروان آرمان !

فصل ۴

-Oh, damn it, Colt?!

In front of all these people?!

( آخه لعنتی ، کلت ؟!

اونم جلوی این همه آدم ؟!)

شونه ای بالا انداختم :

- پلیسم حق دارم ، همراهم تفنگ داشته باشم .

و حوله ای که دستم بود رو پرت کردم سمت آیلار و زدم بیرون .

تو راه ، اون دیو دو سر رو دیدم که باهاش مبارزه کرده بودم .

چشمکی بهش زدم .

داشت شاخ در می اورد .

حقم داره بنده خدا .

این از توی رینگ که به راحتی چند بار فرصت داشتم ببرمش و نبردم بعد روش اسلحه کشیدم و الان بهش چشمک زدم .

اینم شیطنت های پلیس بودن هستش دیگه .

در اتاقم رو با چشم باز کردم و وارد شدم .

پشت میزم نشستم .

چند تا پرونده جلوم بود و من داشتم از خستگی می مردم !

از پشت میزم بلند شدم و به سمت دفتر سینا راهی شدم .

۲ تا در زدم و بعد وارد شدم .

سینا داشت با غول عظم حرف می زد که با وارد شدن من صحبتشون رو قطع کردن .

- سلام ، سینا اگه کاری با من نداری می تونم برم ؟!

- نه کاری باهات ندارم فقط پرونده های روی میزت رو دیدی ؟!

- نه فردا صبح چک می کنم !

- فردا ساعت ۹ اداره باش که رئیس باهامون کار داره !

- چشم قربان .

و بعد از دفترش زدم بیرون !

پرونده هارو بعلاوه ی یونیفرم برداشتم ار اداره زدم بیرون .

هوا داشت روبه سردی می رفت تو نیویورک با اینکه هنوز اوایل شهریور بود .

امسال قرار زمستون سردی رو تو راه داشته باشیم !

رسیدم به خیابونی که اون هیولای چشم سبز باعث شد من یکی از بهترین پرونده هام رو از دست بدم .

ای بابا !

نفسم رو پر حرص بیرون دادم

زمینکلاه کاسکت
۷
۲
آلتین🥀
آلتین🥀
پرنده ای که مرده بود ، به من پند داد ؛ پرواز را به خاطر بسپارم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید