
فصل ۱
در دل تاریکی شب ، وسط خیابون های نیویورک صدای جیغ لاستیکی بلند شد و بعد خوردم زمین .
جسم سنگینی روم بود .
چشم هام رو باز کردم و با صورتی مواجه شدم .
صورت پسری با چشم های سبز وحشی ، گونه های تیز ، بینی متوسط و لبانی خوش فرم .
آروم از روم بلند شد و مچ دست چپم رو گرفت و فشار داد .
- هوی چته وحشی ؟!
روش رو کرد اون ور و قدم هاش رو سریع تر کرد .
- ولم کن وحشی .
چرا جواب نمیده ؟!
داشت می بردم به سمت پلیس های اون طرف خیابون .
اه لعنتی .
وقتی رسیدیم جلوی مامور ها روبه یکی از اون ها گفت :
- قربان فکر کنم یکی از باند خلاف کار هاس !
سینا لبخندی بهش زد و بعد با خنده گفت :
- حالا دست بد بخت رو چرا این جوری گرفتی ؟!
- آخه قربان دست بند نداشتم .
- ولش کن اون پلیس .
سرش جیغ کشیدم :
- پلیسم ولم کن !
تمام مدت داشتم باهاش فارسی حرف می زدم و به خاطر همین متوجه منظورم نمی شد .
پس سعی کردم ماس مالیش کنم :
-I'm a policeman, let me go.
سینا هم با سر تائید داد و بالاخره این دیو دو سر ولم کرد ؛
ولی هنوز با شک بهم نگاه می کرد !
بنده خدا حقم داشت باور نکنه پلیسم ؛
آخه شلوار کارگوی چریکی سبز پام کردم با کراپ تاپ مشکی ، بوت هایم مدل سرباز ها بود و پوست سفیدم رو سیاه کرده بودم و خودم رو شبیه به معتاد ها گیریم کرده، با لنز مشکی چشم ها آبی رو پوشانده بودم تا بتونم باهاشون یکی شم .
فصل ۲
وسط جمعیت دستم از توی دستش در اومد و کشده شدم طرف یک رینگ .
دوتا موتور سوار از در اون ور رینگ وارد شدن و موتور هاشون رو همونجا ول کردن .
یک نفرشون هیکل گنده ای داشت کلاه کاست و لباس موتور سواری چرم مشکی تنش بود اون یکی هیکل نحیف تری داشت و معلوم بود زن هستش با کلاه و لباس قرمز.
مبارزه ی جالبی می شد.
کاش می تونستم شرط ببندم؛ ولی اینجا اداره ی پلیس .
کسی تیشرتی پرت کرد سمتم طبغ غریزه روی هوا زدمش .
تیشرت لانگ مشکی ، با طح مار کبری قرمز پشتش .
قشنگ بود سریع تنم کردمش و به ادامه مسابقه پرداختم .
دختره لگدش رو بلند کرد محکم کوبوند تو شکم پسرا .
پسره تلو تلو خورد ولی نخورد زمین .
اه .
دختره گیج وایستاد به نگاه کردنش ؛ ولی با یک مشت توی صورتش به راحتی می تونست ببره.
حیف که پسره سریع تر از دختره خودش رو جمع کرد و یک مشت حواله ی صورتش شد .
دختره چند متر به عقب پرت شد .
من جاش دردم گرفت !
دختره نیز یه مشت به شکم پسره زد که پسره حتی چند میلی متر هم عقب تر نرفت .
درحالی که پسره داشت می چرخید تا لگیدی به دختر حواس پرت بزند ، چشمانش از پشت کلاه در چشمان من قفل شد انگار که تونسته باشه ذهنم رو بخونه از میان این همه جمعیت !
آب دهانم رو قورت دادم، همون چشم های وحشی و گستاخ بود !
انگار که زمان سریع شده باشه ؛ لگدش رو کوبید توی صورت دختره که باعث شد دختره پخش زمین شه !
همه شروع کردن به شمردن و من هم با هاشون همراه شدم !
- ۱۰ ، ۹، ۸ ، ۷ ، ۶ ، ۵ ، ۴، ۳ ، ۲ ، ۱ .
دختره از جاش بلند نشد برنده ی ما پسر مشکی پوش بود !
کلاه کاسکت دختره رو از سرش در آورد بعد نعره ای زد!
- کسی دیگه می خواد باهاش مبارزه کنه ؟!
فصل ۳
از طناب های رینگ پریدم و رفتم بالا !
تیشرت تنم رو در اوردم و پرت کردم گوشه ی رینگ که باعث شد کراپی که زیرش پوشیدم نمایان شد .
چرخی زدم و موهام رو سفت کردم .
داور:
- بازی کنان باید کلاه کاسکت سرشون باشه حتمی !
کلاه کاسکتی که برام پرت شد رو گرفتم ، قرمز بود .
سرم کردمش .
می ریم برای یک مبارزه ی جانانه .
شروع کرد به دور چرخیدم ، از جام تکون نخورم .
آماده بودم که بهم حمله کنه .
۱ ،۲ ،۳
مشتش اومد با سمت صورتم که جا خالی دادم و پشتم رو کردم بهش تا تتو های روی کتف هام مشخص بشه ؛ دو بال فرشته در کتفانم .
من ؛
آنا آذری ، سرگرد آنا آذری .
بهترین پلیس خانم دایره ی مواد مخدر نیویورک.
بال های فرشته ی پشتم هم امضاء کارم هستش !
رحم کردن بسته در یک چشم به هم زدن ، از پشتش در اومدم و لگدی حواله ی کمرش کردم ، حواسم بود به نخاعش نزنم .
به سمت چپ رینگ پرت شد .
بهترین فرصت بود ، سریع دویدم و نشستم روش .
کلاه کاستکتم برام قدرت مانور نمی ذاشت برای همین درش اوردم و این باعث شد کش موم پاره شه و موهام بریزه دورم !
می تونستم کاستکسش رو در بیارم و مشتی مهمون اون دماغ خوشگلش کنم یا بادمجونی زیر چشمش بکارم ولی در عوض از روش پا شدم و دستم رو به سمتش گرفتم .
دستم رو گرفت آماده بودم ببرمتم بالا و پرتم کنه زمین که همینم شد ولی من در هین این که داشت بالا می بردم آماده شدم و وقتی داشت می کوبیدم زمین با پای راستم کلاهش رو از سرش در اوردم .
قرار نبود بخورم زمین ؛ جفت پا فرود اومدم و بعد قد راست کردم .
حمله ور شد ؛
با حرکتی که انجام دادم سر جاش میخ کوب شد .
اسلحه رو سمتش گرفتم و با قدم های آروم و قوی که بهم می گفتن شبیه مدل ها روی پودیوم نزدیکش شدم .
لبخند پیروز مردانه ای زدم که زمزمه وار گفت :
- آنا !
با سر تائد کردم که ادامه داد :
- فکر نمی کردم دختری که ۱ ساعت پیش گرفته بودمش تو باشی !
اول که گیریم رو پاک کرده بودم و لنزم رو در اورده بودم که باعث تو چشم اومدن ، چشم های آبیم و پوست سفیدم می شد و چیز جالب تر این بود که فارسی حرف زده بود .
- پس اونجا چرا جوابم رو ندادی ؟!
- اینجا کسی به جز سینا و البته الان تو نمی دونه من ایرانیم و قرار نیست بفهمه !
وسط رینگ ایستاده بودیم و چند صد نفر نگاهمون می کردن ، شانه ای ظریف بالا انداختم و بعد اسلحه ام رو پایین اوردم و سر جاش گذاشتمش .
چند قدم دیگه هم نزدیک شدم و به صورت نامحسوسی زیر گوشش گفتم :
- حتمی سروان آرمان !
فصل ۴
-Oh, damn it, Colt?!
In front of all these people?!
( آخه لعنتی ، کلت ؟!
اونم جلوی این همه آدم ؟!)
شونه ای بالا انداختم :
- پلیسم حق دارم ، همراهم تفنگ داشته باشم .
و حوله ای که دستم بود رو پرت کردم سمت آیلار و زدم بیرون .
تو راه ، اون دیو دو سر رو دیدم که باهاش مبارزه کرده بودم .
چشمکی بهش زدم .
داشت شاخ در می اورد .
حقم داره بنده خدا .
این از توی رینگ که به راحتی چند بار فرصت داشتم ببرمش و نبردم بعد روش اسلحه کشیدم و الان بهش چشمک زدم .
اینم شیطنت های پلیس بودن هستش دیگه .
در اتاقم رو با چشم باز کردم و وارد شدم .
پشت میزم نشستم .
چند تا پرونده جلوم بود و من داشتم از خستگی می مردم !
از پشت میزم بلند شدم و به سمت دفتر سینا راهی شدم .
۲ تا در زدم و بعد وارد شدم .
سینا داشت با غول عظم حرف می زد که با وارد شدن من صحبتشون رو قطع کردن .
- سلام ، سینا اگه کاری با من نداری می تونم برم ؟!
- نه کاری باهات ندارم فقط پرونده های روی میزت رو دیدی ؟!
- نه فردا صبح چک می کنم !
- فردا ساعت ۹ اداره باش که رئیس باهامون کار داره !
- چشم قربان .
و بعد از دفترش زدم بیرون !
پرونده هارو بعلاوه ی یونیفرم برداشتم ار اداره زدم بیرون .
هوا داشت روبه سردی می رفت تو نیویورک با اینکه هنوز اوایل شهریور بود .
امسال قرار زمستون سردی رو تو راه داشته باشیم !
رسیدم به خیابونی که اون هیولای چشم سبز باعث شد من یکی از بهترین پرونده هام رو از دست بدم .
ای بابا !
نفسم رو پر حرص بیرون دادم