
این یه نامه اس ؛ نامه ای که مقصدی نداره .
هیچکس قرار نیست این رو بخونه پس ؛
به نام خدا ، عزیزم سلام !
حسی نیست ؛ در روز مره غرق شده ام .
مثل همیشه می نویسم ؛ می خونم و تحلیل می کنم .
گاهی میرم متن هایی که قبل نوشتم رو می خونم ؛ می خوام ببینم چند پله پیشرفت کرده ام .
این یه مسیر طولانی ؛ پر از فراز و نشیب .
پر از سختی ؛ پر از زمانی که همه چیز آرومی؛
درست مثل حال .
حالی که من توشم؛
حالی که من اینم .
راستش ما هیچ وقت تو حال زندگی نمی کنیم ؛ تا می آیم بهش فکر کنیم یک ثانیه می گذرد و ما داریم تو گذشته زندگی می کنیم.
آره پس بهتره بگویم گذشته ای که من توش دارم نامه ای به فرد نا مشخص می نویسم .
از درد هام میگم .
شاید همه چیز در سطح خوب باشه ولی ؛ در عمق چی ؟
در لایه های زیرین ؟
اون جایی که من دارم متن هام رو از وجود احساساتم می نویسم .
دختر خسته و گیجی که دست بر قلم می برد تا از رنج هایش کم کند .
تا کمر صاف کنه و بایستد تا ادامه ده .
از این کوه بالا بره و قلعه رو فتح کنه ...
تا بره سراغ مقصد بعد .
بعد و بعد تا برسه به پایان .
در حالی که به اهنگ نامه ای به فرزند یاس گوش می کرده ام نوشتم
پایانی که توش کالبدم بره زیر ۲ متر خاک و روحم دست برد بزنه به بانک آرامش