پی نوشت اول و آخر. : این کلمات کلمات یک روح شکسته خورده در مبارزه تن به تن ، جسم و مرگ است .
وصیت هایی ناموزون و بی ربط یک آدم شکست خورده .
پس نخوانید.....
کلمات درون ذهنم ، زنگ زده اند ، بوی تنفر گرفته اند .
بوی اشک هایی را گرفته اند که مدت هاست ، در نطفه خفه شان کرده ام ، تا تبدیل به خشم شوند ؛ ولی حریق درونم دارد کم کم ، به دست مرگ سپرده می شود .
اخگر های سوگ درونم اندازه ای نیست که در واژگان جا شوند ،شاید هم حروف قدرت بیان آن را ندارد ؛ نمی دانم ...
فقط می دانم ، این زهر آرام آرام داره وجودم را می بعلد ، کم کم در خونم رخنه می کند ، قلبم را اغوا می کند و او را به قر جهنم می برد .
جهنمی که آتشی ندارد ، جهنمی که کوچه هایش خونی یست ، خون کسانی که هنوز فرشته ی مرگ آن ها را بر نگزیده بود هنوز وقت شان نبود ؛ هنوز دلبستگی های داشته اند .
خون کسانی که امید داشته اند ، وجود کسانی که هنوز می خواستند بجنگند.
ولی اشکی نیست ، فقط سکوت است .
حتی صدای قلم که کاغذ را با با درد و دل هایش زجر ، می دهد نیست .
فقط بی صدایی ، سکوتی که سکون نیست ؛ بلکه طوفان است .
طوفانی که از درون در حال مکیدن آخرین قطرات امید به بقاست .
گردبادی که از شن و ماسه نیست ، بلکه از اسم است ، نام کسانی که تا به این ثانیه لحظه ای ندیدمشان، ولی از گوشت و پوستم هستند .
ذهنم پر از صدای خنده های دفن شده است ، صدای خنده هایی که زیر خراوار خروار خاک ، پوشانده شده اند .
من عزیزانم را به دست خاک نسپرده ام آن ها را به خدا داده ام .
پاره ای از روحم را به آن بالا سری داده ام چون به او اعتماد داشته ام ؛ اعتمادی از جنس شیشه .....
به خدا داده ام چون خدا خوبان را بر می چیند .
شب برایم سیاه تر از همیشه هست
سیاهی که نور درونش امید نیست ، خون است ؛ انتقام .
این زندگانی، زندگانی است با یه نیت و هدف ؛ زجر کشیدن .
من به خدا اعتماد کرده ام ، فقط به یه دلیل ، طوفانی از جنس سایه شکننده است ؛ ولی رودی از جنس اشک و لعنت دژی غیر قابل ورود است .
سایه ها روح مان را بلعیده اند و جسم های مان را به دست خاک سپرده اند ، ولی آن دریا طوفان زده ی درون قلب هایمان هنوز روشن است .
شاید کمی از آتش درون وجود مان کاسته شده باشد ، ولی همان به نفرت درون وجودمان اضافه شده است .
این زهر زهری است که از درون آدم را می می کشد و زجر می دهد و پادزهرش، پادزهرش هیچ چیز نیست و همه چیز است .
من مجرمی هستم که جرمش بودن است، و حکم قاضی که نمی دانم کیست فقط چند حرف هست: بنشین و بنگر .
بنگر به سوختن هم وطنت ، به از بین رفتن تن .
این ها فقط واژگان یه قلم شکسته نیستند ، این ها حرف هایی هستند که یه روح ناامید و طوفان زده ، بر لب جاری کرده است .
در تاریخ ثبت کرده اند که حسین و هفتاد و دو تن از یارانش در کربلا کشته شده اند ولی من با چشم های خودم نظاره گر و تماشاچی سلاخی سی و شش هزار نفر از وتنم بودم ، و این در تاریخ فراموش شده ی ایران ثبت خواهد شد .
ثبتش خواهیم کرد ، آن دریاچه ی قیر گون سرخ را به تمام عالمیان نشان خواهیم داد.
متن یک بار نوشته می شود و روح یک بار از هم دریده می شود .
قلب یکبار می ایستد و دلباخته می شود و مغز یک بار فرمان ، صادر می کند که بپذیر .
روح یکبار از بین می رود .
ولی مال من بارها هست که دلباخته شده ، از هم دریده شده ، فرمان مرگ صادر کرده .
پس برای تا ابد و یک روزی که روح های آن در این دنیا مبحوس است ؛ وتن...
