فصل ۲
کاپو رفت و صدا ها رو با خود برد!
سکوت رو به محل آرامشم هدیه کرد ؛ آرامشی که پژواکش سکوت مطلق بود.
روحم خسته بود ، خسته بود از یه نوکسترا بودن .
چی می شد من هم مثل بقیه ی انسان ها عادی بودم؟!
انسانی عادی ...
حتی فکرش هم جرم بود!
******
آرتیوم :
اون ساخته شده بود که برای درخشیدن!
او در میان میز های پوکر ، درست مثل ؛ ماه در میان ستارگان آسمون بود .
این علاقه یا دوست داشتن نبود ؛ می تونستم متوجه شم .
ولی نمی دونستم می تونم بهش چی بگم ؟
اون حس خط پایان رو بهم می داد؛ کسی که باید از خط قرمز هایش بگذرم ، تا بهش دست یابم .
سیگار درون دستم رو به لب هایم نزدیک کردم و پکی عمیق کشیدم .
دود رو آروم از بینی ام خارج کردم.
دستی بر شونه ام خورد و من رو به حال بر گردوند.
روی کاناپه ی مشکی چرم نشسته بودم، در جایی که میشه بهش گفت- بار کازینو .
از صندلی ام می تونستم تموم حرکات و نگاه هایش، رو به سمت حریفش تو بازی ببینم.
با متانت و خشونت یک ببر ماده ، که به سراغ طعمه اش می رفت؛ بازی و می کرد .
انگار که عاشق این کار بود!
انگشتان ظریفش با ژتون های روبرویش حکم مرگ ، صادر می کرد .
مکس غر زد :
- آرتی!
بیست بار صدات کردم کجایی ؟
لبخندی احمقانه زدم و گفتم :
- همینجا!
و روب بار من ادامه دادم :
- یه شات دیگه بریز.
در فضا حدود ۱۰۰ متر با چند کاناپه نشسته بودیم ، و دور تا دورمون پر از آدم های متفاوت بود .
صدای خنده ها با تیک تیک ژتون ها ادغام می شد .
و بار من ها درحال چرخیدن بین مبل ها بودند و سفارش می گرفتند .
نور سفید بازتاب تیزی داشت .
سیگار نیمه سوخته ام رو درون جاسیگاری خاموش کردم .
پاهایم رو دراز کرده بودم ، و بر روی هم انداخته بودم شان .
نگاهی به رفیقم انداختم .
پسری تقریبا هم سن و سال خودم با موهای قهوه ای و چشم هایی فندقی.
لحظه ای قبل من رو از خلسه ای که درونش بودم ، خارج کرد ؛
و حالا خود لعنتی اش غرق حرف زدن با یه دختره شده .
دستی محکم به سر شونه اش می زنم ، تا حواسش به من جمع شه .
او با معذرت خواهر کوچکی از دختره که موهای فر سیاه رنگ بلند داشت با قیافه ی تقریبا زیبا ، به من گفت :
- چیه ؟!
غرولند کردم :
- بریم ؟!
- نه! تازه نیمه شبه .
چشم هام رو درون حدقه چرخوندم .
اون یه چیزی می دونست اما نمی گفت .
نگاه های پی در پی اش به سمت در قوس بر می داشت
با اومدن بار من به سمتم لبخند ذوق زده ای بر چهره ام نشست.
نفسی عمیق کشیدم و با تکون دادن سرم ، بار من رو مرخص کردم .
فکر هام نامرتب بود.
نیاز داشتم کامل هوشیار باشم ؛ اما یه شب نا پرهیزی اشکالی نداشت که ؟
زنی نزدیکم شد ، با دید نیمه تار شده ام بر اندازش کردم .
خوب نمی دیدمش، ولی عطر شیرینش روی اعصابم راه می رفت .
هلو ؟!
نمی فهمیدم!
فقط دلم می خواست ؛ اصلا با من کاری نداشته باشه!
نگاهم رو ازش گرفتم و به پیک درون دستم دادم .
شات کوچکم رو توی دست چرخوندم، و نگاهی به محتویات داخلش انداختم .
مشروبی نارنجی روب قهوه ای بود ، با بوی تلخ!
نگاهم رو از شات بلند کردم و چرخوندم سمت بانوی اول وگاس .
اما زن دست از سرم بر نداشت .
جا خوش کرد ، کنارم و زمزمه کرد :
- اس طلایی رو می شناسی ؟
اگه جوابش رو نمی دادم ، زشت بود ؟!
با این فکر شات درون دستم رو بالا رفتم .
ویسکی حنجره ام رو سوزوند و رفت پایین ، با این مزه ی زهره مارش.
سئوالش بی معنی بود!
کی که تو آلمان اس طلایی رو نشناسه ؟
سعی کردم موأدبانه باشم ، پس زن رو نگاه کردم .
اولین چیزی که تو صورتش جلب توجه می کرد ؛ ماه گرفتگی اش بود .
آبی و بنفش ، مثل رنگ رو بدنه .
جواب دادم:
- وادیم لورنیا...
بیشتری ها فقط لقبش رو می دونستن .
دونستن اسمش یعنی هم می شناسمش، هم برو .
دخترک لبخند زد . چشمانش می گفت - به چیز هایی فکر می کند که آدم های عادی نمی کنند .
گفت :
- اونکارت داره!
و بدون زدن حرف اضافه ای رفت!
اون چه کاری با من داشت ؟
اگه هوشیار بودم ، مطمئنم دنبالش می کردم اما حالا حال حرف زدن هم نداشتم.
بی توجه به این یار بی وفا که کنارم نشسته بود ؛ بلند شدم .
ثانیه ی اول سرم گیج رفت ولی تونستم تعادلم رو حفظ کنم ؛ اسمش تو ذهنم چرخ می زد .
با بستن پلک هایم ، به مدت ۳ یا ۴ ثانیه ، سر گیجه ام کمی بهتر شد .
برطرف نشد ، ولی تونستم راه برم .
با چشم های نیمه بسته ام شروع به راه رفتن کردم .
حوصله ی در جمع بودن نداشتم ، نیاز به فکر کردن داشتم ، به تنها بودن.
به این که چه طوری می تونم ، از این یکی خط پایان اول بگذرم ؟
یا این که اس طلایی چی کارم داره ، یا اون دختر کیست ؟
از محیطی که توش بودم چیزی نمی دیدم ؛ فقط در آسانسور رو پیدا کردم و فشارش دادم .
زیاده روی کرده بودم تو خوردن ؛ نباید شات آخر رو می رفتم بالا .
صاعد دست راستم رو بر دیوار کنار آسانسور گذاشتم ، و چشم هام رو بستم و پیشونیم صاعد چرم پوشیده ی دستم رو لمس کرد .
سرم بد جور گیج می رفت ، لعنت بهش!
این آسانسور لعنتی هم بالا نمی یاد!
چند دقیقه با چند ثانیه بعد ، اون زن مزاحم طبقه ی بیستم رو علائم کرد .
با کمی تلو تلو خوردن وارد آسانسور شدم ، و در مقابل نور کور کننده اش چشم هام رو بستم .
اون آهنگ مزاحم پلی شد با اون دینگ دینگ هاش که عین سوهان روحه!
طبقه ی منفی ده رو فشار دادم و منتظر بودم ، به عمق زمین برم .
تنها چیزی که الان باعث می شد سر حال بیام ، سرعت و بوی لاستیک بود .
تنها چیزی که هم بهش نیاز داشتم ؛ خواب و فکر کردن بود .
و تنها کاری که الان می تونم بکنم این که بخوابم ؛ حتی ایستاده!
******
نکس :
ساعت ۳ :۳ دقیقه ی صبح بود .
ولی من کجا بودم ؟
در خیابان های لاس وگاس ، در جاده ای بی پایان از نور و صدا .
نور ها طرح می زدن بر پوست صورتم .
چرم و کاکائو درون بینی ام پیچیده بود.
ناخن های لاک خورده ام رو بر دور فرمون تسلای برقی ام ، گذشتم .
نور هایی که از بیرون به داخل ماشین ، نفوذ می کرد ؛ تنها روشنایی درون آن بود .
روشنایی که نفرت بر انگیز بود .
بالاخره ماشین ها دست از یک میلی متر - یک میلی متر ؛ حرکت کردن ، کشیدند .
پاشنه ی کفشم رو گذاشتم رو گاز و با تموم سرعت ، ماشین رو از روی زمین کندم .
لاستیک ها بر زمین جیغی کشیدند و می تونستم ، شکافته شدن هوا توسط ماشین رو احساس کنم .
لبخندی از سر سرعت بر لبم نشست ، لبخندی بی عمق و پوچ!
خسته و ناتوان در اوج توانایی!
بعد از چند دقیقه ویراژ دادن با ماشین تند و چابکم ، پناه اوردم به خونه ام .
ک۹وچه رو از حفظ و با چشم بسته رفتم.
حوصله دیدن اون همه برج رو نداشتم!
قرص کاملا ماه آسمون رو روشن کرده بود .
تقریبا اوایل کوچه ، در ماشینرو ، بزرگ ترین برج خیابون رو زدم!
خونه ای با نمای کاملا شیشه ای ، شیشیه هایش دودی و بسیار تمیز بودند .
بازتاب آسمون درونش زیبا بود ، بسیار مجذوب کننده .
در خونه هم دری سیاه رنگ و بزرگ بود که مستقیم از تو دیوار های بلند سیاه ، به پارکینگ می رسیدیم .
پارکینگ های زیاد - طبقات بلند.
قانون همه ی برج های لاس وگاس .
نور پارکینگ کم بود ؛ اما پارک کردن توش راحت بود چون کسی زندگی نمی کرد .
آخرین پارکینگ مال من بود ، که با ۵۶ علامت گذاری شده بود .
ماشینم با بوی لنت ایستاده و من پیاده شدم .
صدای قدم های بلندم در فضای خالی پژواک می شدند .
نفس هایم مرتب و قلبم منظم می زد ، البته باز هم با پیامکی که روی گوشی ام اومد ؛ تغییری نکرد .
پیامک چند کلمه بیشتر نبود ؛ فردا ساعت ۱۱:۱۱ دقیقه ؛ طبقه ی ۱۱ _ پوکر تگزاس هولدم.
دیر نکنید ،ملکه ی شب!
لبخندی وسیع زدم ، برام مهم نبود از طرفه کیه یا شماره ام چگونه به دستش رسیده .
مهم عدد شرط بود ، که چیزی درموردش ننوشته بود .
مثلا ۱۱ میلیون دلار ؟
با فکر کردن به عداد لبخندم پهن تر شد.
۱۱ میلیون حتی یک چهارم درآمد شبانه ی کازینو ها نبود ؛ اما خب کی که از بردن بدش بیاد ؟!
آرتیوم:
****
چند دقیقه بود ، که سرم رو تکیه داده بودم به آیینه ی پشت سرم ، و منظر بودم به منفی ده برسیم .
عداد از منفی یک به منفی ۵ رسیده بود، هنوز پنج طبقه جا بود .
در ذهنم داشتم ، دنبال شباهتی بین دخترک و اس طلایی می گشتم- اما اون هیچ فرزندی نداشت!
شایعه های زیادی پشتش بود ، ولی من بهشون هیچ وقت توجه نمی کردم!
دختر با اون چشم های ابی و ماه گرفتگی عجیبش ، رو در پس ذهنم مدفون کردم .
چیز هایی مهمتری در زندگی ام بود که باید بهشون می پرداختم .
مثل اتفاقاتی که تو شرکت در حال افتادن بود ؛ وقتی من اشتوتگارت نبودم!
همه چیز ذهنم بهم پیچیده شده بود!
انگار طوفانی بزرگ در مغزم بر پا شده بود .
با صدای اون زن مزاحم تکیه ام رو از آیینه ی سرد پشت سرم ، بر داشتم و با چشم هایی که با بستن اون ها ، سعی داشتم در مقابل نور ازشون محافظت کنم از آسانسور خارج شدم!
هوا کم بود و تقریبا می شد گفت ، هیچ صدای نبود .
فقط پژواک قدم هایم در هوا می پیچید .
سوزی سرد از میان پارچه ی چرم کتم نفوذ کرد ، تو بدنم و لرزه به اندامم انداخت
قدم هام رو تند تر کردم .
در پارکینگی بزرگ بودم با نور های سوسو زن .
حالت فیلم ترسناک ها رو داشت ، جایی که نقش اصلی گیر می افت .
سرم رو تکون دادم تا از شر سناریو های وحشتناکی که داشتم می ساختم ؛ خلاص شم.
همه جا بوی گوگرد و خاک می اومد.
لبخندی وحشت زده بر صورتم نقش بست .
انگشت هام رو درون هم چفت کردم و به راه رفتنم ، همراه با تلو تلو خوردن ادامه دادم.
بعد از حدودا ۲ - ۳ دقیقه به ماشینم رسیدم ..
بنزی پلاتینی رنگ!
مدلش تو بازار محدود بود ؛ شاید هم به صفر می رسید!.
انگار که مال این دنیا نبود!
دستگیره اش درون دست های داغم ، یخ زده بود .
درش بی صدا باز شد و من روی چرم براقش جا گرفتم .
انگشتم رو بر دکمه ی استارتش فشار دادم .
تا بالا اومد صفحه اش یکم تو ذهنم از سرد بودن ، چرم ماشین نالیدم.
واقعا داشتم یخ می زدم!
بنز بالا اومد و گفت :
- سلام ارتیوم!
لبخندی به صدای ساخته شده ی مادرم ، توسط هوش مصنوعی زدم .
تلخ و غم زده.
کمی هم عصبانی!
آروم جواب دادم :
- سلام مامان.
نکس:
*******
دیوار های خالی ، صدای قدم هام رو منعکس می کرد .
سوزی سرد پالتو بلند کرمی رنگم رو کنار زد .
امشب لباسم درست رنگ نور های کازینو ام بود.
چرم و سرخ!
بلند و پشت باز!
رنگ سرخش در کنار موهای بلوند کوتاهم که نوک های قرمز داشت ، هارمونی خاصی رو به وجود آورده بود .
پالتو بلند کرمی رنگ بلندی ، با برش های عجیب پوشیده بودم بر رویش.
با فکر کردن به استایلم رسیدن به آسانسور، که در راه رویی حدودا ۲۰ متری بود .
۳ در نقره ای کنار هم ، اولین دکمه رو فشار دادم و منتظر بودم آسانسور بیاد .
تو این موقعیت به امشب فکر کردم ، به اتفاقاتی که افتاد .
شب خوبی بود ، صبح باید سود امشب کازینو رو حساب کنم.
ولی اعداد برای مهم نبود ، کسی که امشب تو کازینو داشت بازی می کرد ، مهم بود ؛ بازی هایش بد نبود ولی خب بعدا بابد بشینم تحلیلش کنم .
ظاهر آشنایی داشت، ولی نمی فهمیدم کیه .
موهای مشکی داشت ، که سرش رو نقره ای کرده بود .
نقره ای براق در میان اون موهای لخت سیاه پر پشت .
از دور فقط تونستم سرش رو ببینم ، و ظاهرش برام مجهول بود .
با فکر این که شاید بازی فردا با این پسر مجهول هست ، لبخندی دیوونه وار می زنم.
به جز او یه فرد آشنای دیگه بود .
آشنایی دور .
شاید درون خاطرات محو بچگی .
در دعوا هایی که من جایی درونش شون نداشتم ؛ اما تمام اون ها سر من و مسئولیت من بود .
سر چیزی که وارثش بودم .
چیزی که زود تر از موعد به دست من سپرده شد .
اون آشنا ، آشنایی که ازش سال ها بود نفرت داشتم .
موجودی نحس که مرا به قعر جهنم دعوت کرد
آسانسور با تیکی باز میشه و وارد می شم ، کابین نقره ای داره ، فضاش بوی عود میده و نور سفید کمی داره .
سعی می کنم به خودم نگاه نکنم ؛ اما اون دو چشم سبز و غم زده نمی گذارد.
سریع نگاهم رو بر می گردنم ؛ آسانسور با سرعت از کنار ساختمون های دیگه بالا و بالا تر می رود .
بالاخره بعد از یه شب طولانی کمی آرامش، درون خونم تزریق می شود - اما پایدار نیست!
هیچ وقت پایدار نیست ،
زن طبقه ی خونه ام رو علائم کرد و در آروم باز شد .
وقتی کاملا تونستم رد شم ، سریع رد شدم و خودم رو انداختم تو راه رو .
پارک طوسی ، سایه قدم هام رو در خود می بلعید.
نور زرد بود به خاطر شب و هیچ دری تو راه رو نبود ، فقط واحد من با در مات مشکی رنگش بود .
روش واحد 56 خورده بود.
لبخندی بزگ زدم و دستم رو بر زنگ کنار در نگه داشتم .
در بی صدا باز شد و من وارد شدم .
قبل از این که بتونم کامل بیام داخل او جلوی در بود .
چشم هایش خطر رو فریاد می کشید .
همین نگاه ، کافی بود