ویرگول
ورودثبت نام
ALTIN
ALTINپایکوبی در سوگ، خنده در بغض، شکوه در ویرانی؛ اینجا جایی به نام ایران
ALTIN
ALTIN
خواندن ۱۱ دقیقه·۱ ماه پیش

ژتون مرگ- فصل ۲

فصل ۲

کاپو رفت و صدا ها رو با خود برد!

سکوت رو به محل آرامشم هدیه کرد ؛ آرامشی که پژواکش سکوت مطلق بود.

روحم خسته بود ، خسته بود از یه نوکسترا بودن .

چی می شد من هم مثل بقیه ی انسان ها عادی بودم؟!

انسانی عادی ...

حتی فکرش هم جرم بود!

******

آرتیوم :

اون ساخته شده بود که برای درخشیدن!

او در میان میز های پوکر ، درست مثل ؛ ماه در میان ستارگان آسمون بود .

این علاقه یا دوست داشتن نبود ؛ می تونستم متوجه شم .

ولی نمی دونستم می تونم بهش چی بگم ؟

اون حس خط پایان رو بهم می داد؛ کسی که باید از خط قرمز هایش بگذرم ، تا بهش دست یابم .

سیگار درون دستم رو به لب هایم نزدیک کردم و پکی عمیق کشیدم .

دود رو آروم از بینی ام خارج کردم.

دستی بر شونه ام خورد و من رو به حال بر گردوند.

روی کاناپه ی مشکی چرم نشسته بودم، در جایی که میشه بهش گفت- بار کازینو .

از صندلی ام می تونستم تموم حرکات و نگاه هایش، رو به سمت حریفش تو بازی ببینم.

با متانت و خشونت یک ببر ماده ، که به سراغ طعمه اش می رفت؛ بازی و می کرد .

انگار که عاشق این کار بود!

انگشتان ظریفش با ژتون های روبرویش حکم مرگ ، صادر می کرد .

مکس غر زد :

- آرتی!

بیست بار صدات کردم کجایی ؟

لبخندی احمقانه زدم و گفتم :

- همینجا!

و روب بار من ادامه دادم :

- یه شات دیگه بریز.

در فضا حدود ۱۰۰ متر با چند کاناپه نشسته بودیم ، و دور تا دورمون پر از آدم های متفاوت بود .

صدای خنده ها با تیک تیک ژتون ها ادغام می شد .

و بار من ها درحال چرخیدن بین مبل ها بودند و سفارش می گرفتند .

نور سفید بازتاب تیزی داشت .

سیگار نیمه سوخته ام رو درون جاسیگاری خاموش کردم .

پاهایم رو دراز کرده بودم ، و بر روی هم انداخته بودم شان .

نگاهی به رفیقم انداختم .

پسری تقریبا هم سن و سال خودم با موهای قهوه ای و چشم هایی فندقی.

لحظه ای قبل من رو از خلسه ای که درونش بودم ، خارج کرد ؛

و حالا خود لعنتی اش غرق حرف زدن با یه دختره شده .

دستی محکم به سر شونه اش می زنم ، تا حواسش به من جمع شه .

او با معذرت خواهر کوچکی از دختره که موهای فر سیاه رنگ بلند داشت با قیافه ی تقریبا زیبا ، به من گفت :

- چیه ؟!

غرولند کردم :

- بریم ؟!

- نه! تازه نیمه شبه .

چشم هام رو درون حدقه چرخوندم .

اون یه چیزی می دونست اما نمی گفت .

نگاه های پی در پی اش به سمت در قوس بر می داشت

با اومدن بار من به سمتم لبخند ذوق زده ای بر چهره ام نشست.

نفسی عمیق کشیدم و با تکون دادن سرم ، بار من رو مرخص کردم .

فکر هام نامرتب بود.

نیاز داشتم کامل هوشیار باشم ؛ اما یه شب نا پرهیزی اشکالی نداشت که ؟

زنی نزدیکم شد ، با دید نیمه تار شده ام بر اندازش کردم .

خوب نمی دیدمش، ولی عطر شیرینش روی اعصابم راه می رفت .

هلو ؟!

نمی فهمیدم!

فقط دلم می خواست ؛ اصلا با من کاری نداشته باشه!

نگاهم رو ازش گرفتم و به پیک درون دستم دادم .

شات کوچکم رو توی دست چرخوندم، و نگاهی به محتویات داخلش انداختم .

مشروبی نارنجی روب قهوه ای بود ، با بوی تلخ!

نگاهم رو از شات بلند کردم و چرخوندم سمت بانوی اول وگاس .

اما زن دست از سرم بر نداشت .

جا خوش کرد ، کنارم و زمزمه کرد :

- اس طلایی رو می شناسی ؟

اگه جوابش رو نمی دادم ، زشت بود ؟!

با این فکر شات درون دستم رو بالا رفتم .

ویسکی حنجره ام رو سوزوند و رفت پایین ، با این مزه ی زهره مارش.

سئوالش بی معنی بود!

کی که تو آلمان اس طلایی رو نشناسه ؟

سعی کردم موأدبانه باشم ، پس زن رو نگاه کردم .

اولین چیزی که تو صورتش جلب توجه می کرد ؛ ماه گرفتگی اش بود .

آبی و بنفش ، مثل رنگ رو بدنه .

جواب دادم:

- وادیم لورنیا...

بیشتری ها فقط لقبش رو می دونستن .

دونستن اسمش یعنی هم می شناسمش، هم برو .

دخترک لبخند زد . چشمانش می گفت - به چیز هایی فکر می کند که آدم های عادی نمی کنند .

گفت :

- اون‌کارت داره!

و بدون زدن حرف اضافه ای رفت!

اون چه کاری با من داشت ؟

اگه هوشیار بودم ، مطمئنم دنبالش می کردم اما حالا حال حرف زدن هم نداشتم.

بی توجه به این یار بی وفا که کنارم نشسته بود ؛ بلند شدم .

ثانیه ی اول سرم گیج رفت ولی تونستم تعادلم رو حفظ کنم ؛ اسمش تو ذهنم چرخ می زد .

با بستن پلک هایم ، به مدت ۳ یا ۴ ثانیه ، سر گیجه ام کمی بهتر شد .

برطرف نشد ، ولی تونستم راه برم .

با چشم های نیمه بسته ام شروع به راه رفتن کردم .

حوصله ی در جمع بودن نداشتم ، نیاز به فکر کردن داشتم ، به تنها بودن.

به این که چه طوری می تونم ، از این یکی خط پایان اول بگذرم ؟

یا این که اس طلایی چی کارم داره ، یا اون دختر کیست ؟

از محیطی که توش بودم چیزی نمی دیدم ؛ فقط در آسانسور رو پیدا کردم و فشارش دادم .

زیاده روی کرده بودم تو خوردن ؛ نباید شات آخر رو می رفتم بالا .

صاعد دست راستم رو بر دیوار کنار آسانسور گذاشتم ، و چشم هام رو بستم و پیشونیم صاعد چرم پوشیده ی دستم رو لمس کرد .

سرم بد جور گیج می رفت ، لعنت بهش!

این آسانسور لعنتی هم بالا نمی یاد!

چند دقیقه با چند ثانیه بعد ، اون زن مزاحم طبقه ی بیستم رو علائم کرد .

با کمی تلو تلو خوردن وارد آسانسور شدم ، و در مقابل نور کور کننده اش چشم هام رو بستم .

اون آهنگ مزاحم پلی شد با اون دینگ دینگ هاش که عین سوهان روحه!

طبقه ی منفی ده رو فشار دادم و منتظر بودم ، به عمق زمین برم .

تنها چیزی که الان باعث می شد سر حال بیام ، سرعت و بوی لاستیک بود .

تنها چیزی که هم بهش نیاز داشتم ؛ خواب و فکر کردن بود .

و تنها کاری که الان می تونم بکنم این که بخوابم ؛ حتی ایستاده!

******

نکس :

ساعت ۳ :۳ دقیقه ی صبح بود .

ولی من کجا بودم ؟

در خیابان های لاس وگاس ، در جاده ای بی پایان از نور و صدا .

نور ها طرح می زدن بر پوست صورتم .

چرم و کاکائو درون بینی ام پیچیده بود.

ناخن های لاک خورده ام رو بر دور فرمون تسلای برقی ام ، گذشتم .

نور هایی که از بیرون به داخل ماشین ، نفوذ می کرد ؛ تنها روشنایی درون آن بود .

روشنایی که نفرت بر انگیز بود .

بالاخره ماشین ها دست از یک میلی متر - یک میلی متر ؛ حرکت کردن ، کشیدند .

پاشنه ی کفشم رو گذاشتم رو گاز و با تموم سرعت ، ماشین رو از روی زمین کندم .

لاستیک ها بر زمین جیغی کشیدند و می تونستم ، شکافته شدن هوا توسط ماشین رو احساس کنم .

لبخندی از سر سرعت بر لبم نشست ، لبخندی بی عمق و پوچ!

خسته و ناتوان در اوج توانایی!

بعد از چند دقیقه ویراژ دادن با ماشین تند و چابکم ، پناه اوردم به خونه ام .

ک۹وچه رو از حفظ و با چشم بسته رفتم.

حوصله دیدن اون همه برج رو نداشتم!

قرص کاملا ماه آسمون رو روشن کرده بود .

تقریبا اوایل کوچه ، در ماشینرو ، بزرگ ترین برج خیابون رو زدم!

خونه ای با نمای کاملا شیشه ای ، شیشیه هایش دودی و بسیار تمیز بودند .

بازتاب آسمون درونش زیبا بود ، بسیار مجذوب کننده .

در خونه هم دری سیاه رنگ و بزرگ بود که مستقیم از تو دیوار های بلند سیاه ، به پارکینگ می رسیدیم .

پارکینگ های زیاد - طبقات بلند.

قانون همه ی برج های لاس وگاس .

نور پارکینگ کم بود ؛ اما پارک کردن توش راحت بود چون کسی زندگی نمی کرد .

آخرین پارکینگ مال من بود ، که با ۵۶ علامت گذاری شده بود .

ماشینم با بوی لنت ایستاده و من پیاده شدم .

صدای قدم های بلندم در فضای خالی پژواک می شدند .

نفس هایم مرتب و قلبم منظم می زد ، البته باز هم با پیامکی که روی گوشی ام اومد ؛ تغییری نکرد .

پیامک چند کلمه بیشتر نبود ؛ فردا ساعت ۱۱:۱۱ دقیقه ؛ طبقه ی ۱۱ _ پوکر تگزاس هولدم.

دیر نکنید ،ملکه ی شب!

لبخندی وسیع زدم ، برام مهم نبود از طرفه کیه یا شماره ام چگونه به دستش رسیده .

مهم عدد شرط بود ، که چیزی درموردش ننوشته بود .

مثلا ۱۱ میلیون دلار ؟

با فکر کردن به عداد لبخندم پهن تر شد.

۱۱ میلیون حتی یک چهارم درآمد شبانه ی کازینو ها نبود ؛ اما خب کی که از بردن بدش بیاد ؟!

آرتیوم:

****

چند دقیقه بود ، که سرم رو تکیه داده بودم به آیینه ی پشت سرم ، و منظر بودم به منفی ده برسیم .

عداد از منفی یک به منفی ۵ رسیده بود، هنوز پنج طبقه جا بود .

در ذهنم داشتم ، دنبال شباهتی بین دخترک و اس طلایی می گشتم- اما اون هیچ فرزندی نداشت!

شایعه های زیادی پشتش بود ، ولی من بهشون هیچ وقت توجه نمی کردم!

دختر با اون چشم های ابی و ماه گرفتگی عجیبش ، رو در پس ذهنم مدفون کردم .

چیز هایی مهمتری در زندگی ام بود که باید بهشون می پرداختم .

مثل اتفاقاتی که تو شرکت در حال افتادن بود ؛ وقتی من اشتوتگارت نبودم!

همه چیز ذهنم بهم پیچیده شده بود!

انگار طوفانی بزرگ در مغزم بر پا شده بود .

با صدای اون زن مزاحم تکیه ام رو از آیینه ی سرد پشت سرم ، بر داشتم و با چشم هایی که با بستن اون ها ، سعی داشتم در مقابل نور ازشون محافظت کنم از آسانسور خارج شدم!

هوا کم بود و تقریبا می شد گفت ، هیچ صدای نبود .

فقط پژواک قدم هایم در هوا می پیچید .

سوزی سرد از میان پارچه ی چرم کتم نفوذ کرد ، تو بدنم و لرزه به اندامم انداخت

قدم هام رو تند تر کردم .

در پارکینگی بزرگ بودم با نور های سوسو زن .

حالت فیلم ترسناک ها رو داشت ، جایی که نقش اصلی گیر می افت .

سرم رو تکون دادم تا از شر سناریو های وحشتناکی که داشتم می ساختم ؛ خلاص شم.

همه جا بوی گوگرد و خاک می اومد.

لبخندی وحشت زده بر صورتم نقش بست .

انگشت هام رو درون هم چفت کردم و به راه رفتنم ، همراه با تلو تلو خوردن ادامه دادم.

بعد از حدودا ۲ - ۳ دقیقه به ماشینم رسیدم ..

بنزی پلاتینی رنگ!

مدلش تو بازار محدود بود ؛ شاید هم به صفر می رسید!.

انگار که مال این دنیا نبود!

دستگیره اش درون دست های داغم ، یخ زده بود .

درش بی صدا باز شد و من روی چرم براقش جا گرفتم .

انگشتم رو بر دکمه ی استارتش فشار دادم .

تا بالا اومد صفحه اش یکم تو ذهنم از سرد بودن ، چرم ماشین نالیدم.

واقعا داشتم یخ می زدم!

بنز بالا اومد و گفت :

- سلام ارتیوم!

لبخندی به صدای ساخته شده ی مادرم ، توسط هوش مصنوعی زدم .

تلخ و غم زده.

کمی هم عصبانی!

آروم جواب دادم :

- سلام مامان.

نکس:

*******

دیوار های خالی ، صدای قدم هام رو منعکس می کرد .

سوزی سرد پالتو بلند کرمی رنگم رو کنار زد .

امشب لباسم درست رنگ نور های کازینو ام بود.

چرم و سرخ!

بلند و پشت باز!

رنگ سرخش در کنار موهای بلوند کوتاهم که نوک های قرمز داشت ، هارمونی خاصی رو به وجود آورده بود .

پالتو بلند کرمی رنگ بلندی ، با برش های عجیب پوشیده بودم بر رویش.

با فکر کردن به استایلم رسیدن به آسانسور، که در راه رویی حدودا ۲۰ متری بود .

۳ در نقره ای کنار هم ، اولین دکمه رو فشار دادم و منتظر بودم آسانسور بیاد .

تو این موقعیت به امشب فکر کردم ، به اتفاقاتی که افتاد .

شب خوبی بود ، صبح باید سود امشب کازینو رو حساب کنم.

ولی اعداد برای مهم نبود ، کسی که امشب تو کازینو داشت بازی می کرد ، مهم بود ؛ بازی هایش بد نبود ولی خب بعدا بابد بشینم تحلیلش کنم .

ظاهر آشنایی داشت، ولی نمی فهمیدم کیه .

موهای مشکی داشت ، که سرش رو نقره ای کرده بود .

نقره ای براق در میان اون موهای لخت سیاه پر پشت .

از دور فقط تونستم سرش رو ببینم ، و ظاهرش برام مجهول بود .

با فکر این که شاید بازی فردا با این پسر مجهول هست ، لبخندی دیوونه وار می زنم.

به جز او یه فرد آشنای دیگه بود .

آشنایی دور .

شاید درون خاطرات محو بچگی .

در دعوا هایی که من جایی درونش شون نداشتم ؛ اما تمام اون ها سر من و مسئولیت من بود .

سر چیزی که وارثش بودم .

چیزی که زود تر از موعد به دست من سپرده شد .

اون آشنا ، آشنایی که ازش سال ها بود نفرت داشتم .

موجودی نحس که مرا به قعر جهنم دعوت کرد

آسانسور با تیکی باز میشه و وارد می شم ، کابین نقره ای داره ، فضاش بوی عود میده و نور سفید کمی داره .

سعی می کنم به خودم نگاه نکنم ؛ اما اون دو چشم سبز و غم زده نمی گذارد.

سریع نگاهم رو بر می گردنم ؛ آسانسور با سرعت از کنار ساختمون های دیگه بالا و بالا تر می رود .

بالاخره بعد از یه شب طولانی کمی آرامش، درون خونم تزریق می شود - اما پایدار نیست!

هیچ وقت پایدار نیست ،

زن طبقه ی خونه ام رو علائم کرد و در آروم باز شد .

وقتی کاملا تونستم رد شم ، سریع رد شدم و خودم رو انداختم تو راه رو .

پارک طوسی ، سایه قدم هام رو در خود می بلعید.

نور زرد بود به خاطر شب و هیچ دری تو راه رو نبود ، فقط واحد من با در مات مشکی رنگش بود .

روش واحد 56 خورده بود.

لبخندی بزگ زدم و دستم رو بر زنگ کنار در نگه داشتم .

در بی صدا باز شد و من وارد شدم .

قبل از این که بتونم کامل بیام داخل او جلوی در بود .

چشم هایش خطر رو فریاد می کشید .

همین نگاه ، کافی بود

ماه گرفتگیصدای زنفضای خالیهوش مصنوعی
۱۰
۴
ALTIN
ALTIN
پایکوبی در سوگ، خنده در بغض، شکوه در ویرانی؛ اینجا جایی به نام ایران
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید