ویرگول
ورودثبت نام
Eli
Eliاز قهوه یاد گرفتم هر چیزی که تلخ باشه بیدارت می کنه:))
Eli
Eli
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

اتفاقایی که تو نبودم افتاد(۱)

خب،دم عید ۱۴۰۴ بود که رفتم،بعد دیگه نیومدم،یعنی نتونستم بیام،اون موقع اتفاقای عجیبی افتاد

۱.عید:عید نوروز ما یه شمال غیرمنتظره با خانواده پدری نسبتا رو مخ مون رفتیم،اتفاقای جالب و ناجالبی افتاد ،اونجا دوتا بچه کوچیک بودن که یکی شون پسر عموم بود، بیشتر از هرکسی از من خوششون اومد اون دوتا بچه (چون پرندیم از به دنیا اومدنش تا اون موقع اولین بار همو دیدیم)

کلی بهمون خوش گذشت ولی همشم خوش نبود:)

۲.بعد عید: بعد عید بخاطر مشکلاتی که تو مدرسه داشتم اصلا دلم نمیخواست برم مدرسه،اما مجبور بودم خب،رفتم مدرسه،شنبه و یکشنبه و دوشنبه،سین غایب بود(همون که یه کمی باهاش دوست بودم،هرچند شاید یادتون نیاد)چون رفته بودن شهرستان خب،از اونورم از اواخر اسفند غایب بود،و تو حیاط مدرسه با یه دختر کلاس هفتمی به اسم آ،آشنا شدم،بعدا فهمیدم دوست سین بوده،اما یه کم که باهاش گشتم فهمیدم منو چون براش خوراکی میخریدم میخواست،سین هم خسته بود از دستش،ازش جدا شدم،سین هم زیاد غیبت داشت،پس من موندم با تنهاییم،کاش فقط تنها بودم،کلی دشمن هم داشتم.

۳.و اما،اتفاقی غیر منتظره،به وقت ۱۰/۱۱ صبح،چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۴:

خب اینو تو پارت دو میگم

عید نوروزمدرسه
۱۷
۲۰
Eli
Eli
از قهوه یاد گرفتم هر چیزی که تلخ باشه بیدارت می کنه:))
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید