ویرگول
ورودثبت نام
Eli
Eliاگه دوباره یهو غیب شدم بر می گردم،میخوام گوشی و شمارمو عوض کنم
Eli
Eli
خواندن ۲ دقیقه·۵ روز پیش

اتفاقایی که تو نبودم افتاد(۷)

۱۰.شروع تابستان،جنگ ۱۲ روزه و دغدغه اسباب کشی(ادامه):پست قبلیم گفتم دوتا اتفاق جالب افتاد

۱.الناز رفت سوپری خرید کنه،از تعمیرگاه بغلی یه تعمیرکار الناز رو با اسم صدا کرد،الناز برگشت‌ نگاهش کرد،درست می دید؟قلبش داشت میومد تو دهنش از هیجان و خوشحالی،اون کی بود؟

معلومه دیگه،عصی(https://vrgl.ir/or4rn)،الناز اومد جلو،سلام علیک کردن.

الناز:چی شد برگشتین پرند؟

عصی:بخاطر جنگ،برای اینکه تهرانو زیاد می زنن

الناز:اینجا تعمیرگاهه؟آخه آخرین باری که اینجا خرید کردم اینجا ابزار فروشی بود فقط،ماشین تعمیر نمیکرد

عصی:الان ما اومدیم اینجا صاحبش قرار بود بفروشه ماهم خریدیم،بیشتر بابام توش مشغوله من یه وقتایی میام

الناز:خوش برگشتین

عصی:ممنون

اینجا عصی شمارشو داد به الناز:)

۲. "ی" زنگ زد به من یه کم با هم حرف زدیم،گفتم: قراره اسباب کشی کنیم ممکنه این مدرسه نرم،کاش مدرسه جدید شیفت صبح باشه،گفت:کاش عوض نکنی،چون ما مدرسه ها باز بشه بر می گردیم پرند،اینجا از شوق و ذوق داشتم مثل الناز می شدم،خوشحال شدم که بر میگرده‌،دلم براش تنگ بود

خب،دوران جنگ تموم شد و یه ذوق دیگه تو زندگیم درخشید

۱۱.بعد از جنگ و در آستانه اسباب کشی:مطالعه الناز برای کنکور شروع شد و ماجرای اسباب کشی هم اضافه شد تولد الناز هم افتاد این وسطا،هرروز بکوب برای کنکور می خوند اما روز تولدش کلا نخوند و یه جشن خوب گرفتیم،عصی(اونا دیگه موندن پرند چون دوباره تهران رفتن براشون سخت بود)رو هم دعوت کردیم و بقیه دوستای الناز و حتی پسردایی لی لی(پسرداییش دوست صمیمی عصی بود)رو دعوت کردیم

تولد گذشت و رفت،همینطور که الناز برای کنکور می خوند اسباب کشی هم به راه بود،هزار بار هم داد و بی داد کرد که آی من کنکوریم یه کم یواش تر

خب کل پرندو این ور اون ور کردیم که یه خونه پیدا کنیم منم که نگران این بودم چطور قراره به مدرسه جدید عادت کنم

آخرش هم یکی پیدا کردیم تو محله خودمون و جالبش اینجا بود دقیقا روز اسباب کشی مون خورد به تولد"ی"،تو خونه جدید تولدشو بهش تبریک گفتم

۱۲.بعد اسباب کشی:خب تو خونه جدید دیگه رفتیم دنبال پیدا کردن کتاب تست تیزهوشان برای من،۵۰۰ هزار تومن پول دادیم به یه کتاب تست دروس نهم،کتاب هوش هم کلا نخریدیم،اون مدت هی نشد کتاب هوش بخریم،مطالعم کم کم افت کرد و دیگه نشد تیزهوشان بخونم،بعد اسباب کشی نصف تابستون گذشته بود و دیگه کم کم شمارش معکوس شروع مدرسه ها شروع شده بود،این وسط ۱ شهریور هم تولد من بود،من ۱۵ ساله شدم و وارد دوره جدیدی از زندگیم شدم(قابل ذکره کتاب تستی که الان خاک خورده رو بعد تولدم گرفتیم)

۱۳.شروع سال تحصیلی جدید:تغییرات اصلی اینجا شروع شد ...و ...و...رفتن(جاهای خالی تو پست بعدی پر میشه)و از خوش یمنی رفتن ... و اومدن ...و... اتفاقات خوبی رخ داد...

برای امروز همین کافیه

النا شادمان

۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵

پ.ن:این النازی که الان ازش حرف می زنم از الناز اون موقع خیلی بهتره

اسباب کشی
۱۰
۷
Eli
Eli
اگه دوباره یهو غیب شدم بر می گردم،میخوام گوشی و شمارمو عوض کنم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید