سلام دوستان، تو پست قرار ویرگولی گفتم ایلدا قراره نوشته هاشو برای من بفرسته منم بزارم، حالا اولین نوشتش:
خیلی وقت بود که نبودم. انگار یه مدت از فضای مجازی (یا حداقل از این فضای ویرگول) غیبم زده بود. شاید فکر کنید یه نفر بود که یهو رفت و دیگه برنگشت، اما راستش رو بخواهید، من اصلاً نمیتونستم اینجا باشم.
اصلاً کار به جایی رسیده بود که حتی با شماره خودم هم نمیتونستم وارد حسابم بشم! یه جورایی مجبور بودم از هویتِ دوست عزیزم، لیناسا، استفاده کنم تا بتونم ردپایی از خودم اینجا داشته باشم. کلی هم با باگها و این مشکلاتِ عجیبِ ویرگول کلنجار رفتم، تا جایی که لیناسا کلافه شد و تصمیم گرفت کلاً حسابش رو حذف کنه؛ اما من... من هنوز اینجا بودم، فقط یه جورِ پنهانی.

اما خب، زمان همیشه داره میگذره. من هم دیگه اون دخترکِ چند سال پیش نیستم. حالا ۱۸ سالمه؛ یه سالِ جدید و یه مسیر جدید. حالا دیگه دارم برای یه آیندهی بزرگتر تلاش میکنم، توی رشتهی انسانی و با یه رویای بزرگ: اینکه وکیل بشم و از حق حرف بزنم. شاید همین میل به گفتن، باعث شده که دوباره به اینجا برگردم.
این بار اما، برگشتنم یه جور دیگه است. من و النا (که دوستمه) یه قراری با هم گذاشتیم؛ من نوشتهها رو مینویسم و اون برام اینجا پست میکنه. یعنی این نوشتهها، حاصلِ یه همکاریِ جدید بین من و النا هستن.
قبل از هر چیزی، میخوام یه سلامی بکنم به اونایی که شاید هنوز یادشون باشه کی هستم. به رفقای قدیمی که انگار یه جای این فضای شلوغ گم شدن... «آفتابگردون» (حدیث عزیز)، سید مهدار بنی هاشمی... و هر کسی که زمانی با من اینجا بود.
من برگشتم؛ نه با اون وضعیتِ قبلی، بلکه با یه روحیه جدید و کلی حرف که توی این مدت توی قلبم جمع شده.
پس دوباره میپرسم: ایلدا رو یادتونه؟
اگه یادتون هست، خوشحالم که دوباره میبینمتون. چون این تازه شروعِ یه داستانِ جدیده.
---