خب،این روزها همینطوری با امتحانات میانترم گذشت،که هفته مشاغل شروع شد.
۶.نزدیک امتحانات خرداد:خب،چهارشنبه پیش روی اون هفته،قرار بود به مناسبت هفته مشاغل یه اردو ببرنمون به یه هنرستان تو مرکز شهر(فاز۲)،خب،اردو رو که خواستیم بریم،صبح باید از مدرسه مون با اتوبوس راه میوفتادیم هنرستان و ظهر اتوبوس مارو می برد مدرسه مون،ی و سین و آ هیچ کدوم نیومدن اردو و من خودم تنهایی رفتم و رشته های اونجا رو دیدم،اینطوری بود،بچه های هشتم رفتن یه هنرستان،بچه های هفتم هم رفتن یه هنرستان دیگه(نزدیک بودن دوتا هنرستان)،(پ.ن:پایه نهم نداشتیم اون سال،سال قبلشم هشتم نداشتیم)،من تنهایی همه رشته هارو دیدم،از جو مدرسه بگم،مدرسه خیلی قشنگ و بزرگی بود،مدیر خوبی داشت(امسال میگن عوض شده)اما بچه هاش یه کم عجیب غریب بودن،نمیدونم چرا ولی بدون این که زنگ تفریح باشه تو حیاط بودن،یه سری دهم یه سری یازدهم،دهماشونم بیشتر از نهمای دوسال پیش ما بودن(هفتم بودیم اونموقع اینا نهم بودن)هی باهم دعوا می کردن،خب به هرحال،حدود ساعت ۱۲ سوار اوتوبوس شدیم که برگردیم،اومدیم مدرسه،امتحان دینی داشتیم،امتحان دادیم،زنگ تفریح طبق روال همیشگی ی دیر اومد،سین یادم نمیاد کجا بود ولی غایب نبود،خلاصه یه تایمی منو آ تنها بودیم،آ ازم یه خوراکی به زور گرفت،بعد دنبال بازی شروع شد(کار همیشگی مون)میوفتادم دنبالش که خوراکیمو بده،اونم فرار می کرد،خلاصه بعدشم اومدیم دم آبخوری شیر آبو باز کردم بهش آب پاشیدم(ی هم هروقت می رفت دستشویی میومد دستاشو بشوره از اون ور بهش می پاشیدم)کلا خیس شدیم دوتامون،تا اینکه ی اومد و آ اون موقع ی رو زیاد نمیشناخت،من میخواستم با ی برم،آ میگفت با من برو،ی گفت اگه میخوای با این بری برو اشکال نداره،ولی من نمی خواستم با آ برم،خلاصه این روزها گذشت تا اینکه نزدیک شدیم به امتحانات خرداد،روز آخر مدرسه رو دیدیم،برامون سخت بود،آ دوباره اون روز چیپسمو نصف کرد،بعد از آ رفتم سراغ ی،دم بوفه بود،باهم رفتیم،سین هم اومد،همکلاسیش به مادرش فحش داده بود،ناراحت بود،ماهم ناراحت شدیم،زنگ بعد منو ی دفتر حضور و غیاب مدرسه رو بردیم به کلاس های مختلف،کلاس ی اینا معلم دینی و تفکر و مطالعات شون که با ما دینی و قرآن داشت،معلم شون بود،خانم کاف،خیلی دوسش داشتم سنش بالا بود،بازگشت به کار خورده بود،خیلی مهربون بود،منو دوست داشت،خداحافظی کردیم باهاش،سختی شرایط هم این بود که سال بعد قرار بود تو این مدرسه نیاد،ی هم قرار بود سال بعد،بره شهر خودشون،خیلی سخت شده بود،باید ازشون خداحافظی می کردم،سین هم می گفت ممکنه برم،آ هم که اونقدر باهاش دوست نبودم.
برای امروز همین کافیه
پ.ن:دلم برای مدرسه تنگ شده