نمیدونم ایلدا رو کیا میشناسن، اما حدودا سه سال پیش اکانت مشترک ایلدا صرافیان و لیناسا میرعمادی تو ویرگول فعالیت می کرد، اما از ویرگول رفتن متاسفانه

من وقتی تازه اومده بودم ویرگول طبق پیام های خداحافظی که ویرگولی ها برای این دو نفر نوشته بودن، اسم ایلدا رو دیدم و فهمیدم از قبل اونو میشناختم، ایلدا اینا از وسطای کلاس ششم ایلدا اومدن پرند، برای هفتم ایلدا هم برگشتن تهران، کلاس ششم ایلدا با الناز ما همکلاسی بود، ما پارسال یه بار تو تهران اونا رو دیدیم، الناز شماره ایلدا رو ازش گرفت، دیروز که پست پنجمین قرار ویرگولی سید رو دیدم به الناز گفتم با ایلدا هماهنگ کن فردا که رفتیم تهران بریم ببینیمش، الناز هم گفت من که از خدامه، دلمم براش تنگ شده،با ایلداحرف زد و گفت با لیناسابیا ایلدا هم گفت لیناسا شماله،اینطوری شد که خودش فقط اومد... فرداش ساعت پنج بعد از ظهر تو یه کافه با ایلدا قرار داشتیم، خب، ایلدا رو دیدیم باهاش حرف زدیم، الناز از ایلدا پرسید کنکور میخونی؟ چطور پیش میره؟ ایلدا گفت من دارم عادی میخونم، لیناسا هم داره عادی میخونه، ولی زنبق روانی شده از سختی کنکور
من: زنبق کیه حالا؟
ایلدا: تو نمیشناسی نه؟ یه دوست دیگه مونه...
الناز: من کنکور هنر میخوام بدم، ولی کنکوریای تجربی هم اندازه من زجر نمیکشن😂😂
ایلدا: بچه ها میدونید من یه خواهر دارم دیگه؟ خواهرم الان کلاس اوله، یه عکس ازش گرفتم رو بک گراند گوشیمه
من: اسم خواهرت چی بود؟
ایلدا: یلدا، قربونش بشم مننن

هممون شیر قهوه سفارش دادیم و خوردیم و یه ذره بعد...
من: ایلدا چرا از ویرگول رفتی؟
ایلدا: چون گوشی من نمیتونه اکانت ویرگول با شماره خودم باز کنه، با شماره لیناسا عضو شدم لیناسا هم دیگه نخواست ویرگول بمونه، اکانتو کلا حذف کرد
من: خب لیناسا چرا رفت؟
ایلدا: ویرگول اونموقع خیلی باگ داشت، لیناسا حال نمیکرد با سایتای اینجوری
من: الان که داغونه، ولی این ویرگول داغونو دورهم بودن بچه ها سرپا نگه داشته بود، الانم داغون شدنش بخاطر کم شدن کاربراس
ایلدا: لیناسا حال نمیکنه خب... همین الان لیناسا یه چنل تو روبیکا داره توش نوشته هاشو میزاره ۳۴٠ نفر میبینن باگ های روبیکا هم هستا... ولی خیلی کمتر از باگ های ویرگوله، ولی بازم اگه با من باشه دوباره میام ویرگول
من: خب شمارتو بده به من، نوشته هایی که دوست داری بقیه ببینن بزارم ویرگول، یا اصلا گوشیتو بیار برو تو ویرگول شماره منو بزن کد رو وارد
ایلدا: چرا که نه... ولی خب سخت میشه، همون اولی رو اوکی ترم
من: باشه خب
ایلدا شمارشو به من داد و گفت هر وقت خواستم نوشته بزارم بقیه ببینن بهت میگم و نوشتمو می فرستم
خب، از اونور رفتیم پل هوایی و الناز و ایلدا از بالای پل داد میزدن: کنکور ولمون کن.....
خب دیگه یه کم گذشت قدم زدیم باهم تا ساعت هفت اینا شد بابام اومد دنبال منو الناز و تمام
پ. ن: منتظر نوشته های ایلدا باشین
پ. ن۲:منم تو گروه بله عضو شدم