می‌بوسمت یک روز در میدان آزادی


مى گويند نوزاد بدون نوازش و تماس پوستى مى ميرد. در گذر سالها پس چه مى شود كه اين نياز به نوازش دود مى شود و از ياد مى رود؟ من كه فكر مى كنم بدون نوازش آدم بزرگها هم مى ميرند. يا مى ميرند و حواسشان به مردنشان نيست. يا خودشان، خودشان را نوازش مى كنند با خريد ماشينهاى گرانتر، جواهرات و لباس. سعى مى كنند فراموش كنند كه جايى در قلبشان خالى مانده و هر چه پول تويش مى ريزند پر نمى شود. نوازش، نوازش است. با رابطه جنسى فرق دارد. بچه ها خوب نوازش كردن را بلدند. از همان وقتى كه ياد مى گيرند دستهاى كوچكشان را با اختيار خودشان تكان بدهند نوازش مى كنند. نوازشهاى بچه ها، نو و خلاقانه است. يكى از هزار و يك دليلى كه پدر و مادرهاى گيج و كم خواب را باز مى دارد از پشيمانى بچه دار شدن. بچه ها هستند كه نيمه هاى شب دستشان را روى گونه هاى مادرشان مى گذارند. بچه ها هستند كه تمام تن كوچكشان را به تن پدر مى چسبانند و با همين تماس آرام مى گيرند. بچه ها بلدند نوازش شوند و نوازش كنند. پس كى و كجا، خرابشان مى كنيم و نوازش را از زندگيشان دور مى كنيم و مى شويم آدم بزرگهاى سرما زده گمشده اى كه نوازش را از ياد برده ايم؟


می‌بوسمت یک روز در میدان آزادی
می‌بوسمت وقتی که تهران دست ما افتاد

می‌بوسمت وقتی صدای تیرها خوابید
می‌بوسمت وقتی سلاح از دست‌ها افتاد

می‌بوسمت پای تمام چوبه‌های دار
وقتی کبوتر روی آنها آشیان دارد

وقتی قفس تابوت مرغ عشق دیگر نیست
وقتی که او هم بال و پر در آسمان دارد

می‌بوسمت پشت در سلول‌ها وقتی
بوی شکنجه از در زندان نمی‌آید

وقتی که زخمی روی تن‌هامان نمی‌خندد
وقتی که از چشمانمان باران نمی‌آید

می‌بوسمت وقتی پلیس ضد شورش هم
یکرنگ با مردم سرود صلح می‌خواند

وقتی که نان عده‌ای اعدام گندم نیست
در مزرعه ، گندم سرود صلح می‌خواند

من آرزوهای خودم را با تو می‌بینم
وقتی کنارم در خیابان راه می‌آیی

وقتی که شال سبز تو در باد می‌رقصد
یک روز می‌بوسم تو را بانوی رویایی

آغوش تو بوی بهاری سبز را دارد
تو دختری از جنس باران‌های خردادی

می‌بوسمت می‌بوسمت می‌بوسمت ای عشق
می‌بوسمت یک روز در میدان آزادی

#امیررضا_وکیلی


پی نوشت : شعر و مقدمه فارغ از هم ولی همسایه :)