داستان کار پیدا کردن‌های من (4)

خب قرار بر این بود که این بار از شغلی که ازش خیلی متنفر شدم براتون بگم. داستان از این قراره که سه ماه مونده بود به شروع ترم آخر دانشگاهم (اگر دقت کرده باشید ترم‌های دانشگاهم خیلی زیاد بوده :D)، تو این دو ماه که از قضا تابستون هم بود مدام داشتم فکر می‌کردم که خب حالا دانشگاه که تموم شه باید چیکار کنم؟ من نه سابقه درست حسابی دارم نه تخصص آن‌چنانی؛ تو همین فکرا بودم که یکی از دوستام زنگ زد و گفت یکی از آژانس‌های هواپیمایی تو اردبیل کارنتر می‌خوان، اگر دوست داری معرفیت کنم برو. خب من راجع به این کار هم هیچ اطلاعاتی نداشتم ولی باز هم کنجکاوی امونمو برید. خلاصه بعد چند روز تونستم بابا رو راضی کنم و راه افتادم سمت کار جدید.

مصاحبه‌شون به این شکل بود که پرسید: بلدی از اینترنت استفاده کنی؟این جدولو تو اکسل بکش، اینو تو ورد بکش، یه چیزی سرچ کن! شاید باورتون نشه، ولی تو این مصاحبۀ سخت و جانکاه قبول شدم و از فرداش رفتم سرکار.

تو یک هفته با انواع سامانه‌ها، کدهای اختصاری و اصلاحات و غیره آشنا شدم ولی بعد چند روز برام عجیب بود که اینا چرا یک کارو هر روز تکرار می‌کنن؟ نه طرح جدید می‌زنن نه تو اینستاگرام فعالن و کلی کار دیگه که میشه انجام داد و انجام نمی‌دن. این شد که شروع کردم به سبک خودم کار کردن. اول یک سری ایده دادم که عملی نشد، بعد پست‌های کانال رو آوردم رو یه سبک دیگه و شروع کردم از مقاصد گردشگری ویدئو درست کردن برای اینستاگرام. این کارهارو با علاقه خودم انجام می‌دادم و کسی هم بهم نگفته بود؛ اما همین دیده شدن من باعث شد 2 نفر بی‌دلیل با من بد بشن.

این دو نفر یکیشون کانتر خارجی اون‌جا بود که هرروز به بهانه‌های مختلف جلو بقیه منو خراب می‌کرد و اون یکی هم مدیر فنی بود که جلو روم باهام خیلی خوب بود، ولی یه روز به شوخی بهم گفت تولدتو کوفتت می‌کنم و کرد :) درست شب تولدم بود که یه پیامک بهم داد و گفت نیا از فردا، وقتی ازش پرسیدم چی شده گفتن که گویا وقتی مشتری اون‌جا بوده تو گذاشتی رفتی. حالا اینو کی گفته بود؟ همون کانتر محترم که اصلاً اون روز اون‌جا نبود :) خلاصه منم غرورمو نشکستم گفتم با کمال میل و خداحافظی کردم :D از اینکه کارمو از دست داده بودم یه ذره هم ناراحت نبودم، چون می‌دونستم من برای این کار ساخته نشدم و این فقط یک تجربه‌س، ولی از این‌که چرا وقتی در حق کسی بدی نمی‌کنم (خوبی هم می‌کنم) میاد از روم رد میشه خیلی ناراحت بودم. ولی بعداً فهمیدم که این حسادت خیلی جاها هست، مثلاً از خیلی‌ها شنیدمکه می‌گن تو محیط کار نذار همکارت ببینن پیشرفتتو یا این‌که می‌گن فقط توانایی‌هاتو به رئیس نشون بده نه همکارات :/ نظرتون چیه؟

خب این داستان هم تموم شد... اول نمی‌خواستم این قسمت رو تعریف کنم ولی گفتم بذار کامل باشه همه شغلامو بگم :D. دفعۀ بعدی می‌خوام داستانای بعد از فارغ‌التحصیلی رو بگم که خیلی هیجان‌انگیزه! راستی قسمت‌های قبلی رو اگر نخوندید می‌تونید اینجا بخونید:

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم