مدت زیادی است که چیزی دوستداشتنی نیست. انسان بر این زمین هر بام روپوشی بر خود میزند تا بتواند زنده بماند. او میان گرگان و درندگان میرود و مجبور است برای زندهماندن، خود را از موقعیت گوسفندیاش دور نگه دارد. انسان آتشفشانی خاموش است که اگر به حادثهای فعال شود، دیگر خیلی دور است آرامش و انسش. من اکنون در آن موقعام. کم نگشتهام میان چیزها تا شاید چیزکی بیابم برای آغوشی نه ابدی، که آنی؛ لیک هر چه گشتم نومیدتر شدم. کتابی در نقد شریعتی به دستم رسید. حریصانه گشودمش تا از آن نقدها که در ذهنم پراکنده بود، آنجا طبقهبندیشدهاش را بیابم. جز مشتی تهمت و سوءفهم و غرض و ناپدیدارشناسی و البته خطاهای تمامنشدنی زبانی و نگارشی و ویرایشی تحفهای نصیبم نشد. من این شبهای زیبای زندگیام را دوست دارم. او تنها موجودی است که پس از ایلغار روز به فریادم میرسد. بهقدری بدیهی و گویاست که میدانم لمس اندیشه نیز او را خسته و زده خواهد کرد.