شورای پروانه ساخت، آری یا نه؟

رسمی است معمول که حتی در قبائل آفریقایی و جنگلهای آمازون و ارتفاعات تبت و جزایر گالاپاگوس و البته سایر نقاط جهان هم رعایت میشود؛ اینکه برای دست زدن و اشتغال به پدیده و موضوع و کاری، به حداقلهای آن حرفه یا موضوع و یا پدیده، بایستی آگاه و مسلط بود یا به قول امروزیها کف استاندارد آن حیطه را در اختیار داشت.
از طرف دیگر برای هر حرفه و شغل و کسبی هم موسسات و سازمانهای نظارتی وجود دارند که بر چگونگی ورود و ادامه کار حرفههای مختلف نظارت میکنند و برای این نظارت هم حداقلها و استانداردهایی در نظر میگیرند.
مثلا یک نانوایی بایستی از نظر استانداردهای حرفهای و همچنین بهداشتی، موازین و قواعدی را رعایت کند که اگر نکند و مثلا چند روز نان سوخته یا کمحجم و یا بیکیفیت تحویل مردم بدهد، جریمه و تعطیل میشود. یک تعمیرگاه یا کارگاه خیاطی و یا کارخانه تولید لوازم خانگی بایستی ملزوماتی را در نظر گرفته، به قوانینی پایبند بوده و محصولات و خدماتشان، استانداردهایی را دارا باشند. در غیر این صورت مورد بازخواست و برخورد قانونی قرار میگیرند.
ویلن زدن روی اعصاب تماشاچی
حتی در عرصه هنر هم نمیشود فیالمثل هر اراجیفی را به نام شعر به خورد مخاطب داد، فردی که هنوز به ادبیات فارسی و دستور زبانش آگاهی ندارد، نمیتواند و نباید کتاب رمان و داستان منتشر کند و فردی که بلد نیست ویلن بزند، اگر آرشه را روی سیمهای آن ساز بکشد، فقط اعصاب شنونده را به هم میریزد. یک نقاشی نابلدانه هم آدم را به یاد بلایی میاندازد که مستر بین بر سر نقاشی مهم و کلاسیک «مادر ویسلر» در گالری گریرسون کالیفرنیا آورد!!
اما در کمال تاسف، سینمای ما اصلا به هیچ صراط و قاعده و استاندارد و ضابطهای پایبند نیست و هیچگونه نظارت تخصصی و کارشناسانه حتی در حد الفبای فیلمسازی را نیز برنمی تابد تا بتواند هر بنجلی را به نام فیلم و سینما به آن قالب کند. و حالا به کوس و کرنا زده، سر و صدا راه انداخته، قیل و قال کرده اند که مثلا شورای پروانه ساخت نمی خواهند و تاکید دارند هر گونه اراجیفی سرهم کردند را روی پرده بفرستند!
در حالی که در همه کشورهای صاحب سینما حتی آمریکا، حیطه آن بی در و پیکر نیست و درواقع همین شوراهای نظارتی که در امثال کشور ما دولتی و حاکمیتی است، در آنجا درون کمپانی های استاندارد و بالاتر از آن در موسسات حاکمیتی قرار دارند که آن کمپانی های زیرمجموعه اش به شمار می آیند.
نویسندگانی که انگار "بار به آنها خورده"!
نگارنده به عنوان فردی که حدود 50 سال تماشاگر حرفهای فیلمها و سریالهای سینما و تلویزیون بوده و هستم و دو سه دهه در شوراهای مختلف سینمایی و تلویزیونی صدها فیلمنامه خوانده و هزاران فیلم دیدهام، با تاکید عرض میکنم که حداقل 90 درصد فیلمنامهها و فیلمهای ایرانی که طی این دوران در این سینما خوانده و دیدهام، زیر خط فقر استاندارد سینمایی بوده و هستند یعنی اساسا فیلم به شمار نمیروند!
در طی 3 سال دولت سیزدهم که حدود 400 متن با ادعای فیلمنامه بلند سینمایی برای تولید خواندم، شاید بتوان گفت در میان این 400 متن، چیزی که بتوان نام فیلمنامه روی آن گذارد، از تعداد انگشتان یک دست فراتر نمی رفت!!
80 درصد این متن های موسوم به فیلمنامه، حتی پیش پا افتادهترین قواعد فیلمنامهنویسی را نیز رعایت نکرده بودند؛ غلطهای فاحش املایی و انشایی داشتند، از تاریخ و تبار و ریشه موضوعی که به اصطلاح دراماتیکش کردند، بیخبر نشان می دادند، تحریفهای شدید تاریخ حتی مربوط به همین سالهای اخیر در آنها به چشم میخورد، مملو از شخصیتهای اضافی و ماجراهای بیخاصیت بودند، گاهی تا نیمه خود اساسا شروع نمیشدند و گاه اصلا پایان نمیگرفتند، ظاهرا به دنبال پایان باز بودند اما دچار پایان «ولنگ و واز» شده بودند! نویسندهشان گویی اصلا با سینما و فیلم بیگانه بود و به قول یک مثل معروف و رایج «انگار به او بار خورده بود» که گذرش به عرصه فیلمنامهنویسی افتاده و...
این حکایت تلخ و غمانگیز شبه فیلمنامههایی است که بیشتر نمایشنامه و بیانیه و انشاء و سخنرانی و حتی تئاتر بودند اما شوربختانه فیلم و سینما نیستند! و فیلمهایی که براساس این شبه فیلمنامههای بیدر و پیکر ساخته شدند، آثاری از کار درآمدند که صد مرتبه بدتر از اصل خود آن شبه فیلمنامه شدند.
در این مدت شبه فیلمهایی را دیدم که علیرغم خروارها ادعای پشت سر اما حتی در حد تصاویر سردستی فیلمهای خانوادگی سوپر 8 سالهای دهه 50 و 60 هم به نظر نمی آمدند! که حتی سادهپسندترین مخاطبان را عصبی میکرد!!
نمی دانند "تهیه" را با کدام "ت" یا "ط" می نویسند!
بدون تردید حرفه تهیهکنندگی، مهمترین اساس تولید و توزیع فیلم در سینما به شمار میآید. حرفهای که در صورت ارائه کار استاندارد، فیلمنامه و کارگردانی و فیلمبرداری و موسیقی و امور فنی استاندارد نیز به سینما عرضه خواهد کرد و اگر با نگاه تخصصی همراه نباشد، لاجرم سایر رشتهها را هم همراه خود در وادی بیتخصصی و سرهمبندی کردن، غرق مینماید.
از همین رو در تاریخ سینما، فردی چون دیوید سلزنیک (تهیهکننده آثاری همچون «برباد رفته» و «ربه کا») برجسته شده و یا در سینمای بعدتر اگر نام افرادی همچون، «سال زنتز» و «براینگریزر» و «جری بروکهایمر» و « جوئل سیلور» و «اسکات رودین» به عنوان تهیهکننده، در تیتراژ فیلمی بود، دیگر مشخص می شد که لااقل به لحاظ ساختار با یک اثر استاندارد مواجه هستیم.
متاسفانه بسیاری از تولیدکنندگان و تهیه کنندگان این سینما بدون تخصص در این زمینه که مهمترین بخش یک سینمای استاندارد محسوب میشود، پای به این عرصه گذاردند. با این تصور که برای تهیهکنندگی سینما تنها جمعآوری پول از یک منبع و اجاره دفتری که فقط بتوان در آن با عوامل تولید قرارداد بست و 4 تا پوستر به در و دیوارش زد، کفایت میکند.
مدعیانی که بعضا حتی نمی دانند تهیه کنندگی را با "ت" می نویسند یا "ط" ؟ و غم انگیزتر از آن، پدیده هایی به نام استودیو یا کمپانی فیلمسازی که در واقع بایستی اساس سینما باشند ولی در این سینما به دفاتر دلالی و کارچاق کنی بدل شده اند!
این ماجرای به اصطلاح تهیه کنندگانی است که سینما شغل های دوم و سومشان به حساب می آید، چون برخی رادیوساز و رادیو فروشند! و برخی هتل سازی می کنند، یکی فروشگاه لوازم عکاسی دارد و دیگری از رانت برادرش در مجلس و دفتر ریاست جمهوری اسبق استفاده نموده و زمانی هم یکی از همین تهیه کنندگان گله داری گوسفند می نمود!! در واقع تنها موردی که در تخصصشان نبوده و نیست، همین سینما و تهیه کنندگی آن بوده و هست!!
حتی بعضی از این به اصطلاح تهیه کنندگان تنها کارت تهیه کنندگی خود (که معلوم نیست چگونه بدست آورده اند!) را به مبالغی تا یک میلیارد تومان اجاره می دهند تا پروانه ساخت فیلمی صادر شود، بدون آنکه اصلا از چگونگی و فحوای فیلمنامه یاد شده خبر داشته باشند!!
اینک تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل که نتیجه چنین سینمایی با این تهیه کنندگان و فیلمنامه نویسان ، چه موجود شتر گاو پلنگی از آب در می آید!!! (ضمن ادای احترام به تهیه کنندگان و فیلمنامه نویسان و فیلمسازان واقعی سینمای ایران)
به نظر میآید بخش اعظم مشکلات سینمای ایران (همچنانکه برخی از تهیهکنندگان فهیم این سینما نیز متذکر شدهاند) نتیجه حضور و فعالیت همین گروه از افراد بود که بدون تخصص در رشته تهیه و تولید فیلم، در جایگاه و موقعیت تهیهکنندگی قرار گرفتند و در هر دوره و دولتی حضور داشتند و همان ساختار غیراستاندارد تولید فیلم را برقرار ساختند!
مشکل اصلی، بی سوادی است!
اگرچه شخصا با هر گونه نظارتی از خارج سینما و حیطه های غیرتخصصی بر آن مخالف هستم و اگرچه براین باور بوده ام که هنر و سینما از حس و حال سینماگر برآمده و دستوری و توصیه ای و بخشنامه ای نیست و اگرچه در همین دورانی که در شوراهای نظارتی سازمان های سینمایی حضور داشتم این نکته را کاملا حس کردم که نمی توان در یک اثر هنری یا شبه هنری، موضوعی را به زور وارد کرد که در آن صورت، نتیجه "هشل هف"تر از اول خواهد شد و اگرچه ....
اما همه اینها در یک سینمایی معنی و مفهوم داشته و دارد که به قول معروف استاندارد بوده و روند تولید و عوامل آن، از حداقل استانداردهای هنری و سینمایی برخوردار باشند. فراموش نکنیم که سینما یک هنر صرف نیست بلکه در واقع یک هنر/صنعت است و سالهاست که قرار بوده سینمای ایران به یک صنعت آن هم از نوع سودآورش بدل گردد.
سینمای استاندارد یعنی سینمایی که حداقل های یک صنعت سینمایی را دارا باشد:
کمپانی ها یا استودیوهای استاندارد (و نه دفاتر دلالی و کارچاق کنی) با مدیران و روسای سینمایی آگاه، تهیه کننده های عامل و مسلط بر امور سینمایی که در واقع اساس یک پروژه سینمای امروز در دنیا محسوب شده، فیلمسازان با سواد که مانند برخی در این سینما به "فیلم ندیدن" و "کتاب نخواندن" و بی سوادی خود افتخار نکنند!! فیلمنامه نویسانی که لااقل در حد یک بچه مدرسه ای به ادبیات فارسی مسلط باشند و مثلا کلمه "حاضر" را به صورت "هاظر" یا "الان" را به شکل "علعان" و یا "موضوع" را به شکل "موزوء" ننویسد!!!
مشکل سینمای امروز ما، شوراهای مختلف نظارتی و حمایتی و هدایتی نیست، مشکل عمده این سینما، "بی سوادی" است. مشکل، عدم احاطه به سینما و عناصر آن است. اگر همه آن شوراها هم برداشته شود، با این بی سوادی فاجعه بار چه می کنند؟! مگر همین اتفاق در دولت های هفتم و هشتم نیفتاد و به جای آنکه سینمای ما شکوفا شود به حضیض نیفتاد و به پایین ترین حد تماشاگر نرسید؟!!