بنام او...
بر سوز سرمای برف، پاهایی برهنه قدم می نهند، پر شدست سرتاسر دیار، از شاخه های بی برگ و بار گیلاس ها، شکوفه ها نیستند و ما، در قلب بهارانیم...
اندکی آنسو تر میرویم، به ژرفای ژرف، قلب سوزان زمین فسرده است، یا اینکه این حفاظ جهل ماست، که سطوح را از زبانه کش شعله های آن به امان می دارد؟..
شاخه ها بی برگ اند و ما در قلب بهارانیم، برف در بهاران نشانه ایست، باد در زمستان بهانه ایست..

دستانش، چو سیمین پولاد ها، به جنگی تن به تن می خوانند هرکس را، لاک قرمزش، چون خون لکه های خِیل فداییانش است، بر تیغه ی بران آن شمشیر پولادین..
چشمانش، طوفان را می توان دید از اعماق نگاهش، کمی تلخ است، آن لبخند معصومانه اش.. کیهان به یکباره، به یک آنه، خروشید، آنگاهان که پلک هایش ورق می خورد..
موهایش، سپاه فرعونیان را در هم میشکست، آن امواج دور از ساحل ها..
اشتراک هر تهی با هرچیز، باز هم تهیست، کیستی تو؟ اجتماع تو به هر مرجع تهیست.. پس تهی نیستی تو ولی، هرچه با تو، می فهمد تهیست..
آنقدر گفتیم و گشتیم، که جا ماندیم از جای پاهایش، در میان برف ها، شعله ها می افروخت، جای جای رد سیمینپای او...
شاخی بی برگ آنجا بود زمانی، پیش از آنکه که از بر آن بگذرد، حالیا، شکوفیدست غنچه های گیلاس ها..
-خنیاگرخیس دی ماه ۱۴۰۳