بنام او...
صبح دم بود، گرگ و میش نیلوفریه آسمان را، هور تابان می بافت، حریره ای از جنس نور از لا به لای ابر ها می رقصید، در دلم شوری بیتابانه به پا بود..
هنوز چند ساعتی به قرارمان مانده، به قراری که ای کاش و کاش که هرگز آن را نمی پیمودم.. قراری سخت و سنگین، بر شانه های طفل خردسالی چون من.. هنوز چند ساعتی به قرارمان مانده..
سوز سرمای باد صورتم را نوازش می داد، وای بر من اگر با باد هم تعهدم را بشکنم.. لبخندی خشک صورتک بی روحم را کمی رنگ میبخشد.. این روز ها زیاد نمیخندم، در پس این دیوار ها، منی زندانیست..

تیک تاک ساعتی که خودت با مهری بلند بمن بخشیدی، چه بی رحمانه ما را بسوی جدایی می کشاند، میدانم که شلوغش میکنم هربار.. پاسخ تو به تمامیه بی تابی های من، زود باز می آیم است.. اما افسوس، که دل رمیده ی من، نمیفهمد جدایی از تورا، حتی به چند لحظه..
حواسم که از صدایش گذشت، به دستانش جلب شد..
کی به زمان موعود رسید؟! چقدر غرق افکارت بودم که قطرات ثانیه ها را بر دریای متلاطم زمان به هیچ انگاشتم..
کمی هم درگیر این می شوم که به چه چیز فکر میکردم، و باز، تمامیه افکارم را از پس چشمانم میگذرانم.. به یاد اولین دوستت دارمی هستم که نثار تو کردم و اجابتی که با سخاوت بمن کردی.. به یاد اولین دیدارمان، یادت هست؟ چهار ساعتی بود حدودا، چهار ساعت که نمیتوانستم به تو نزدیک تر شوم، از فاصله ی پنج متری، چون لولیه دیوانه ای تو را در بازار های تجریش به تعقیب مشغول بودم..
به یاد تمام گذشته ای که در چشم بهم زدنی گذشت..
خودم را دوان دوان به ایستگاه مقرر رساندم، تو آنجا بودی.. نگاهی سخت با شکوه، نجابتی بسی نایاب، صورتکی به مانند هوریان آغازین بهشت، و وقاری بی همتا.. آری، تو آنجا بودی و من مثل همان دیدار اول، هزاران بار در خاطرم به خاک نشستم و برخاستم و بر سر کوفتم و باز بر خاک افتادم..
مرا دیدی، لبخندی که به پاسخ دادم به هیچ بود در مقابل کیهانی که در چشمانت، گسترده می گردید.. گویی لحظات متوقف شدند و در ثانیه ای خودم را به آغوش گرمت رسانیدم، اینان کیستند که در اطرافمان پرسه میزنند؟! به هیچ می بینمشان.. نوع بشر را در مقابل شکوه تو به هیچ می آورم آخر.. تا تو هستی، کسی را جز تو نمیتوانم ببینم..
اعتراضت به گذر زمان مرا به خود آورد، دیر میشد آخر، اگرنه خودم را در آغوشت ساعت ها رها می کردم چرا که این روح زخم خورده ام، محتاج تیمار است..
ساکت را از زمین و کوله ات را از شانه ات برداشتم، بی اختیار بغضی فرو دادم و مثل هربار در پشت نگاه هایم پنهان کردم، میفهمیدی هربار، اما به رویم نمی آوردی..
چابک به سمت پله برقی رفتم، دستت را به دستانم گره زدم و، آماده ی حرکت بودیم، تو به سفرت و من... به بدرقه ی تن پاره ام..
قطار میانه ۲، خط ۳، ساعت ۱۶:۳۵... منتظر همین بودیم، یک قطار به دور دست..
۱۲ ایستگاه تا راه آهن.. فاصله ی هر ایستگاه ۲ دقیقه و توقف در هر ایستگاه حدودا ۱ دقیقه، در مجموع زمان هر ایستگاه به ۳ دقیقه می کشید، ۳۶ دقیقه.. به این اکتفا نکردم و یک ربع هم به اعتلاف حساب کردم، ۵۱ دقیقه.. سهم امروز من از تو ۵۱ دقیقه بود.. ۵۱ دقیقه که لحظه لحظه اش را باید می زیستم.. چراکه امروز تنها ۵۱ دقیقه فرصت زندگی داشتم..
پلکی زدم، راه آهن بودیم... گذشت.. ۵۱ دقیقه سهم من از زندگی، با یک پلک بر هم زدنی گذشت... چند سال باقی مانده اش هم بر همین حال میگذرد.. غرق در فسلفه ی افکارم بودم که باز به خودم آمدم، باید پیاده می شدیم..
قدم هایم تلخ تر شده بود... سنگین تر بودم... غمگین تر بودم و قلبم، که از هرگاه دیگرش بی تابانه تر می کوفت، به دنبال رهایی از قفس می بود.. افسوس که از قفس تو هیچ رهایی ای نیست برای چون منی..
مثل هر بار دیگرت، باز هم میفهمیدی مرا.. همیشه میفهمی.. گره دستانت را محکم تر کردی، لبخندی که به صورتم زدی، اسب های وحشی جنگل های لرستان را به زانو می آورد.. من هم در خیالم جلویت زانو زدم.. خرده هایم را جمع کردم و باز هم ادامه دادن را از نو شروع کردم..
از ایستگاه که خارج می شدیم، سوز باد چشمانم را میسوزاند، با نگاهی تابلوی راه آهن را دیدم، بی اختیار قدم هایمان یکی شد و به سویش رفتیم..
از بازرسی که رد شدیم، تابلویی بسی دهشتناک در مقابلم بود، تابلویی که زمان حرکت را نشان میداد.. با همان نگاه اول یافتمش..
زنی با دلی از سنگ میخواند: قطار میانه ۲، ساعت ۱۶:۳۵ به خط ۳... میدانم که نفس های توهم مثل من تند تر می شد..
خوان آخر بود... تحویل بلیط و رد شدن از گیت شماره ی ۳... صدای قلبم را میشنیدی انگار.. وقتی که داشتم از پا می افتادم، در آغوشم کشیدی، بوسه هایی روانه ام کردی که هر یک بر زخمی نشست و هر زخمی مداوا شد..
بوسه ی آخرت پیشانی ام را به هدف گرفته بود... بعد از آن.. سکوت... سکوت.. و سکوت... آرام شدم... آرام..
بغض گلویم را گرفته بود اما صدایم نمیلرزید، تا مدارک را آماده میکردی، اشک هایم را فرو خوردم، بار آخر نگاهم کردی، "زود باز می آیم"... لبخند تلخی به جوابت دادم.. و حرفت را با خودم باز گفتم..
از گیت که رد میشدی، با چشمانم قدم هایت را میشمردم.. قدم هایت با شکوه بود.. متانت ات بی مثال، چهره ات زیبا و اعمالت، با وقار..
با اشکهایم روانه شدی.. با بغضی که در گلویم باد کرده بود، با دلی که پله برقی ها ریش ریشش می کردند، و منی که باز هم میشکستم.. با تابلویی که قطار میانه ۲، خط ۳، ساعت ۱۶:۳۵ را خط میزد..
خنیاگرخیس بهمن ماه ۱۴۰۳