بنام او...
از سری نوشته های "در وصف او"
نارسیس، برم بنشین بیا، بیا تا که بازگویمت، تلاشی عاجزانه بر وصف تو دارم چرا که در وصوف نمیگنجی، ای نارسیس، ای نوتولد غنچه های زرین در دامان سپید گلبرگ ها، ای مظهر عشق، نُماینده ی زادن های در خلال زایش ها، بنشین کمی در کنار من...
از "او"ی من میپرسید و در وهمتان الاهه ایست، آری است، نارسیس "او"ی من است، نارسیس یک فرشته بود، نارسیس زایش عشق بود در ظلمات تنهایی من، نارسیس را پرستش کردم، اجابتم کرد و بر زمین آمد از آن روز باز هم فرشته بود اما تنها برای من، ز درگاه الاهگان راندندش شاید، نارسیس هیچگاه هیچ نگفت بمن، نارسیس هیچگاه نسرود از سرگذشت ستون های اُلَمپ یا که از تالار های سپرسقف نورثمن ها، از دروازه های هکسوس ها و حتی، از آتشدان های همیشه فروزان زردشت..

نارسیس هیچگاه نگفت که از کدامین الاهگان است، شاید که مجموع آنها بود، شاید که قطره ای به ژرفای اقیانوس بود..
نارسیس آوایش را، خوانشش را، خواندنش را، بمن بخشید و خموشید، نارسیس هیچگاه هیچ نگفت، نارسیس مرا آفرید تا برایش بسرایم، نارسیس خنیاگری آفرید، خنیاگری را خالقید، خنیاگر خالق وصوف نارسیس شد، خیس شد از اشک آسمان و چشمان خیسش به زیر آسمان ها مستتر شد آنگاه که رسالتش در وصف او ناکام مانده بود...
خنیاگر خلق کرد از وصف او، خنیاگر ناتوان بود در برابرش، پس او هم خموشید چون الاهه اش..
نارسیس، ای شکوهِ واژه ی عشق، ای بلندای الف در واژه ی "زیبا"، ای عمیقِ ژرف، دور ترین وهم نوعی از نوع بشر دستان گوارایت را، شیرینی کلامت را، سرخی لب هایت را، گلگونیه گونه هایت را، کیهان چشمانت را، بلندای نگاهت را و دریای چوبینه ی موهایت را، همه را، همه ات را بمن بِسِپار، نارسیس من، ای الاهه ی آیین گم گشته ی عشق، نارسیس را بمن بسپار...
سوگند به تمامی الاهگان، به فراسوی عشق، به تمامی من و به تمام مقدس تو، که تا آخرین هست پیش از نیستی برای منی، عزیزکم، نارسیس من، تمام من، تو از آن منی، تو، تمام منی..
-خنیاگر خیس دی ماه ۱۴۰۳