مفهوم گم شدن برای ما مثل قدیم نیست. دیگه کسی سر به بیابون نمیذاره و این روزها به سادگی پیدا میشیم. اما وای از لحظاتی که نمیدونیم یکی از عزیزانمون کجاست، حالا فرض کنین این لحظات تبدیل به دقایق، ساعتها، روزها و متاسفانه سالها بشه.

"در سال1370 دخترم با فردی قزوینی ازدواج میکنه و یک بچه و آبستن بوده،بعد از مدتی ****میگه دخترتو سپردم به رفیقم که ببره دبی تا من بعدا بیام
سالها شکایت و دادگاه رفتیم و از اونجایی که **** ،به دبی و ابوظبی رفتیم و عکس دخترم رو پخش کردیم به عنوان گمشده ولی خبری نشده
یه دختر 37ساله دوران کرونا از دست دادم با سه نوه ای که برام گذاشته
با پیدا شدن دختر بزرگم لااقل تسکینی به نبود دختر دیگرم میشه
در صورت دادن نشانی از دخترم ، مژدگانی به فرد و به این سایت میدم
خدا همه گمشدگان رو به دامان خانواده برگردونه"
(بخشی از متن آگهی یک فرد گمشده که به دلایل حقوقی قسمتهایی از آن توسط سایت پوشانده شده)
قطعی اینترنت برای امثال من یه جورایی شبیه برعکس شدن ساعت شنیه. هرچی شنهای بالا کمتر میشه، حس میکنم جایگاه شغلی و اجتماعیمون هم داره آروم آروم میریزه پایین.
ولی خب زندگی که نمیایسته. مجبوریم ادامه بدیم. هنوز باید امید داشته باشیم، آرزو داشته باشیم، و شاید خندهدار به نظر برسه، حتی رویا.
تو یکی از روزهای پر انفجار تهران، یکی از دوستام حیوان خونگیش رو گم کرد. از ترس صداها فرار کرده بود. چند ساعت کل خیابونها رو بالا و پایین کردیم، بینتیجه. آخرش رسیدیم به همون اینترنت نصف و نیمه.
اونجا بود که با یه سایت عجیب روبهرو شدم. سایتی که مشخصاً فقط برای گمشدهها ساخته شده:
Gomshodegan. ir
فضای سایت حس عجیبی داره. رنگ قرمز، فونت خاص، یه جور حال و هوای اضطرابدار. با گوشی هم درست بالا نمیاد، انگار خودش هم نصفه نیمه زندهست. ولی داخلش یه بخش داره که از بقیه متفاوتتره، لیست آدمهای گمشده و پیدا شده.

چند دقیقه بیشتر طول نکشید که فهمیدم اینجا فقط یه لیست ساده نیست، هر آگهی یه داستانه.
کنجکاو شدم. رفتم سراغ آگهیهای اخیر و حدود ۷۰ تا از آخرین موارد رو یکی یکی بررسی کردم.
چیزی که دیدم، اصلاً شبیه تصورم از «گم شدن» نبود…
وقتی اسم «افراد گمشده» میاد معمولاً تصور میکنیم با یک اتفاق ناگهانی طرفیم. یک لحظه، یک اشتباه و بعد ناپدید شدن. اما بعد از بررسی دهها آگهی واقعی تو این سایت متوجه شدم داستان چیز دیگهست.
بیشتر این آدمها، قبل از گم شدن، در موقعیتهای آسیبپذیر قرار داشتن. سالمندانی با آلزایمر، افرادی با اختلالات ذهنی، کسانی که توان تکلم ندارن و نیاز به مراقبت جدی دارن. گروه دیگهای هم هستن که درگیر اعتیاد، مشکلات روانی یا شرایط خاصین.
اینجا «گم شدن» فقط یک حادثه نیست، نتیجه یک مسیر تدریجیه.
نکته عجیبتر اینه که بیشتر این آگهیها اصلاً مربوط به امروز و دیروز نیستن. بعضاً به دههها قبل برمیگردن، به دهه ۶۰، ۷۰ یا حتی قبلتر! یعنی این سایت فقط برای پیدا کردن یک فرد در لحظه نیست، بلکه جاییه که امیدهای قدیمی هنوز زندهان.
خانوادههایی که بعد از ۲۰ یا ۳۰ سال، همچنان به دنبال نشونه میگردن.
بین دادههایی که بررسی کردم، یک صدای مشترک دائم تکرار میشه، صدای خانوادهها. جملاتی مثل «دل یک مادر را شاد کنید» یا «سالهاست چشمانتظاریم» نشون میده این آگهیها فقط اطلاعات نیستن؛ هر کدومشون یک داستان ناتمامه. اینجا بیشتر از اونکه با دیتا طرف باشیم، با احساسات خام و واقعی روبهرو هستیم.
از نظر جغرافیایی هم یک الگوی واضح دیده میشه، تمرکز بالا در شهرهای بزرگ مثل تهران، مشهد و کرج. جایی که شلوغی، مهاجرت و ناشناسی، گم شدن را سادهتر میکنه. مبلغ مژدگانیها هم از اعداد بسیار پایین تا رقمهای بالا متغیره، اما بیشتر از اونکه نشاندهنده اهمیت باشه، بازتابی از شرایط خانوادههاست.
شاید مهمترین نکته این باشه که همه این افراد واقعاً «گم» نشدن. برخی از اونا تو سیستم جا موندن. کودکانی که بهزیستی رفتن، افرادی که هویتشون از بین رفته، یا کسانی که دیگه راهی برای بازگشت به خونه ندارن.
در نهایت بعد از اینکه این دیتا رو بررسی کردم به این نتیجه رسیدم که این سایت فقط یک لیست نیست. تصویریه از جامعهای که در اون گم شدن اغلب قابل پیشبینیه ، اما دیده نمیشه.

به خودم که اومدم دیدم چند ساعته بین آگهیهای سایتم. خط به خط جملات و ترکیباتی که افراد برای پیدا شدن گمشدهشون نوشتن، رنگ و بوی متفاوتی داره و انگار تکه قطع شدهای از یک هایکو یا قصه بلنده. آدمهایی که عزیزشون رو گم کردن دردی رو آگهی میکنن که من هیچوقت لمس نکردم.
من وقتی گم بشم متن آگهیم رو چی مینویسن؟
بین همین آگهیها یکی از مواردی که تکرار شده، افرادیه که گمشده خودشونن و برای پیدا کردن خانواده یا جامعهای که اونا رو از قبلتر میشناسه آگهی دادن. این افراد معمولاً نشونیهای کلی ظاهری، محل و بازه زمانی گم شدن رو نوشتن و امید به اتفاقی دارن که سالهاست نیفتاده.
امروز که دارم این متن رو مینویسم تولدمه، در آستانه 30 سالگی احساس میکنم بیشتر از همیشه گم شدم و کاش جایی بود که من هم میتونستم آگهی برای خودم بذارم.
مهدی، از سال 76 گم شده، موی سیاه، خلق تنگ و یک دنیا آرزوی خاکستر شده.