در باب پریود.

دیروز در توئیتر نوشتم : امروز برای اولین بار، خودم نوار بهداشتی خریدم. و امروز سعی می کنم بتوانم بنویسم. نوشتن. آنچه که مرا به نفس کشیدن وا می دارد.

قاعدگی یا عادت ماهانه، که به آن پریود یا دَشتان نیز می‌گویند، به جاری شدن خون از پوشش داخلی رَحِم گفته می‌شود؛ که به‌طور منظم در جنس ماده گونه‌های خاصی از پستانداران از اوایل سنین جوانی، در دوران بلوغ تا دوران یائسگی رخ می‌دهد.

نمیخواهم درباره بدن انسان صحبت کنم. تنها راجع به شخص خودم حرف می زنم. من دختر خجالتی هستم. به جرئت می توانم بگویم که با هیچ کس نمی توانم به راحتی شروع به حرف زدن کنم و از این بابت به شدت نگرانم. این موضوع باعث شده که من به سختی زندگی کنم. بدون اغراق می گویم.

امروز روز دختر است. پنج شنبه 13 تیر 98. من فردا کنکور دارم و روز قبل به ناگاه پریود شدم! و برای من اتفاقی وحشتناک تر از این نیست. تا جایی که خاطرم هست همیشه در حساس ترین موقعیت های زندگی پریود بوده ام. امتحان ها، مسابقات ورزشی ام، روز های مبارزه و و و شاید هم همین ترس از پریود شدن است که باعث می شود همیشه دچارش شوم. دیروز پریود شدم و خبری از نوار بهداشتی در خانه نبود. همیشه و همیشه استرس این را هم دارم که نوار بهداشتی هایم تمام شوند. احمقانه است. واقعا هم احمقانه است اما من و مامان رابطه ی خوبی با هم نداریم و بدتر اینکه صبح یک دعوای حسابی داشتیم! و برایم سخت بود که از او بخواهم. از طرفی تا به حال سعی نکرده بودم از پدرم درخواست کنم. حتی این هم احمقانه است. اما .. سعی کردم با دستمال کاغذی کمی زمان بگذرانم تا خودم دست به کار شوم. در این بین کلاس گیتار هم رفتم و هر لحظه استرس این را داشتم که نکند خون ریزی زیاد شود و لباس هایم کثیف شود و.. 

بعد از کلاس سرگیجه داشتم. سرم درد می کرد و حالت تهوع گرفته بودم. نمی خواستم داخل ماشین باشم. چند ساعتی خوابیدم تا قرص ها اثر کنند و دل دردم کمتر شود. اما نشد. از خواب که بیدار شدم سعی کردم از پدر بخواهم برایم نوار بهداشتی تهیه کند اما نتوانستم. آماده شدم و رفتم بیرون. اول تصمیم گرفتم که به فروشگاه بزرگی بروم تا این اولین بار برایم راحتتر باشد اما با درد هایی که می کشیدم صلاح ندانستم که از خانه دور شوم. به مغازه سر کوچه رفتم. تقریبا شلوغ بود. رفتم سر قفسه چیپس ها تا زمان بگذرانم و مغازه خلوت شود. بعد پشیمان شدم چون چیز عجیبی نمی خواستم و بابت تصمیمی که گرفته بودم عصبی شدم. جلو رفتم و صدایم را صاف کردم. به فروشنده گفتم " سلام. ببخشید آقا لوا.. نوار بهداشتی می خواستم." یک بسته آورد و گذاشت پشت پیشخوان. جایی که نه دست من می رسید و نه مشتری ها می دیدند!! بعد هول هولکی دنبال کیسه مشکی گشت. گفتم که کیسه نمی خواهم. اما گوش نمی کرد. انگار خیال می کرد از خجالت است. کلافه ام کرده بود. چندین بار گفتم که لازم نیست و در پایان گفتم که کیف همراهم هست و از خر شیطان پایین آمد. بعد خوشحال از شجاعتم به خانه برگشتم.

کمتر از بیست و چهار ساعت دیگر کنکور دارم و حالا از فرط درد تنها می توانم در رخت خواب به خودم بپیچم و دوش آب گرم بگیرم و چای نبات بخورم و دارو مصرف کنم :) و این است روز دختر :) قبلا هم گفته ام. باز هم میگویم. همین که دختر به این دنیا بیایی یعنی آغاز درد :)

من آدمی هستم که تا مدت ها حتی نمی توانستم درباره ی موضوعی طبیعی که امکان دارد برای هر انسان مونثی اتفاق بیفتد، با دوستانم صحبت کنم. حالا هم برایم سخت است. اما نمی خواهم تسلیم شوم. میخواهم سر بلند باشم. که شجاع هستم. که توان جنگیدن دارم. که یک موجود منفعل نیستم.