نمایشگاه ۹۷


امروز به اتفاق جمعی از دوستان،‌ نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران بودم. طبق رسم هرساله، من اهتمام ورزیدم که بتوانم نقطه اپتیموم صبر ورزیدن و سر ریز نکردن عصبانیت دوستانم را در هنگام گشتن لا‌به‌لای کتاب‌ها و غرفه‌ها، پیدا کنم. برآیند امروز خوب و دوست‌داشتنی بود. جز قسمت کوچکی از ماجرا که اوقات مرا شدیدا تلخ کرد.

گذارمان به نشر چشمه رسیده بود. کلا از آن نشر، دو کتاب میخواستم. کتابی که قول خریدش را به کسی داده بودم و کتابی قطور‌تر که برای خودم باید می‌گرفتم. در صف تهیه‌ی کتاب اول بودم که احساس کردم دستی روی سینه‌ام قرار دارد. برگشتم و دیدم مردی ۲۰ و چند ساله، پیراهن سورمه‌ای سفید چهارخانه‌ای بر تن داشت و کنارم ایستاده بود. دست او بود. به تندی دستش را عقب کشید. ماجرا طوری سریع اتفاق افتاد که پیش خود گفتم «‌حتما اتفاقی بوده. دستش ناخواسته اینجا اومده. شاید خودش متوجه نشده » و واکنشی نشان ندادم. چند لحظه دیگر دوباره احساس کردم کسی از پشت سر، با وجود داشتن کوله‌پشتی نسبتا حجیم‌ام، خودش را به من نزدیک کرده و فشار می‌دهد. تا برگشتم پشت سر را نگاه کنم، فشار از من برداشته شد و تنها چیزی که دیدم دور شدن مرد پیراهن سورمه‌ای-سفید بود. دوباره گفتم «‌اشتباه شده. دور شد. حتما از پشت داشتن هل ش میدادن.»

چند لحظه بعد، چند متر آن طرف‌تر در صف خرید کتاب نویسنده محبوبم بودم. بی صبرانه منتظر بودم « جز از کل » را در دست بگیرم و بازش کنم و مداد در دست بگیرم و بخوانم و خط بکشم و نکته‌هایی در کنار صفحات یادداشت کنم. در همین شوق و ذوق بودم که دوباره چیزی پشت سرم احساس کردم. جسمی یا کسی که به من ، به جسم من، به کوله پشتی من، مدام ضربه میزد. تا برگشتم مرد پیراهن سورمه‌ای-سفید خودش را عقب کشید و لا‌به‌لای جمعیت دور شد. میخواستم جز از کل را، محکم، با شتاب و سرعت بالا، و هرچه توان در بدن داشتم بکوبانم در فرق سرش. میخواستم کشیده‌ای محکم، با کتاب با‌ارزشم بکوبانم در صورتش که تا عمر دارد یادش نرود حق ندارد بی اجازه، به بدن هیچ انسانی، دست بزند. و من هم فشار و دستمالی‌اش را به حساب «‌فشار جمعیت» و «اشتباه سهوی» بگذارم. تازه متوجه شدم که نه بار اول و نه بار دوم، اتفاقی نبوده اند. عصبانیتم بیشتر‌از پیش شد و در واقع خودم را سرزنش می‌کردم که بار اول و دوم با جیغی بلند و کشیده‌ای آب دار، از آن آقا پذیرایی نکرده بودم.

چند لحظه‌ای اخم‌هایم در هم بود. جمعیت را می‌کاویدم که اگر پیدایش کردم، دوستانم را رها کنم و «جز از کل» به دست، دنبالش کنم و حق‌اش را کف دستش، یا بر صورتش، یا بر باسنش بگذارم.

خدا وکیلی، در نمایشگاه کتاب؟ در غرفه چشمه؟ لا‌به‌لای آن همه جمعیت و آدم و بوی عرق و عطر؟

سیریسلی ی ی ی ی ی؟ :|

https://t.me/f_in_hexadecimal

#MeToo