ننوشتن

راستش مدتی هستش که ننوشتم. علت‌ش؟ یک شب، به دلایلی که بخشی‌ش برای خودمم هم نامعلوم بود، یک Urge( معادل دقیق فارسی که به قدر کافی هم معنی این کلمه باشه در لحظه به دهنم نمیرسه) خاصی احساس کردم برای پاک کردن چنل تلگرامی نوشته‌هام، که نوشته‌های خیلی بیشتری نسبت به ویرگول، روش قرار داشت.

از اون شب متنی دیگه پابلیش نکردم، همون شب بود که دلم دیگه نه به نوشتن میرفت و نه به صحبت کردن. به خودم میگفتم آدم باید به خودش هم گفتگو کنه تا بتونه به صلح و آشتی برسه، ولی زمانی که صحبت میکردم با خود درونی‌م، نتیجه‌ای نمی گرفتم. یاد معلم ریاضی سال اول دبیرستانم میفتم که اصرار داشت وقتی راه حلی برای مساله‌ای به ذهنمون نمی رسه، باید اون مساله گفت‌وگو کنیم. یک بار بشرا جواب مناسبی به ایشون داد: « خب من خیلی باهاش حرف میزنم، ولی اون هیچی نمیگه. جوابمو نمیده .چیکار کنم حالا؟» . درست در همون حالت هستم.

گاهی نوشتم توی این مدت، ولی گفتم « این فاجعه ترینِ نوشته‌هات هست »‌ و یا پاک‌ش کردم یا بیخیال نشون‌دادن ش به هر آدمی شدم.احساس میکنم نوشته‌هام به قدر کافی «ارزشمند/کوالیفاید»‌ نبودند توی این مدت که بخوان منتشر بشند..

موردی که نوشتن رو برام سخت و دردناک میکنه،‌ همین موضوع هست که با نوشته‌هام خیلی قضاوت میشم. این سخت ترین، و محکم ترین دلیلم برای فرار از نوشتن و انتشار هست. وقتی آدم با نام واقعی خودش مطلبی منتشر میکنه، خیلی بی‌رحمانه‌تر قضاوت میشه، خیلی سانسور‌های بیشتری بر نوشته‌هاش باید اعمال کنه تا در امان بمونه، و حتی با همه‌ی محافظه‌کاری‌ش‌هاش ممکنه نهایتا طعمه‌ی آدم‌هایی بشه که نباید...! بدترین قسمت‌ش هم این هست که نمی دونه چجوری باید از دست مطالعه شدن متن‌هاش توسط آدم‌های نزدیک و آشنایی که دوست نداره متن‌هاش رو بخونن، در امان بمونه !؟‌؟‌


مدتی هست منی که بی‌نهایت به کتاب‌ها عشق می‌ورزیدم،‌ و اگر روز و شب چند صفحه کتاب نمی خوندم، توانایی خواب و استراحت نداشتم، الان به سختی تمرکز خوندن یک کتاب و به پایان رسوندنش رو به دست میارم. فکر میکنم بخش زیادی‌ش social media effect و با کمتر کردن سهم شبکه‌های اجتماعی‌م در زندگی، این موضوع برای من تا حد مناسبی حل بشه، ولی در کل کمتر کتاب‌خوندن من رو به آدمی کلافه و سردرگم تبدیل می‌کنه. نمی دونم غذای ذهنم باید از کجا تامین بشه؟ از طرفی مدام به خودم نهیب میزنم «‌اون همه کتاب رو ببین گوشه اتاقت؟ پس کی میخوای بخونیشون؟ کو اون آدم کتابخون که روزی یک کتاب ۲۰۰ صفحه ای تموم میکرد پس ؟». یکی از نتایج کمتر کتاب‌خوندن هم همین کمتر نوشتن هست. وقتی کمتر کتاب‌میخونم کمتر بلدم از جملات و واژگان به درستی استفاده کنم و به جای درست کردن هارمونی زیبا و رقص کلمات، نوشته‌هام شبیه بچه‌های ۳-۴ ساله‌ای میشه که با تلاش بی‌انتهایی سعی دارند رقص باله یاد بگیرند ولی در ناهماهنگ‌ترین شکل ممکن در کنار هم قرار گرفته‌اند..بماند که کاملا نادرست از حرکات استاد رقص پیروی میکنند..


آخرین دلیلی هم که به ذهنم میرسه بابت عدم نوشتن یا عدم منتشر کردن هرگونه متنی،‌ بحث ویراستاری و ادیت کردنش هست. نه حوصله‌م میکشه، نه زمان میذارم براش، نه از ادیت های خودم راضی هستم هرگز..!!

نتیجه‌گیری خاصی از این متن ندارم، بیشتر شبیه فریاد کسی هست که طالب کمک هست برای برگشتن به وضعیت قبلی خودش..