۳۲ دقیقه

آسانسور
آسانسور

در ورودی ساختمان را باز کردم. شال از سرم سرخورد. طبق تمامی لحظات زندگی که شال از سرم سر می‌خورده. اصلا خاصیت موهای لخت و بی‌حالت آن است که شال نگه‌دار نیست. به سمت آسانسور رفتم. کلیدش را فشار داد. ایستاد. درش را باز کردم. یکی از همسایه‌ها داخلش ایستاده بود. پرسیدم « پایین میرین؟ » جوابش مثبت بود. پس در را بستم و منتظر شدم تا دوباره آسانسور بیاید.

پس از چند لحظه اسطوره وفاداری به وظیفه، همان که مارا با تماشای آینه‌ی درونش سال‌های سال سرگرم نگه می‌دارد، سر رسید و من سوارش شدم. کسی اطرافم نبود پس شال را همانطور دور گردنم رهایش کردم. جایی که ترجیح می‌دادم به آن متعلق باشد، نه با فشار و تقلا، بر روی موهای لخت غیر شال‌نگه‌دارم.
شماره طبقه را فشار دادم. سرم پایین بود. ایستاد. آمدم در را باز کنم ولی دیدم نمی شود. مابین طبقات گیر افتاده بودم. کمتر از ۵ ثانیه بعدتر از تشخیص گیرافتادگی، برق آسانسور رفت . ظلمات بود که آن فضای ۱ *۱.۵ متری را فرا گرفته بود. در آن تاریکی به دنبال زنگ خطر بودم. همان دکمه زرد رنگی که ۱۵ سالی بود از خودم میپرسیدم « تا به حال کسی ازش استفاده کرده؟ » و در واقع، دروغ چرا؟ اصلا تا قبر آ‌ آ آ آ، بدم هم نمی‌آمد از آن استفاده‌ای بکنم. اما باید اعتراف کنم امروز، دکمه زرد رنگ جادویی بدجوری ناامیدم کرد. مدام فشارش دادم، آهنگ جیغ و ترس‌آور آژیرش برای منی که درون جعبه ظلمات ایستاده بودم کر کننده بود ولی ظاهرا هیچکس در آن ساختمان آن آهنگ‌را نمی‌شنید. اولین بار ۳ ثانیه فشارش دادم. بار دیگر ۵ ثانیه. بار دیگر حدود ۱۰ ثانیه. کسی پاسخ‌گو نبود. کسی واکنشی نداشت. تلفن همراهم را در دست گرفتم و شماره اعضای خانواده را گرفتم. برای زمانی طولانی که به یک روز یا یک هفته می‌ماند بوق خورد،‌ کسی پاسخ‌گو نبود. می‌دانستم اگر پدر اهل فن ام در جریان قرار میگرفت در کسری از ثانیه از اتاقک خارج می‌شدم، ولی ظاهرا ایشان هم گوشش به صداهای اطراف بدهکار نبود. نمی‌دانم، شاید تقصیر شالم بود که بر سرم قرار نداشت، شاید خداوند خشم‌ش گرفت، شاید در همان فاصله زمانی ۳ ثانیه‌ای در ساختمان تا آسانسور، که هیچ نامحرمی هم در آن نبود، باعث به گناه افتادن جمعی از هم‌وطنانم شده بودم که خداوند با در آسانسور گیر افتادن مرا تنبیه ‌می‌کرد.

با نور گوشی به دنبال آن شماره‌ای بودم که هر روز صبح نگاهش می‌کردم. همانکه نوشته بود در صورت بروز مشکل باآن تماس بگیریم. شماره گرفتم. بوق می‌خورد و کسی جوابگو نبود. به ساعت نگاه کردم و فکر کردم چقدر طول می‌کشد کسی بفهمد

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان ؟

و شاید درست در عصر جمعه

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من ؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان

بنده در آسانسور گیر افتاده بودم کسی صدای آژیر کر کننده ام را نمی‌شنید؟

برای خودم تعجب برانگیز بود که اصلا نترسیدم، هول نکردم و انواع فکر‌های عجیب و غریب به‌ذهنم نزد. رفتم توییتر، در عین آرامش خاطر گفتم «۲۰ دقیقه‌ایست بین زمین و هوا به حالی، معلق هستم» و بعد از آن طلب حلالیت کردم ولی Do I really mean it؟ درست زمانی که تصمیم گرفتم آتش نشانی را خبر کنم، فرشتگان زمینی سررسیدند، پیدایم کردند و کلید نجات به نحوی، پیدا شد.

تنها فکر خطرناکی که به ذهنم خطور کرد برای زمانی بود که آمدم به گوشه‌ای از آسانسور تکیه دهم، آسانسور تکان بدی خورد و از خودم پرسیدم « می‌گن زمان زلزله سوار آسانسور نشین و نباشین و فلان. زلزله نیاد حالا؟ » ولی سریعا بیخیال فکر و خیال‌های ترسناک شدم، به جواب دادن به کامنت های توییترم پرداختم.

نهایتا بعد از ۳۲ دقیقه‌، با هیجانی که تصور داشتم شبیه سوار شدن رنجر شهربازیِ باغلار باغی باشد اما نبود و در واقع به سختی می توان اسمش را هیجان گذاشت، از جعبه آهنی خارج شدم.



پی‌نوشت: مشخصا می‌دانم نیما یوشیج، آن بزرگ مرد، منظورش از جان سپردن در آب، گیر کردن در آسانسور نبوده است :))