امریکنو

چند روز تلخ را از سر گذراندم. حس می‌کنم باید بعد از روزهای تلخ نوشت، بعد از روزهای خوش نوشت، بعد از روزهای افسردگی نوشت، بعد از جشن‌ها نوشت...

نوشتن به درک بهتر ما از چیزی که بهمان گذشته است کمک میکند. این همان چیزی است که میتوانی بابتش حداقل صد هزار تومنی هزینه کنی و تا روانشناس تازه در مراحل درک اولیه ماجرا کمکت کند.


مطمئن نیستم که می‌توانم خودم را «قهوه‌خور قهار» صدا کنم یا نه، ولی حقیقتا قهوه دوست دارم. شاید بالای ۷۰ درصد آدم‌هایی که به شکل روزانه و on a regular Basis قهوه میخورند بابت اون حس هوشیاری خوبی باشد که بهشان دست می‌دهد ، ولی باید بگم در مورد من درست نیست. من با نوشیدن قهوه اتفاقا خواب‌آلو میگردم. مساله مهم در مورد قهوه برای من، بو و طعمش است. جایزه محبوبم یک «لته متوسط بیرون‌بر» از لمیز است اصلا.


مدتی بود به دلایلی قهوه خوردنم را حسابی محدود کرده بودم. حدود ۳ هفته (اگر اشتباه نکرده باشم) بود که قهوه نخورده بودم. روز تلخی بود، بی انتها بی اشتها بودم، به هرچیز نگاه یا فکر میکردم حالت تهوع بهم دست می‌داد. تنها چیزی که تصور کردم می‌توانم از گلویم پایین بفرستم قهوه بود. بدون شیر، بدون شکر، بزرگ‌تر از اسپرسو، تلخ‌تر از فرانسه..

پس امریکنو (آمریکانو) سفارش دادم. تا قبل از مهلت سفارش دادن، همراهم n باری با من بحث کرد قهوه نخورم، می ترسید عواقبش حال جفتمان را بگیرد و از چیزی که هستیم «مشت‌خورده‌تر» بشویم. بهش با آخرین جانی که در تنم بود گفتم «قهوه میخوام، آب میوه نمی‌خوام، انقدر اصرار نکن»


بوی قهوه مستم می‌کند، مانند راه رفتن در راهرویی احاطه شده از قفسه‌های پر از کتاب است، همانقدر جادویی، همانقدر دل انگیز. آن روز به جادوی قهوه نیاز داشتم.

آن روز کذایی امریکنوی من تلخ نبود. کنارش کیکی نخوردم، قهوه‌ام را شیرین هم نمی کنم، معتقدم آن که شیرین است، شیر کاکائوست و قهوه باید اصالت خودش را در طعم حفظ کند. بی شکر، بی شیر و بی کیک، قهوه‌ی من اصلا تلخ نبود. شاید دهانم قبل از آن تلخ مانده بود و این در مقابلش هیچ بود، شاید مغزم همکاری نمی کرد و طعم‌هارا نمی شناخت، شاید هزار دلیل دیگر داشت ولی قهوه‌م ذره‌ای تلخ بنظر نمی رسید.


هنوز نصف فنجان را هم نخورده بودم که حس کردم سرم گیج می رود. قلبم تیر میکشید، دوباره دست هایم قفل شدند، و چهره‌ی روبه‌رویی کدر شد، انگار که از پشت شیشه‌های دستشویی نگاهش میکردم. طرحی رنگارنگ پیدا بود ازش اما جزییات نداشت.

بین حرفش پریدم، برگشتم گارسونی که پست سرمان بود را صدا کردم و ازش درخواست نمک کردم. نمی دانستم فشارم افتاده است یا مخم از آن روز سخت سوت میکشید یا رنج و درد کلماتی بود که میشنیدم ؟ کم‌خونی‌ام اوج گرفته بود؟ چه بود؟ نمی دانستم. تنها منتظر بودم که با نمک معجزه شود.


نمکدان از این «ساییدنی»ها بود، گرفتم در دستم و چندلحظه‌ای خندیدم، جان نداشتم بچرخانمش، میچرخاندم اما به شکل طنز تلخی، او با من نمی چرخید، وا نمیداد که نمک بریزد. بعد از چندین لحظه تلاش نمک داخل قاشق قهوه‌ام ریخته شد. ته طعم قهوه‌ که خشک شده بود روی قاشق و همراهی نمکی که به تلاش بسیار روی آن ریخته شده بود، از تلخ‌ترین شوری‌های لحظه‌ای بود. آنقدر تراژدیک بود که می‌شد آهنگ «سوت پایان»ِ همایونفر را پخش کرد و همزمان جان دادن خیلی چیزهارا شاهد بود. قاشقِ قهوه-نمکی را که در دهانم گذاشتم، چهره‌ در هم کشیدم، حال ‌بهم‌زن بود، باور بفرمایید اگر یک چیز باشد که قطعا دوست ندارید آن را هرگز امتحان کنید، همین ترکیب احمقانه‌ی امریکنو و نمک است.


درست یادم است، ۳.۵ سال پیش دقیقا، نوشتم « سر طنابی که محکم در دستم قرار داشت را آرام آرام شل کردم، ولی امروز رها. » و شاید میان همان قاشق قهوه-نمکی بود که من برای بار دوم، سر طناب را رها کردم. حال جلوی پایم افتاده، خم نمی شوم که برش دارم، ولی میبینم که جلوی پایم افتاده. آن سر طناب را اول تو رها کردی و بعد شروع به توضیح دادن کردی، و من شوکه از واژه‌ها هم چنان در دست نگاهش داشته بودم. تا کی قرار است نگاهش کنم و به سوگواری بپردازم!؟ بالاخره که روزی می‌روم، بالاخره که روزی دست از عزاداری برمیدارم! از ما تنها یک طناب رها شده سهم تاریخ شد دوست من.