بازار زیرزمینی

وقتی میخوام کتاب بخونم و صدای دستفروش ها از صدای هدفونم خیلی بلند تره
وقتی میخوام کتاب بخونم و صدای دستفروش ها از صدای هدفونم خیلی بلند تره

نمی دانم چقدر با متروی تهران اخیرا سفر کرده اید. در حال حاضر گند خورده است به احوالاتش. از در و دیوار و میله و صندلی‌ش انواع دست فروش‌ها بالا و پایین می‌روند. هفته‌ی پیش با همین دو چشم خودم دیدم و با همین دو گوش خودم شنیدم که پسری، در واگن ویژه بانوان داشت « پشم شتر » می‌فروخت و اصرار داشت اصل است. فردایش پسری را دیدم که « کمربندی از جنس پشم شتر » می‌فروخت و به همراهش « دست‌کش های چرمی زمستانی از جنس چرم شتر‌مرغش را ب قیمت ۲۰ هزار تومان » تبلیغ می‌کرد. شاید اگر من هم از قیمت چرم شتر‌مرغ خبر نداشتم، باور می‌کردم. شاید.

امروز با همین دو چشم خودم دیدم و با همین دو گوش خودم شنیدم، یکی از همین خانم های «لباس زیری» داشت «لباس زیر»هایش را تبلیغ می‌کرد و برای بازار گرمی هرچه بیشتر گفت « خانوما عزیزا این «چیزام» رو که می‌بینی به شرط شماره فروشم ها! مورد داشتیم خانوم گلی برده بختش باز شده» و سپس سیل عظیم نگاه دختران جوان با آرایش های غلیظ به سمت «چیزاش» سر می‌خورد.

خانم دیگری منتظر بود صحبت‌های خانم «لباس زیری» تمام شود. بعد با صدایی نازک‌تر و صورتی زیبا و لوند که به مناسبت کارش بود لب به سخن گشود که « خانوم گلا خانوم قشنگا، خانومیایی ک ب قشنگی صورتشون اهمیت میدن، بلک ماسک آوردم جوشای صورتتون رو فلان میکنه، رژ لب آوردم مارک فلان، ن خشک میکنه لب رو، نه سرب داره، نه زود پاک میشه، اینا نمونه های رنگاشه، اینام ریمل های پرشین گرله. یه دونه ۱۰ دوتا ۱۵.»

این خانم که رد شد و رفت، نفر بعدی رسید. محصولات فرهنگی می‌فروخت. می‌گفت« خانوما عزیزا اونایی که هوش بچه‌هاشون، خواهرزاده برادرزاده هاشون براشون مهمه...دفتر نقاشی و رنگ‌آمیزی آوردم همراه یک بسته مداد رنگی فقط ۵ تومن. میتونی باز کنی بسته های رو دونه به دونه مدادهارو تست کنی کیفیتشون رو ببینی. با فابرکاستل برابری میکنه خانوما. خانوم گلا کسی نخواست بدم ببینه؟ ببنین هم طرحای دخترونه داره هم پسرونه. هم باربی داره هم بت من...»

صدای آهنگ را بلند‌تر کردم. شاید با این تغییر بتوانم از سرسامی که دست‌فروش‌ها ایجاد کرده بودند در امان بمانم.

خانم بعدی رسید. محکم بهم تنه زد و زیر لب گفت« جم کن اون کوله ت رو. مگه اینجا خونه‌ی خاله ست زنیکه؟ » کاملا روی صحبتش با من بود و حجم کیفم. سپس ایستاد درست اول راهرو، میان دو ردیف صندلی های آبی رنگ. ساک هایی که دستش بود را به هوا برد و گفت « خانوما خانوما معجزه آوردم براتون. ساک جادویی آوردم. بازش کنی زیر انداز میشه. قابل شست‌وشو، تاشو و قشنگ در طرحهای مختلف فقط و فقط ۲۰ هزار تومن. کسی نخواست؟ »

بعد از این خانم دختر فال فروشی آمد. لباس مدرسه تنش بود. مانتوی بنفش کمرنگ اما چرک. مقنعه‌ای که دور گردنش بود. لب‌هایش بی‌رنگ. موهایش نامرتب. دست در جیبم کردم که اگر شکلات یا آبنباتی پیدا کردم، به دخترک بدهم. دخترک دانه به دانه، فال‌هایش را به تک به تک مسافران تعارف می‌کرد. اصرار می‌کرد و میگفت« خاله تورو خدا یکی بردار. فقط یکی. اصلا مهمون من. تو بردار. شاید سفر کرده‌ت برگرده. شاید مریضت شفا پیدا کنه. خاله تو بردار فقط» شاید ۸ ساله هم نبود. از اینکه آبنباتی نه در کیفم، نه در جیبم پیدا نکردم شرمنده شدم. انگار از پس همین تنها کاری که می‌توانستم مستقیما برای دخترک انجام دهم هم بر نمی آمدم.

یک خانمی هم هست. هر بار سوار مترو شدم در آن ساعت خاص، دیدمش. چادر بلند مشکی روی صورتش می‌کشد. هربار یکی از بچه‌هایش همراهش است.گاهی دخترکی با لباس قرمز چرک و دمپایی پوش در این هوای تهران، گاهی بچه ی ۱-۲ ساله‌ای که به خودش بسته. با لحنی کاملا تصنعی و تلاش شدید در ظاهرسازی. از لحنش خوشم نمی‌آید. نمی دانم چرا این حس را به من منتقل می‌کند که تمامش دروغ است. بلند قامت و درشت و چاق است. پوست دست‌هایش سبزه است. چیز نمی فروشد. دست فروشی نمی‌کند. گدایی می‌کند. به امام حسین و امام حسن و امام علی و امام رضا قسم می‌خورد که « ندارم. شوهرم زندانه. بچه هام گشنه ن. بدبختم.» تیکه کلامش « خواهرا مادرا » است. تاکید می‌کند بر مسئولیت «خواهر و برادری دینی». بچه‌ش لا به لای جمعیت تلو تلو می‌خورد. دست در دماغش می‌کند. گاهی دست دختر پنج-شش ساله دستمال است. دستمال های فال‌دار می‌فروشد. مادرش هل‌ش می‌دهد و آرام می‌گوید بفروش. بعد دوباره می‌گوید« خواهرا مادرا ندارم. بدبختم. بچه‌هام گرسنه ن...» لحن‌ش خیلی تصعنی ست. حس یک آدم ناراحت را نمی‌دهد. وزن‌ش حس یک آدم گرسنه را منتقل نمی‌کند. چهره ی پوشانده شده و دست های چاقش، حس آدم‌های ندار و بدبخت را منتقل نمی کند.


یک پیرمردی هست، معمولا در ایستگاه دانشگاه شریف، طرشت یا شادمان می‌بینمش. بیسکوییت های «های بای» می فروشد. از آن ۳۰۰ تومنی هایش. می فروشد ۳ تا هزار. حس میکنم کمترین سود را همین پیرمرد می‌برد. پیرهن مردانه تنش می‌کند. رخت و لباسش چرک‌تاب نیستند. کمرش خم است. لحنش ملتمس نیست ولی مغرور هم نیست. فقط می‌گوید« بیسکوییت آوردم بیسکوییت. ۳ تا هزار. خانوم های محترم کسی نخواست؟ »



و من تمام این مدت در این فکر بودم که مگر فاصله ی ۳ ایستگاه چقدر طولانی‌ست که آن همه دست‌فروش، بازاریابی کردند و تنه‌زدند و فروختند و نهایتا تمام نشدند؟


Telegram : @BookwormLovesTech