دوباره نوشتن امون از من برید.
همچین مواقعی تنها کاری که باید بکنم اینه که هر کاری دارم می کنم بزارم کنار و بیام بنویسم.
اول از همه بگم که تقریبا همیشه توی زندگیم احساس تنهایی می کردم. و انسان آدم اجتماعییه. پس به نوشتن رجوع می کردم.
از بچگی. الان دفتر دارم مال کلاس پنجم که خاطره می نوشتم!! تعریف می کردم چه اتفاقی افتاد چی ناراحتم کرد و ...
و خب. از همون بچگی هم به هیچکی اعتماد نداشتم. به هیچکی. نمی دونم عامل این بی اعتمادی به عالم و آدم کیه ولی هر کی هست نمی بخشمش. اینقدر بی اعتماد بودم وقتی توی دفترم می نوشتم با حروف فارسی نمی نوشتم. حروف نوشتاری خودم رو داشتم!!
بله. من یه زبان جدید اخراع کردم بودم. البته بیشتر حروف نوشتاری بود. یعنی زبان زبان فارسی بود ولی یه طور دیگه نوشته میشد. با اشکال هندسی مختلف که می کشیدم. این کارو واسه این می کردم که پدر و مادر و حتی آیندگان نخونن.
به نسبت حس می کنم خیلی کار هوشمندانه ای بوده. خیلی باهوش بودم بنظرم. اینکه مینوشتم که از تنهایی فرار کنم. اینکه رمزنگاری می کردم یه طورایی(اون زمان ما از شبکه پویا فیلم میدیدیم یعنی اینطور نبوده که داخل فیلم دیده باشم). به صورت غریزی رمزنگاری کردم!! و جالب ترش اینه که یادمه خیلی روون می نوشتم.
یعنی انگار داشتم خیلی عادی فارسی می نوشتم!!
خب. گفتم که بنظرم گذشته باهوشی داشتم. بنظر خودم البته.
و اینم گفتم که یکی از دلایلی که رمزنگاری می کردم این بود که آیندگان نخونن. و خب. من الان هم جزو آیندگان محسوب میشم. نه؟
خب. متاسفانه بنظرم الان هم باهوشم!!
دوباره دفترم رو دیدم. گفتم این دفعه دیگه قرار نیست به نقاشیام نگاه کنم. بلکه باید بخونمشون!
شروع کردم به رمزگشایی.
چند ساعت زمان برد. ولی خب رمزگشایی کردم.
یه سری چیز های جالبی خوندم.
یه جمله خوندم واسم خیلی جالب بود. فکر نمی کردم در دوران کودکی من واژه ای به نام "دوست دختر" در ذهنم بوده باشه.
یه جمله بودش که(البته رمزگشایی شدست :)): بنظرم دوست دختر داشتن اصلا خوب و باحال نیست ولی زن داشتن در بزرگی خوبه :)
خیلی شوکه شدم. اولش ترسیدم. چون قبلش درباره بابام نوشته بودم. که رفته واسه خودش دفتر سالنامه خریده ولی من دارم توی دفتر ۵ سال پیش می نویسم.
اولش که به کلمه دوست دختر رسیدم ترسیدم خیلی. فکر کردم مدارک خیانت پدرم بوده به مادرم😂 جدی جدی می خواستم پاشم برم داد و بیداد راه بندازم😂
گفتم خب از دستش ناراحت بودم اینم قبلا فهمیدم و رو کردم. ولی خب. خداروشکر چیزی نبود. نمی دونم چرا باید یه لحظه همچین مزخرف مستهجنی باید به ذهن من برسه(انشالله که مستهجن نوشته میشه).
الان که به اینترنت وصلم به سختی وصلم!! مخصوصا ویرگول. خیلی اذیت می کنه.
مجبور شدم ۶۳ تومن پول اینترنت بدم. لعنت به ایرانسل! اینترنتم رو می خوره. من همیشه به وای وای خونه وصلم بیرون هم به اینترنت وصل نمیشم. چطوری قبل ۲ ماه ۱۰ گیگ تموم شد آخه؟
خب. و موضوع اصلی. نحوه رمزگشاییم.
خب. اولش سعی کردم الگو های تکراری پیدا کنم.
یه سری حروف بودن اول هر صفحه که اول فکر کردم سلامه. ولی خب. دلیل محکمی مبنی بر سلام بودنش نبود.
بعدش خواستم برم سراغ کلمات با الگو های ضایع. خب مثلا میدونستم چیزایی که نوشتم درباره خودم و مامان و بابام و برادرم بوده.
مامان. بابا. این دو تا بنظرم کلمات خوبی برای شناسایین. یکی در میون دو تا حرف دارن دو بار تکرار میشن. کمتر کلمه ای اینو داره.
خب اولش پیدا نکردم.
حالا رفتم سراغ حروف یکسان پشت سر هم. مثلا متوجه شدم که تعداد کلماتی که دو تا حرف یکسان پشت سر هم دارن زیاد نیست. ولی خب بجای دو حرق ۳ تا تکرار پیدا کردم!!
آخر هر صفحه یه کاراکتر ۳ بار تکرار شده بود(توی اکثرشون بود). فهمیدم کلمه نیست. تنها چیزی که واقعا می تونست باشه . بود(نقطه).
دیدم خب. آره خیلی منطقیه. چون هر جا که وسطای یه خط شکسته بودم رفته بودم خط بعد هم این رو گذاشته بودم. پس فهمیدم که این نقطه هستش.
خب. الان یه سرنخ داشتم.(...) بنظرت چی می تونه قبلش باشه؟
اممممممممممم. تا بعد ...
و دیدم بوم. آره. این تعداد حرف واقعا همش داره تکرار میشه. خب. خیلی خوب شد. چرا؟ چون تمامی حروف با هم دیگه فرق دارن. عملا با یه جمله ۷ تا کاراکتر باز شد.
چرا ۷ تا؟ یکیشون . بود. منطقا ۵ تا حروف الفبا و یکی دیگه فاصله!! من برای فاصله هم کاراکتر داشتم.
وقتی فاصله رو پیدا کردم یه سری چیز های خیلی خوب شد. چرا؟
میتونستم بفهمم چند حرفین کلمات.
مثلا دیدم که کلمه اول تقریبا همه خطوط دو حرفیه. ولی نفهمیدم چیه.
آخرش یه جا الگوی "مامان" رو پیدا کردم. به علاوه اینکه حرف الف رو پیدا کرده بودم. پس فهمیدم یا بابا هستش یا مامان. ولی خب چون ۵ حرف بود مامان بود.
م و ن پیدا شد. کلمه اول هر صفحه هم "من" بود!
دیگه آروم آروم هی سر نخ ها شکسته میشدن. حروف پیدا میشدن و کلمات شکل میگرفتن.
الان تقریبا همه حروف پیدا شده. بجز ۳ ۴ تا که خیلی کم تکرارن و هنوز ندیدمشون (یا خیلی کم بوده) هم هرو یپدا کردم. در حدی که می تونم بخونم متن های مزخرفم رو :)
یه چیزی داشتم فکر می کردم. از ابتدایی به موجودی به نام دوست دختر فکر کردم. برای اینکه جلوی خودمو بگیرم بنظرم نوشتم بده.(میدونم میدونم خیلی بچه بودم و هنوزم هستم).
ولی خب. چرا واقعا؟ این میل عجیب بنده چیست که از زمان معصومیت(اون زمان چیزی نمی دونستم پاک پاک بودم) به این کلمه فکر می کردم؟ درباره ازدواج فکر کرده بودم؟
تو اون سنی که باید می نشستم ماشین بازی می کردم و فیلم میدیدم.
نمی دونم. اینم انشالله بخاطر تنهاییه.
در کل جالب بود تجربه رمزگشایی. دوستش داشتم.
چون از بچگی مثلا دوست داشتم بدونم چطوری خط میخی رو رمز گشایی کردن(اصلا تا الان کلمات رمزنگاری و رمزگشایی رو توی جای درست بکار بردم؟)
سرچ کردم جستجو کردم. چیزی نبود. ولی خب اونا هم احتمالا همچین کارایی کردن. نه؟
ساعت ۱۲ شبه. دارم چرت و پرت می نویسم.
ولش کن. مهم نیست.
راستی گوگل وصل شد. ظاهرا دولت داره یه سری آزمایشات روی اینترنت انجام می ده. خیلی قطی وصلی داره و سرعتش خیلی کمه. خیلی از سایت هایی که حتی قبلا باز میشدن الان باز نمیشن ولی گوگل باز میشه.
در کل جالبه.
خب.
برم من.
نه؟
بگید که منتظرم بودید بنویسم؟(حرف زدن با توهم های ذهن خودم)