بازگشت به تخت
روزی که پادشاه دل از تخت به زیر کشیده شد، کسی جز خودش نفهمید.
نه، دروغ میگویم. فهمیدند. وزیر عقل فهمید، سردار اراده فهمید، قاضی وجدان فهمید. حتی کودک نفس فهمید. اما همه سکوت کردند. وزیر از قدرت جدیدش لذت میبرد. سردار از نبود فرمانده راحت شده بود. قاضی از اینکه دیگر کسی بالای سرش نیست، خوشحال بود. و کودک نفس هم که از هرج و مرج ذوقزده شده بود.
تنها کسی که ناراحت بود، خود پادشاه بود. در سیاهچال، تنها، تاریک، فراموششده.
اما او هرگز فریاد نزد. هرگز التماس نکرد. فقط نشست و منتظر ماند.
---
سالها گذشت. وزیر پیر شد، سردار خسته شد، قاضی از شکنجههای بیثمر به تنگ آمد، و کودک نفس از آزادی بیحد خود افسرده گشت.
مردم شهر، که روزگاری از رحمت پادشاه به وجد میآمدند، حالا در کوچهها پرسه میزدند و نمیدانستند چه چیزی کم است. همان احساس مبهم، همان دلتنگی بیدلیل. همان «وهن».
تا شبی که کودکی که هنوز فریب نخورده بود، در خواب صدایی شنید:
«پادشاه در زندان است. برخیز و او را آزاد کن.»
کودک بیدار شد. از خانه بیرون زد. به کاخ رفت. درهای کاخ را باز یافت. وارد سیاهچال شد. پادشاه را دید که بر خاک نشسته بود، اما چشمانش همچنان میدرخشید.
پادشاه گفت: «منتظرت بودم.»
کودک گفت: «من چه کارهام که تو منتظر من بودی؟»
پادشاه گفت: «تو منتظر نبودی. تو «نمیدانستی». فرق است. کسانی که میدانند و نمیآیند، از کسانی که نمیدانند و میآیند بدترند.»
کودک دست پادشاه را گرفت و از سیاهچال بیرون کشید.
---
صبح که شد، مردم دیدند پادشاه بر تخت نشسته است. وزیر معترف شد و توبه کرد. سردار زانو زد. قاضی استعفا داد. کودک نفس در آغوش پادشاه آرام گرفت.
پادشاه حرفی نزد. فقط نگاه کرد.
و نگاهش از هر حکمی قاطعتر بود.