حکایت وارونگی
بخش پنجم: رفتن، ماندن، حمالی
سالها گذشت. حلقههای حکمت نه تنها در آن شهر، که در شهرهای دیگر نیز گسترده شد. «جمهوری نور» دیگر یک نام نبود، بلکه ضربان قلب تمدنی تازه بود.
اما پیرِ حمال، که روزگاری پادشاه این شهر بود، حالا بسیار پیر شده بود. موهایش سفید، قدمهایش آهسته، و نفسهایش کوتاه.
یک روز، کودک حکیم – که اکنون جوانی رشید و آگاه شده بود – نزد او آمد و گفت:
«پیر، میدانم روزهایت رو به پایان است. میخواهم بدانم: بعد از تو، چه کسی «یادآور» خواهد بود؟ چه کسی «باد یادآور» را در این شهر زنده نگه میدارد؟»
پیر لبخند زد و گفت:
«من نمیروم. «باد یادآور» هرگز نمیمیرد. من فقط «آلتی» بودم برای وزیدن آن. اکنون که میروم، تو و امثال تو، «آلت» خواهید شد. باد یکی است. او میوزد. ما فقط نیهایی هستیم که صدا میدهیم.»
---
سرانجام حمال
چند روز بعد، پیر از دنیا رفت. نه با تشریفات، نه با گریه و زاری. مردم او را در سادهترین تابوت، بر دوش خود حمل کردند و در کنار همان درختی که روزگاری «کودک سرراهی» زیر آن بازی میکرد، به خاک سپردند.
بر سنگ قبرش چیزی ننوشتند، جز همان جملهای که خود بر لوح شهر نقش بسته بود:
«همینم از بر دیدن و باور اوست»
بعد از مراسم، جوان حمالِ تازهای – که همان «کودک حکیم» بود – در میان حلقهٔ حکمت ایستاد و گفت:
«پیر، چیزی از خود به جا نگذاشت. نه پولی، نه کتابی، نه مقامی. اما ما را «به خود» واگذاشت. حالا وقت آن است که هر کس، «حمالِ خویش» شود. نه پیر ما را نجات میدهد، نه من کسی را. باد میوزد. نی باید خاموش باشد تا صدا دهد.»
---
آخرین حلقه
سالها بعد، جوان حمال هم پیر شد. یک شب، در حلقهای که پر از چهرههای تازه بود، از او پرسیدند:
«ای پیر، تو که جانشین آن پیر اول هستی، بگو راز «وارونگی» چه بود؟ چگونه از آن بیرون آمدی؟»
پیر دوم، چشمانش را بست. لحظهای سکوت کرد. سپس گفت:
«روزی که فهمیدم «من» غاصبی بیش نیست، آن روز از وارونگی بیرون آمدم. اما «منِ» من، هر روز متولد میشود. پس هر روز، باید از نو «وارونگی» را تشخیص دهم و از آن عبور کنم. این، «سلوک» است. نه یک بار، که هر نفس.»
مردم پرسیدند: «پس وارونگی پایانی ندارد؟»
پیر گفت: «خودِ وارونگی، پایانی ندارد. اما «حمالی» میآموزد که هر بار، سریعتر از آن عبور کنی. تا جایی که در لحظه، «ببینی» و «رها کنی». آنگاه، وارونگی دیگر «زندان» نیست؛ «تمرین» است.»
---
وصیت حمال
شب هنگام، پیر دوم، حاضران را به نزدیکتر خواند و گفت:
«وصیت مرا به خاطر بسپارید:
۱. هیچ کس «استاد» نیست. همه «همسفر»اند.
۲. هیچ کس «راه» را نمیداند. همه در حال «پیدا کردن»اند.
۳. هیچ کس «صاحبِ حقیقت» نیست. همه «حمالِ حقیقت»اند.
۴. هر روز، از خود بپرس: «امروز، کجا «منِ» خودم را نشاندم؟»
۵. اگر یافتی، بگو: «نگاه کن، این من نیستم که حرف میزند؛ «او»ست که از من میگوید.»»
سپس دست همه را گرفت و گفت: «حالا بروید. حمالی کنید. و فراموش نکنید که «باد یادآور» هرگز نمیایستد. اگر صدایش نشنیدید، تقصیر باد نیست؛ گوش شما سنگین شده است.»
---
خاتمه: به روایت باد
و باد، همچنان میوزید.
نیها عوض شدند، اما نغمه همان بود:
«همینم از بر دیدن و باور اوست.»
و کسی که این روایت را شنید، زیر لب زمزمه کرد:
«پس من هم، از همین امروز، «حمال» میشوم. نه به این معنا که بار دیگری را بر دوش کشم، که به این معنا که «خود» را از دوش خود بردارم و بگذارم «او» باشد که در من جاری میشود.»
و در کوچههای آن شهر، دیگر اثری از «وارونگی» نبود. نه به این معنا که همه کامل شده بودند، که به این معنا که هر کس فهمیده بود: «رهایی، نه در یافتن «تخت»، که در «حمالی» است.»
---
و السلام علی من اتبع النور
پایان حکایت وارونگی (بخش پنجم و پایانی)