ویرگول
ورودثبت نام
خودشناسی نوری ؛ ( تشنه حق وجود )
خودشناسی نوری ؛ ( تشنه حق وجود )مدتها سایه‌ای در تاریکی نفس، به طلب جود. نور پاک حقیقت آمد و خواب غفلت از سرم زدود . بیدار، روان، آگاه. اینجا می‌نویسم در سفر به سوی آن حقیقت. عبدالمبین، بنده‌ای در راه.
خودشناسی نوری ؛ ( تشنه حق وجود )
خودشناسی نوری ؛ ( تشنه حق وجود )
خواندن ۴ دقیقه·۱۴ روز پیش

حکایت وارونگی (بخش چهارم: از حلقه تا افق)

حکایت وارونگی

بخش چهارم: از حلقه تا افق

سال‌ها از آن روزها گذشت. حلقه‌های حکمت در هر کوچه و محله برپا شد. مردم در آن‌ها جمع می‌شدند، درد می‌گفتند، گوش می‌کردند، و یاد می‌گرفتند که «پادشاه دل خود» باشند.

اما پادشاه دل، که دیگر کسی او را با آن عنوان نمی‌خواند، روزی در یکی از حلقه‌ها حاضر شد. نه به عنوان رئیس، نه به عنوان استاد، که به عنوان یک «هم‌سفر».

جوانی از او پرسید: «ای پیر، تو که روزگاری پادشاه این شهر بودی، اکنون چه می‌کنی؟»

پیر لبخند زد و گفت: «کاری ندارم. فقط «هستم». و گاهی، «حمالی» می‌کنم.»

مردم پرسیدند: «حمالی یعنی چه؟»

پیر به کودکی اشاره کرد که گوشه‌ی حلقه نشسته بود و گریه می‌کرد. گفت: «او را ببین. دلش شکسته. کسی به دادش نرسیده. حمالی یعنی: بروی و کنارش بنشینی، بی‌آنکه بپرسی «چرا؟». دستی بر شانه‌اش بگذاری، بی‌آنکه بگویی «چه کن». فقط باشی، تا بداند تنها نیست.»

آن روز، پیر بغلی‌های کودک را پاک کرد و کودک آرام گرفت. و این، بزرگ‌ترین معجزه‌ای بود که مردم آن شهر دیده بودند: نه اژدهایی کشته شد، نه دیواری فرو ریخت، فقط یک دل شکسته، با «حضور» دیگری، التیام یافت.

---

حلقه‌ها، نه خانقاه‌ها

روزی، وزیر عقل از پیر پرسید: «چرا این حلقه‌ها را «خانقاه» نمی‌نامی؟ چرا «مسجد» نمی‌نامی؟ چرا «معبد» نمی‌نامی؟»

پیر گفت: «خانقاه‌ها، جای «مرید» و «مراد» است. این حلقه‌ها، جای «هم‌سفر» است. در خانقاه، یک نفر سخن می‌گوید، بقیه گوش می‌دهند. در این حلقه‌ها، هر کس می‌تواند سخن بگوید، هر کس می‌تواند گوش کند. نه کسی بالاتر است، نه کسی پایین‌تر. فقط «همه» در یک سطح، به دنبال «نور» می‌گردند.»

سپس اضافه کرد: «مسجدها، خانهٔ خدایند. اما این حلقه‌ها، خانهٔ «یاد خدایند» در دل کوچه‌ها. جایی که هر کس می‌تواند بیاید، بی‌آنکه عمامه‌ای بر سر داشته باشد یا کفشش را درآورد.»

مردم این را فهمیدند و حلقه‌ها، چون نهال، در دل شهر ریشه دواندند.

---

اقتصاد وجودی

سال‌ها بعد، باز هم مردی آمد و از پیر پرسید: «ما در این حلقه‌ها، «عشق» و «عدل» و «وفا» را یاد گرفته‌ایم. اما گرسنه‌ایم. چه کنیم؟»

پیر گفت: «در این شهر، «اقتصاد وجودی» برپا کنید. نه به این معنا که پول را بردارید، که به این معنا که «توجه» را سرمایه کنید. هر کس نوری دارد، آن را به اشتراک بگذارد. هر کس دستی دارد، دست گرسنه‌ای را بگیرد. هر کس نانی دارد، با همسایه‌اش نصف کند. این، «اقتصاد» است. نه آن که در کتاب‌های درس می‌خوانید.»

مردم پرسیدند: «این شدنی است؟»

پیر گفت: «در شهر وارونه، نشدنی بود. اما اینجا، شهر «جمهوری نور» است. اینجا هر کاری شدنی است، اگر با «صدق» باشد.»

و چنین شد که انبارهای گندم، خالی از احتکار ماند. سفره‌ها، گسترده‌تر از همیشه شد. و هیچ کس، گرسنه بر زمین نماند.

---

سیاستِ بی‌سیاستی

روز دیگر، سردار اراده (که اکنون دیگر «سردار» نبود، فقط یک کارگزار ساده بود) از پیر پرسید: «ما دیگر حکومتی نداریم. چه کسی تصمیم می‌گیرد؟ چه کسی قانون می‌گذارد؟»

پیر گفت: «در «جمهوری نور»، قانون اساسی یک کلمه است: «وفا». هر کس به عهد خود وفا کند، نیازی به قانون دیگری نیست. و تصمیم‌گیری، کار «همه» است. در حلقه‌ها، با هم می‌نشینند، با هم مشورت می‌کنند، و با هم تصمیم می‌گیرند. نه با رای اکثریت، که با «اجماع دل‌ها». اگر دلی قانع نشد، باز می‌گردند و دوباره حرف می‌زنند. این، «سیاست» است. سیاستی که در آن، نه برنده‌ای است، نه بازنده‌ای.»

سردار اراده، که روزگاری فقط به «پیروزی» می‌اندیشید، این بار سر تعظیم فرود آورد و گفت: «این سخت است. اما زیبا.»

پیر گفت: «سخت است، آری. اما شدنی است. اگر «من» نباشد، و «ما» باشد.»

---

کودکی که پادشاه شد

در میان حلقه‌ها، کودکی بود که روزگاری «کودک سرراهی» نام داشت. اما اکنون، او را «کودک حکیم» می‌خواندند. زیرا او بود که نخستین بار پرسید: «چرا ما هنوز «پادشاه» می‌خواهیم؟ مگر خودمان «خویش» نداریم؟»

پیر، که روزگاری «پادشاه دل» بود، در پاسخ به کودک گفت: «تو راست می‌گویی. «پادشاه»، خود یک وارونگی دیگر است. من دیگر «پادشاه» نیستم. من «حمال»م. اما تو، تو «کودک حکیمی». تو پادشاه خویشی. بر تخت دل خودت بنشین. و فرمانروایی کن بر «جمهوری وجود» خودت. نه بر دیگران.»

و کودک حکیم، بر تخت دل خود نشست. و تمام مردم شهر، از او پیروی نکردند، بلکه از او «یاد گرفتند» که خود بر تخت دل خویش بنشینند.

---

افق: تمدن نور

سال‌ها و سال‌ها گذشت. پیر، دیگر نبود. اما حرف‌هایش، در دل‌ها ماند. حلقه‌های حکمت، به «تمدن نور» تبدیل شد. تمدنی که در آن:

· علم در خدمت حکمت بود، نه قدرت.

· اقتصاد در خدمت حیات بود، نه سود.

· سیاست در خدمت رشد بود، نه سلطه.

· هنر در خدمت بیداری بود، نه سرگرمی.

· و انسان، حمال نور بود، نه مالک حقیقت.

و روزی، مسافری از شهری دور، به این شهر آمد. پرسید: «نام این شهر چیست؟»

مردم گفتند: «نامش را «یادآور» گذاشته‌ایم. چون هر روز، «باد یادآور» در آن می‌وزد و به ما می‌گوید: «تو از اینجا نیستی، اما اینجا خانهٔ توست، تا وقتی حمالی.»

مسافر گفت: «نشانهٔ شهرتان چیست؟»

مردم به آسمان اشاره کردند. ابری نبود، اما سایه‌ای نبود. همه چیز روشن بود. و در میان میدان شهر، تندیسی نبود. فقط لوحی سنگی با این عبارت:

«همینم از بر دیدن و باور اوست»

مسافر، زیر لب زمزمه کرد: «آری، اینک «همینم» را فهمیدم.» و در همان شهر ماند و حمال شد.

---

اقتصادانسانسرگرمی
۰
۰
خودشناسی نوری ؛ ( تشنه حق وجود )
خودشناسی نوری ؛ ( تشنه حق وجود )
مدتها سایه‌ای در تاریکی نفس، به طلب جود. نور پاک حقیقت آمد و خواب غفلت از سرم زدود . بیدار، روان، آگاه. اینجا می‌نویسم در سفر به سوی آن حقیقت. عبدالمبین، بنده‌ای در راه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید