ویرگول
ورودثبت نام
خودشناسی نوری ؛ ( تشنه حق وجود )
خودشناسی نوری ؛ ( تشنه حق وجود )مدتها سایه‌ای در تاریکی نفس، به طلب جود. نور پاک حقیقت آمد و خواب غفلت از سرم زدود . بیدار، روان، آگاه. اینجا می‌نویسم در سفر به سوی آن حقیقت. عبدالمبین، بنده‌ای در راه.
خودشناسی نوری ؛ ( تشنه حق وجود )
خودشناسی نوری ؛ ( تشنه حق وجود )
خواندن ۲ دقیقه·۱۳ روز پیش

حکایت وارونگی

روزی روزگاری، در شهری دورافتاده، پادشاهی بود عادل و مهربان. او را «پادشاه دل» می‌نامیدند. این پادشاه در بلندترین کاخ شهر زندگی می‌کرد و فرمانروایی اش از روی رأفت و دانایی بود.

وزیر او، مردی بود بسیار باهوش که «عقل» نام داشت. عقل همیشه مشاور امین پادشاه بود. اراده، سردار لشکر بود که فرمان‌های پادشاه را بی‌چون و چرا اجرا می‌کرد. وجدان، قاضی شهر بود که اعمال مردم را می‌سنجید. و نفس، کودکی بود بازیگوش که گاهی شلوغ می‌کرد اما با محبت پادشاه، آرام می‌گرفت.

سال‌ها همه چیز به خوبی پیش می‌رفت. تا اینکه... یک روز شیطانِ درون، که خود را «خودبینی» می‌نامید، زمزمه‌ای سمی در گوش وزیر عقل انداخت:

«تو از پادشاه داناتری. چرا باید او بر تو حکومت کند؟ تو خودت شایسته‌ی تاج و تختی.»

وزیر عقل، فریب خورد. با نیرنگ، پادشاه دل را از تخت به زیر کشید و خود بر جای او نشست. سردار اراده هم که دیگر صدای پادشاه را نمی‌شنید، سردرگم شد و هر کاری می‌کرد، بی‌جهت بود. قاضی وجدان، با دیدن این وضع، یا سکوت می‌کرد (چون می‌ترسید) یا بی‌جهت مردم را شکنجه می‌داد. و کودک نفس، که دیگر کسی او را تربیت نمی‌کرد، به هر لذتی دست می‌یازد و شهر را به آشوب کشید.

شهر وارونه شد. مردم می‌دیدند که بدکاران سربلندند و نیکان در زندان‌های ظلمت گرفتار. همه چیز جای خود را عوض کرده بود. این شد «وارونگی».

پس از سال‌ها، سالکی وارد شهر شد. او صدای خفه‌شده‌ی پادشاه دل را از سیاه‌چال شنید. او به میان مردم رفت و فریاد زد:

«این شهر وارونه شده است. پادشاه حقیقی در زندان است و غاصبان بر تخت نشسته‌اند. هر کس این صدا را می‌شنود، برخیزد و پرده‌ها را پاره کند.»

کم کم، چند نفر بیدار شدند. آن‌ها با هم متحد شدند و بی‌آنکه جنگ و خونریزی کنند، تنها با یادآوری حقیقت، بت‌های دروغین را شکستند. وزیر عقل از تخت فرو افتاد و پشیمان شد. پادشاه دل را از زندان بیرون آوردند و دوباره بر مسند نشاندند. او که از همه مهربان‌تر و داناتر بود، نه تنها وزیر و سردار را نبخشید، بلکه آن‌ها را به جایگاه واقعی‌شان بازگرداند: عقل به مقام مشاوری، اراده به عنوان مجری، وجدان به عنوان ناظر، و نفس به عنوان کودکی که باید تربیت شود.

شهر دوباره آباد شد. و مردم فهمیدند که «وارونگی» یعنی وقتی جای هر کس عوض شود، ظلم و ستم رخ می‌دهد. و «رهایی» یعنی بازگرداندن هر چیز به جایگاه نوری خود.

پادشاهوارونگیعقل
۰
۰
خودشناسی نوری ؛ ( تشنه حق وجود )
خودشناسی نوری ؛ ( تشنه حق وجود )
مدتها سایه‌ای در تاریکی نفس، به طلب جود. نور پاک حقیقت آمد و خواب غفلت از سرم زدود . بیدار، روان، آگاه. اینجا می‌نویسم در سفر به سوی آن حقیقت. عبدالمبین، بنده‌ای در راه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید