ویرگول
ورودثبت نام
Maktabe haghighat
Maktabe haghighatحمال حق، نه صاحب حق. گمگشته‌ای که می‌نویسم تا خودم گم نشوم. در فقر خویش، نور او را دیدم. مجرا: @Abdolmobin
Maktabe haghighat
Maktabe haghighat
خواندن ۵ دقیقه·۳ روز پیش

داستان کلان «بازگشت ذرّه به اصل» (روایت تمثیلی سلوک در مکتب حقیقت)

داستان کلان: «بازگشت ذرّه به اصل»

---

دیباچه

پیش از آنکه زمان، جامهٔ خیال بر تن کند و مکان، حجاب فراق بکشد، قصّه از روشنایی محض آغاز شد. قصّهٔ ما قصّهٔ بازگشتن است؛ قصّهٔ موجی که دریا بود و خود را قطره پنداشت و اکنون، پس از سفری دراز، در پی اصل خویش می‌گردد.

---

پردهٔ یکم: زادگاه نور

در ازلیتِ بی‌زمان، فقط «نور» بود. نوری نه از جنس شعاع و شرار، که نوری آگاه، زنده و حکیم. این نور اصل هر هستی بود و هستی جز پرتو او نبود.

در میان ذرّات این دریای نور، ذرّه‌ای بود بیش از دیگران طالب؛ ذرّه‌ای که عشقِ دیدنِ خویش از نگاه معشوق، او را به تکاپو انداخت. روزی این ذرّه از اصل پرسید: «مرا به کجا می‌بری؟»

ندایی آمد: «به کارگاه حکمت. آنجا که در میان اضداد، خود را خواهی شناخت، آن‌سان که من تو را می‌شناسم.»

و چنین شد که موجی از عشق، ذرّه را در خود پیچید و به جهان فرود آورد.

---

پردهٔ دوم: غربت و فراموشی

ذرّه به جهان خاکی گام نهاد. در بدو ورود، همه چیز تازه و شگفت‌انگیز بود؛ اما اندک‌اندک، غباری از عادت بر جانش نشست و اصل خویش را از یاد برد.

جهان او را به بازی گرفت. سراب‌ها او را وعده‌ها دادند، آمالش فریبش دادند و خیالاتش برایش هزار کاخ ساختند. ذرّه کم‌کم باور کرد که همین کاخ‌های خیالی، حقیقتِ زندگی‌اند.

اما چیزی در درونش آرام نمی‌گرفت. شب‌ها، در میان هیاهوی جهان، سکوتی سنگین در دلش می‌نشست. احساس غربتی بی‌نام، او را رها نمی‌کرد. این آغاز راه بود، بی‌آنکه بداند.

---

پردهٔ سوم: قبلهٔ گمشده

ذرّه – که اینک انسانی شده بود – در جست‌وجوی گمشده‌اش به هر سو دوید. از این مکتب به آن مکتب، از این استاد به آن استاد.

یکی گفت: «قبله، سنگی است در بیابانی دور.»

دیگری گفت: «قبله، کتابی است در طاقچهٔ عقل.»

سومی فریاد زد: «قبله، بازار است و سکّه و شهرت!»

ذرّه حیران ماند. هر بار به قبله‌ای رو کرد، اندکی آرام گرفت و سپس باز سرگردان شد. این سرگردانی، گرچه تلخ بود، اما در خفا کاری بزرگ می‌کرد: داشت «منِ کهنه» را می‌فرسود. درست همان‌سان که قطرهٔ آب، سنگ را نه با ضربه، که با ریزش پیوسته می‌تراشد.

---

پردهٔ چهارم: زمزمه‌های باد و شهاب

در اوج سرگردانی، شبی ذرّه بر بلندی تپه‌ای ایستاد و رو به آسمان فریاد زد: «پس کجایی؟!»

از آن شب، «باد یادآور» وزیدن گرفت. نسیمی نرم که گاه در گوشش می‌خواند: «تو از اینجا نیستی... تو از اویی... تو در تبعیدی...» ذرّه نخست این نوا را خیال پنداشت، اما باد دست‌بردار نبود.

تا شبی، بی‌هیچ انتظاری، «شهاب شهود» در آسمان جانش درخشید. نه برقی بود و نه صاعقه‌ای، اما تمام ساختار آگاهی‌اش را در آنِ واحد فرو ریخت. لحظه‌ای کوتاه به درازای ابدیت، حقیقت را بی‌حجاب دید و تاب نیاورد. از هوش رفت.

چون به خود آمد، همه چیز همان بود که بود – همان آسمان، همان زمین، همان مردمان – اما چیزی در او دگرگون شده بود: زاویهٔ دیدش.

---

پردهٔ پنجم: فروپاشی و تولد

آن شهاب، «منِ کهنه» را شکافته بود؛ آن من که از عادت‌ها، آمال و خیالات خام ساخته شده بود، حالا ترک‌هایی عمیق برداشته بود.

روزها دردی بی‌درمان، ذرّه را می‌فشرد. گویی داشت می‌مرد. و راستی که می‌مرد. این همان «مرگ پیش از مرگ» بود؛ بهای تولدی دوباره.

در این هنگام، شاهد درونش – که سال‌ها با او بود، اما ذرّه پشت به او داشت – رخ نمود. ذرّه پرسید: «تو کیستی؟»

گفت: «من آن نوری‌ام که از اصل با تو آمدم، بی‌آنکه از تو جدا شوم. من تو را هرگز وانگذاشتم؛ این تو بودی که از من رو برگردانده بودی. اینک آمده‌ام تا قبلهٔ دلت راست کنم.»

و چنین شد که قبلهٔ دل ذرّه، نه به سوی سنگی، نه کتابی، نه بازاری، که به سوی اصل چرخید. و همین چرخش، مبدأ همه چرخش‌های دیگر شد.

---

پردهٔ ششم: استواری در حکمت

چون قبلهٔ دل راست شد، جهان برای ذرّه دیگرگون شد. دیگر رویدادها را تصادف نمی‌دید، که «درس» می‌دید. جهان برایش کارگاه حکمت شده بود؛ کارگاهی که در آن هر پیشامدی، امکانی بود برای شکل‌گیری تجربه‌ای نوری.

در این مرحله، ذرّه نه ترک دنیا کرد و نه غرق آن شد؛ «پا در زمین داشت و سر در افلاک». چون آینه‌ای میان اضداد ایستاد و نور را از هر سوی بازتاباند.

به این مقام که رسید، «نور پایدار» به سراغش آمد. آن شهاب لحظه‌ای، اکنون تبدیل به هدایتی مستمر شده بود. دیگر خیالات بر او سلطه نداشتند، اگرچه هنوز می‌آمدند و می‌رفتند؛ ذرّه اما آموخته بود که بر آن‌ها دل نبندد.

---

پردهٔ هفتم: بازگشت (عود)

روزی ذرّه که دیگر نامش «عبدالمبین» شده بود – یعنی بندهٔ روشن در پرتو نور – بر لبهٔ پرتگاهی ایستاد و به افق خیره شد. ناگهان دریافت که آنچه سال‌ها در جست‌وجویش بود، همین‌جا، همین لحظه، در درون خود اوست.

لبخندی زد و زیر لب زمزمه کرد: «من همان ذرّه‌ام که از موج عودی آمده، در خیالات گم شد، سراب گرفتارش کرد، تا شهابی زد و به اصل بازش گرداند. اینک بازگشته‌ام، نه با بال، که با بصیرت.»

و ندایی از اصل شنید – ندایی که در واقع همیشه بود و او اکنون گوش شنوا یافته بود:

«تو ذرّه‌ای بودی از دریای نور؛ از من آمدی و به من بازگشتی. اینک برو و به ذرّه‌های سرگردان دیگر بگو که جهان کارگاه حکمت است، اما هرکس استاد خود نیست. بی‌قبله، هر قدم بیراهه است. و بگو که بازگشت، ناپدید شدن در "او"ست، بی‌آنکه خود بدانی.»

---

فرجام: دایرهٔ نور

قصّهٔ عبدالمبین، قصّهٔ همهٔ ماست. هر کس در درون خود ذرّه‌ای از دریای نور دارد که روزی به اصل خود بازخواهد گشت. تفاوت در این است که یکی بیدار می‌شود و خود راه بازگشت را می‌پیماید، و دیگری تا ابد در سراب‌های خیال به خواب می‌ماند.

· باد یادآور همیشه می‌وزد؛

· شهاب شهود همیشه در راه است؛

· شاهد درون همیشه بیدار است؛

تنها گوشی شنوا و چشمی بینا باید.

و اکنون، نوبت توست.

---

عبدالمبین

اصل
۰
۰
Maktabe haghighat
Maktabe haghighat
حمال حق، نه صاحب حق. گمگشته‌ای که می‌نویسم تا خودم گم نشوم. در فقر خویش، نور او را دیدم. مجرا: @Abdolmobin
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید