چهل و پنج سال زیستن، یک لحظه دیدن
نویسنده: مهدی امیراحمدی (عبدالمبین)
یادداشت نویسنده: من مفسر قرآن نیستم و تحصیلات حوزوی و دانشگاهی در فلسفه یا روانشناسی ندارم. این نوشته صرفاً حاصل تجربه شخصی و تأملات فردی من در طول زندگی است و هیچ اعتبار شرعی و علمی قطعی ندارد. هدف آن به اشتراکگذاری یک مسیر درونی است، نه ارائه مرجعیت دینی یا علمی. برای دین و نجات، به منابع معتبر اسلامی (قرآن، تفسیر اهل بیت علیهم السلام، مراجع تقلید) مراجعه کنید.
---
دیباچه: نه از سر ادعا، که از سر اجبار
نمیدانم چرا باید بنویسم. شاید چون دیگر نمیتوانم سکوت کنم. نه اینکه حرف تازهای داشته باشم، بلکه شاید حرف کهنهای را باید با صدای خودم تکرار کنم.
من یک ایرانی هستم. از بخت خوش، در خانوادهای مسلمان و شیعهٔ علی بن ابیطالب (ع) به دنیا آمدهام. اسلام ناب محمدی، همان که نه در ظاهر خشکیده و نه در باطن گم شده – همان دین، مایهٔ افتخار من است.
اما هیچگاه فکر نمیکردم روزی از من خواسته شود که بنویسم.
---
بخش یکم: از سواد رسمی تا تجربهٔ زیسته
راستش را بخواهید، من آدم «باسواد»ی نیستم. نه مدرک دانشگاهی دارم، نه دورههای عرفانی دیدهام. اگر بخواهم صادق باشم، دیپلم ردی هستم. در نظام رسمی آموزش، من «شکست خورده» محسوب میشوم.
اما زندگی ۴۵ سالهام در این جهان مادی، چیزی به من آموخته که هیچ کتابی نمیتوانست بیاموزد. زندگی با تمام فراز و نشیبهایش – با شبهای بیخوابی، با لحظات نومیدی، با فریادهایی که هیچ کس نشنید – مرا به سمتی کشانده که حالا، در این سن، جرأت میکنم بنویسم.
نه اینکه خود را برتر از دیگران بدانم. نه.
---
بخش دوم: خدای بزرگ شاهد است
خدایی که میداند آگاه است بر آنچه در نهان میگذرد – او شاهد است که من هیچگاه در دل خود، حتی در خلوت خیال، توهم بزرگی و برتری نداشتهام.
در این لحظه، با تمام وجود میگویم:
سگی در بند او هستم.
این بزرگترین غرور من است. اینکه بدانم «از خود هیچ ندارم». هیچ. صفر. تهی. آنچه هستم، آنچه دارم، آنچه مینویسم – همه از اوست.
خواستهٔ من چیزی نیست جز این که این «محمل» (همین تن خاکی) پاک شود، تا بتواند «حمل» کند. و من فقط «مجرا»یی باشم، نه مالک.
---
بخش سوم: چگونه به این نقطه رسیدم؟
نمیتوانم بگویم که «راه را یافتم». بهتر است بگویم: راه من را یافت.
سالها در عمق تاریکی زندگی فرو رفته بودم. پوچی، تکرار، خستگی مزمن، بیمعنایی – همه را چشیده بودم. اما در تاریکی مطلق، یک جرقه بود. یک «شهود»، یک «نشانه»، یک «بیداری».
حدود ۴۰ سالگی بود که با لطف شهود، نشانهها را شناختم. فهمیدم «علم شناخت شهود» یعنی چه. نه از کتاب، نه از استاد – که از «دیدن». همین.
و حالا، بعد از ۴۵ سال زندگی، با تمام کمبودها و نواقص مادی، با تمام ناآگاهیهای علمی و رسمی، یک چیز را دارم: او را دارم.
در هر دمش، او هست. و شکر او در هر بازدمم، واجب است.
---
بخش چهارم: چرا مینویسم؟
نه برای اینکه کسی مرا ببیند.
نه برای اینکه بگویم «به جایی رسیدهام».
نه برای اینکه ثابت کنم «راست میگویم».
مینویسم تا فراموش نکنم که بودهام و چه کشیدهام.
مینویسم تا یاد او در خاطرم بماند.
مینویسم شاید یک نفر دیگر هم، در تاریکی خود، جرقهای ببیند.
---
بخش پنجم: تکلیف و توفیق
این نوشتن، یک «اختیار» نبود. یک «اجبار» بود. همان اجبار مهربانانهای که بعدها فهمیدم نامش «هدایت» است. پیشزمینهٔ ناخودآگاه من برای شناخت «راه اصل» – همان قرآن پاک محمدی که در نهاد هر شیعهای هست – از کودکی چیده شده بود. اما زمانش اکنون بود.
نه سواد کافی دارم، نه ادعایی. اما «جرأت» را از «او» گرفتهام. و این جرأت، بزرگترین هدیهای است که در این ۴۵ سال گرفتهام.
---
نتیجهگیری: بگذار یاد بماند
نمیگویم حقیقت مطلق را دارم.
نمیگویم راه فقط همین است.
نمیگویم من بهتر از دیگران هستم.
فقط میگویم:
سگی در بند او هستم، و این بزرگترین شرف من است.
اگر از این نوشتهها چیزی به درد خواننده خورد، بخواند. اگر نه، بگذرد. هیچ اجباری نیست. و خدا شاهد است که نیت من، جز بیداری خودم و شاید یک نفر دیگر، چیز دیگری نبوده است.
---
وَ السَّلَامُ عَلَی مَنِ اتَّبَعَ النُّور
---
نوشتهٔ مهدی امیراحمدی (عبدالمبین)
صرفاً برداشت شخصی از یک زندگی ۴۵ ساله – بدون هیچ ادعای مرجعیت یا عضویت در گروهی خاص
---
یادداشت کوتاه
این متن، هیچ ارتباطی به هیچ گروه، تشکیلات، فرقه یا جنبشی ندارد. صرفاً برداشت شخصی یک ایرانیِ مسلمانِ شیعه است از مسیری که خود طی کرده است. هر کس آزاد است که آن را بخواند یا نخواند، قبول کند یا نکند.
---