روی کاغذ نوشته بود(ببخشید)اما باز هم دخترک وپیرزن نمیدونستن چرا باید این رو رو کاغذ بنویسن
دخترک پ
به بازار چه کوچکی رفت در انجا زنی به دخترک گفت
ختر بوی ختر میاد زود از اینجا دور شو
دخترک فکر کرد زنه دیوانه هست پس به راه خود ادامه داد
در راه دید دختر بچه ای هویچ میفروشد
اما هیچ کس هویچ نمیخرید
دخترک که دل مهربونی داشت رفت تا کمی هویچ بخردهویچ ها را خرید و پیش پبرزن برگشت اما نمیدونست ان زن چه میگفت
خداحافظ