ویرگول
ورودثبت نام
عسل ایمانی زاده
عسل ایمانی زادهتو ویرگول راوی تویی پس بنویس
عسل ایمانی زاده
عسل ایمانی زاده
خواندن ۱ دقیقه·۴ ماه پیش

ماجرای ترسناک

این یک داستان نیست واقعیت هست

راجب خدمه

چند وقت پیش میخواستیم با مامانم وخواهرم به خونه ی پدر ومادر بزرگم بریم مادرم به خواهرم گفت که بره چیزی بخره اون هم رفت ما تو خونه بودیم من جلو در حیاط وایستاده بودم و به گوشی نگاه میکردمدر حیاط باز بود یهو دیدم خواهرم اومد داخل ولش کردم و باز به گوشی نگاه کردم بعد چند ثانیه دیدم خواهرم نیومده خونه صداش کردم اما اون جواب نداد برگشتم ببینم که دیدم خواهرم اصلا توی حیاط نیست

مامانم رو صدا کردم بهش گفتم کسی اومد داخل گفت کی من گفتم خواهرم بود مامانم داهل حیاط رو دید انا کسی نبود خواهرم بعد چند دقیقه اومد

من هم تعجب کردم

من نمیدونم خیال کرده بودم کسی اومده داخل حیاط یا واقا کسی یا چیزی بوده و شاید خواهرم بده و میخواسته چیزی از حیاط بر داره و بره

چند وقت بعد صبح بود رفتم داخل یکی از اتاق های خونه از پنجره به ساختمونه روبرویی خونمون نگاه کردم با چیزی که دیدم ترسیدم خواهرم رو صدا کردم گفت چیه گفتم نگاه کن اون هم نگاه کرد وتعجب کردیکی از پنجره های ساختمون باز بود و مردی با لباس سفید اون جا ایستاده بود شایدم زن بود صورتش معلوم نبود ولش کردیم و رفتیم ۱یا۲ ساعت دیگه برگشتم باز نگاه کنم دیدم باز اونجاست ولش کردم شب شد اما شب در پنجره بسته بود همین تازه گیا با دوستم و خواهرم نشسته بودیم و حرف میزدیم توی اتاق ورزش مدرسمون بودیم من احساس میکردم کسی داره نگامون میکنه اما کسی جز ما ۳ نفر اونجا نبود

این ها اتفاق های ترسناکی هستن که برام افتاده

لایک یادت نره

۱۲
۰
عسل ایمانی زاده
عسل ایمانی زاده
تو ویرگول راوی تویی پس بنویس
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید