برخی جرمها با صدای شکستن آغاز میشوند؛ با فریادی در نیمهشب، با لکهای از خون، یا با دستی که آشکارا قانون را زیر پا میگذارد.
اما برخی دیگر، بیصدا رخ میدهند.
نه دری شکسته میشود، نه آژیری به صدا درمیآید، نه دادگاهی تشکیل میشود.
تنها چیزی که آرامآرام فرو میریزد، انسانیت است.
روزی در شهری که میتوانست هر شهر دیگری باشد، حادثهای رخ داد. حادثهای که هیچ نشانی از خشونت نداشت، اما آثارش از هر ویرانی دیگری عمیقتر بود.
اعتماد از میان مردم رخت بربست. مهربانی در ازدحام روزمرگی گم شد. و حقیقت، زیر بار مصلحتها و سکوتها دفن گردید.
همه از فاجعه سخن میگفتند؛ اما هنگامی که نوبت به یافتن مقصر رسید، هیچکس خود را مسئول نمیدانست.
کسی گفت: «من فقط نظارهگر بودم.»
دیگری گفت: «همه همین کار را میکردند.»
و آن یکی زمزمه کرد: «فکر نمیکردم اهمیت داشته باشد.»
پرونده روزبهروز سنگینتر میشد، اما نام هیچ مجرمی در آن ثبت نمیگردید.
تا آنکه حقیقتی تلخ آشکار شد:
این فاجعه، حاصل عمل یک نفر نبود.
از هزاران سکوت شکل گرفته بود؛ از هزاران بیتفاوتی کوچک؛ از هزاران لحظهای که میشد ایستاد، اما گذشتند؛ میشد سخن گفت، اما خاموش ماندند؛ میشد دستی گرفت، اما روی برگرداندند.
و آنگاه روشن شد که خطرناکترین جرمها، همیشه به دست مجرمان حرفهای رخ نمیدهند.
گاهی یک جامعه، اندکاندک و با سکوتهای پیاپی، در جنایتی سهیم میشود که هیچکس مسئولیتش را بر عهده نمیگیرد.
سرانجام پرونده بسته شد.
در آخرین صفحه نوشتند:
«مجرم شناسایی نشد.»
اما حقیقت این بود که مجرم وجود داشت؛ نه یک نفر، نه چند نفر، بلکه همه آنان که میتوانستند کاری کنند و نکردند.
و اینگونه بود که بزرگترین جرم شهر رقم خورد:
جرمی با هزاران شریک، و بیهیچ مجرمی.