گاهی زندگی، شبیه برکهای ساکت میشود؛
نه موجی، نه صدایی… فقط تویی و انعکاس خودت.
صدایی از عمق روانت بالا میآید—نه آنچه با گوش میشنوی، بلکه زمزمهای که با پوست جان حس میکنی.
شاید شبیه نسیمی که از لای شاخههای درونت عبور میکند، بیآنکه بپرسد چرا اینجایی.
ما، سالها با ماسکهای ظاهراً بینقص زندگی کردهایم؛
نقشهایی که مثل لباسهایی تنگ، به تن روانمان آویزان شدهاند:
فرزندِ خوب، همسرِ قابلتحمل، آدمِ مفید.
و زیر همهی این پوششها، کودکی ایستاده با چشمهای نگران، که هنوز پرسشی بیپاسخ در دل دارد:
«من واقعاً کیام؟»
روانشناسی میگوید: رهایی، در ساختن نسخهای بهتر از خود نیست؛
در برگشتن است... به همان جایی که سالها از آن فرار کردیم — خودِ اصیل.
و این بازگشت، همیشه در سکوت شروع میشود؛
وقتی صدای جهان را کم میکنی، و صدای خودت را بالا.
من یاد گرفتهام که رنج، دشمن نیست.
او مثل باران اول بهار است؛ شاید سرد، شاید غافلگیرکننده،
اما تنها چیزیست که خاک ترکخوردهی جان را زنده میکند.
و تنهایی؟
گاهی رحمِ گرمِ تولد آگاهیست.
سکوت، بوم سفیدیست که حقیقت میتواند بیواهمه رویش نقاشی شود؛
بدون سانسور، بدون قضاوت.
ما گم نمیشویم، ما فقط دور میشویم.
از خودمان، از آن صدای نرم و بیادعایی که همیشه حضور دارد… اگر بشنویم.
بازگشت، صدایی ندارد.
مثل قطرهایست که در دل دریا میافتد و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؛
اما همان لحظه، دریا تغییر میکند.
