ویرگول
ورودثبت نام
احمدرضا خیرالهی | A.R. Khairollahi
احمدرضا خیرالهی | A.R. Khairollahi✍️ نویسنده‌ی آثار فانتزی و روان‌شناختی با روایتی عمیق و شخصیت‌محور 🌌 خلق دنیاهایی تازه با الهام از اساطیر ایران باستان، تاریکی ذهن انسان و افسانه‌های فراموش‌شده
احمدرضا خیرالهی | A.R. Khairollahi
احمدرضا خیرالهی | A.R. Khairollahi
خواندن ۴۱ دقیقه·۱۰ ماه پیش

هیچ همدردی در روشنایی نیست | حماسه‌ای تاریک از آخرین وارث شب

هیچ همدردی در روشنایی نیست - احمدرضا خیرالهی
هیچ همدردی در روشنایی نیست - احمدرضا خیرالهی

🕯️ بعضی داستان‌ها، نه برای شبیه‌بودن به واقعیت، که برای عبور از آن نوشته می‌شوند...

«هیچ همدردی در روشنایی نیست» از دل خیال برخاسته؛ روایتی کاملاً تخیلی، نمادین و ذهنی‌ست که تنها در قلمرو ادبیات شکل گرفته است.

تمامی شخصیت‌ها، رویدادها، مکان‌ها و مفاهیم موجود در این داستان، ساخته‌ی تخیل نویسنده‌اند و هرگونه تشابه، صرفاً تصادفی است و در بستر روایت داستانی قرار دارد.

---

📜 عنوان اثر: **هیچ همدردی در روشنایی نیست**

📖 ژانر : فانتزی تاریک | روان‌شناختی | آخرالزمانی

✍️ نویسنده: **احمدرضا خیرالهی**

🖋️ نام هنری: **A.R.Khairollahi**

📌 ثبت جهانی در پلتفرم بین‌المللی **Copyrightedio**

کد ثبت رسمی اثر: **xl2QyZGflF1Nh5sT**

تمامی حقوق مادی و معنوی این اثر محفوظ است.

---

📘 این داستان نه بازتاب واقعیت، بلکه فرار از آن است؛

روایتی در قلمروی تخیل، برای آنان که هنوز به جهان‌های دیگر باور دارند...

---

  • 📌مقدمه :
    در جهانی که روشنایی دیگر نشانی از نجات نیست، پسری تنها، پس از یک حادثه مرموز، وارد قلمرویی می‌شود که مرز میان انسان و هیولا در آن تار شده است.

قدرت، خون، سرنوشت و بسیاری حقایق دیگر...

همه چیز می‌تواند توهم باشد، مگر اینکه خودت آن را بنویسی.

📖

🕯️ هیچ همدردی در روشنایی نیست !

همه ی ما ، نژاد خون آشام را با وحشی گری و بی رحمی می شناسیم . و این همان چیزی است که تاریخ میخواهد ما باور کنیم و مگرنه این که تاریخ را فاتحان می نویسند؟

پس حقیقت ، همیشه با آن چه نوشته شده ، یکی نیست . در کتاب ها ، فیلم ها و افسانه ها ، خون آشام ها به عنوان هیولاهایی بی عاطفه معرفی شده اند ؛ اما حقیقت چهره ایی دیگر دارد . پیش از آنکه نخستین انسان ها پا به زمین بگذارند ، پیش از آنکه سفینه ایی غول پیکر از دل آسمان بر زمین فرود آید و نود درصد از حیات سیاره را نابود کند.... خون آشام ها ساکنین نخست این خاک بودند .

آن ها نه تنها متمدن ، بلکه صاحب عمری بودند چندین برابر انسان . نژادی از دل شب ، از راز و از حافظه های فراموش شده . اما انسان آمد و با خود طمع و آشوب آورد . در ابتدا ، مخفی زندگی می کردند و از خون آشام ها می گریختند و جرات نزدیک شدن نداشتند .

ولی با گذر زمان انسان رشد کرد ، صد ها سال گذشت و نسل های تازه ، زمین را خانه ی خود می دانستند و یادشان رفته بود از کجا آمده اند.... فراموش کرده بودند که نیاکان شان با سفینه ای از جهانی دیگر به این جا رسیده اند . ذهن شان ، پاک شده بود تا با زمین خو بگیرند . تا باور کنند که این سیاره از آن آنهاست و درست همان جا بود که اولین برخورد واقعی با خون آشام ها آغاز شد .

انسان با دیدن نژادی برتر ترسید و همیشه چیزی که انسان از آن می ترسد را یا می کشد یا تسخیر می کند .

پس جنگ را آغاز کردند . با نیرنگ ، با تحریک ، با دروغ و وقتی خون آشام ها واکنش نشان دادند ، فریاد زندند : " دیدید ؟ آن ها شروع کردند ! "

و این گونه ، نبردی ابدی میان فرزندان نور و وارثان شب آغاز شد .

این جنگ ، نسل به نسل تغییر شکل داد . گاهی بر سر منابع ، گاهی برای انتقام و گاه تنها به رسم عادت . در این میان ، کسانی بودند که برای صلح جنگیدند ؛ از هر دو نژاد . اما صدایشان ، در هیاهوی خون و نفرت گم شد و یا به دست دشمنان کشته شدند... یا به دست یاران خودی .

با گذر هزاران سال ، انسان ها از شکست هایشان آموختند و نقطه ضعف های خون آشام ها را شناختند .

نقره ...و اشیای مقدس .

چیزی که زمانی افسانه بود ، حالا تبدیل به سلاحی واقعی شد و انسان ، این سلاح را با خود حمل می کرد : خنجر نقره ، صلیب ، گلوله های مخصوص

زمین دیگر امن نبود........حتی برای فرزندان تاریکی

انسان ها با ساخت سلاح های کشتار جمعی از جنس نقره و پودر نقره ، برای اولین بار توانستند در هر نبرد ضربات سنگینی به خون آشام ها وارد کنند و پیروز میدان شوند . دیگر آن فنا ناپذیری خون آشام ها در برابر نقره اثری نداشت و به راحتی مانند انسان های فانی کشته می شدند . انسان ها بدون هیچ رحمی خون آشام ها را قتل عام می کردند ، حتی به بچه هایشان هم رحمی نمی کردند و دندان های نیششان را به قیمت گزافی به تاجران و کلکسیونر ها می فروختند .

این اتفاق باعث کاهش سریع جمعیت خون آشام ها شد و نگرانی رهبرانشان یعنی دراکولا ها را بر انگیخت . برای نجات خود و افزایش جمعیت خون آشام ها ، به آلوده کردن انسان ها روی آوردند . این اقدام باعث شد که اولین خون آشام های دو رگه و غیر اصیل به وجود آیند . اما این کار نتوانست جلوی انقراض خون آشام ها را بگیرد . حتی دراکولا ها ، قوی ترین و اصیل ترین گونه از موجودات شیطانی ، به تدریج به نابودی نزدیک شدند . در نهایت تنها یک دراکولا در کل جهان باقی ماند . در گذشته تعداد دراکولا ها بین صد تا صد و پنجاه نفر بود ، اما اکنون این تعداد به یک نفر رسیده بود .

این دراکولا که آخرین بازمانده از نسل خود بود ، دیگر جایی برای ماندن و خانواده ای برای دوست داشتن نداشت . تنها و درمانده شده بود . بی وقفه در دل تاریکی شب به سفر های بی پایان خود ادامه داد ، در جست و جوی مکانی که انسان ها به آن دسترسی نداشته باشند ، جایی دور از دسترس و به دور از خطرات .

سفرش پر از رنج و شجاعت بود . بارها و بارها انسان ها به هویت او پی بردند و به دنبال او افتادند . اما او همیشه توانست از چنگشان بگریزد . گاهی با سرعتی شگفت انگیز از دستشان می گریخت ، گاهی هم با زیرکی و هوشیاری خود را در تاریکی شب گم می کرد . دراکولا ها به طور طبیعی از نظر جسمانی بسیار برتر از انسان ها بودند ، اما این برتری هیچ کمکی به آن ها در برابر تصمیم گیری های سریع انسان ها نمی کرد .

بعد از بیست سال سفر ، بلاخره مکانی امن پیدا کرد . جایی دور از تمدن انسان ها ، جایی که حتی در کمترین رویاهایش نمی توانست تصور کند . غاری عمیق و تاریک ، که تنها از بالا می شد وارد آن شد . ورودی غار توسط بوته های انبوه و درختان بلند پوشیده شده بود . این مکان به شدت از نگاه انسان ها پنهان بود .

دراکولا به درون غار پرید و زندگی جدیدش را آغاز کرد . غاری تاریک و بی صدا ، جایی که تنها سکوت و یادآوری خاطرات گذشته و سوگواری برای همنوعان کشته شده اش را در دل داشت . اما این داستان درباره آخرین دراکولا نیست . نه درباره غاری که سال ها بعد ، در دل کوهستانی پوشیده از مه پنهان شده و نه درباره شکارچیانی که با دندان های نیش در گردن بندهایشان فخر می فروختند .

داستان ما ، پانصد سال پس از آن دوران تاریک آغاز می شود . در شهری کوچک و آرام ، سی کیلومتر دور تر از همان کوهستان خاموش . در یکی از صبح های سرد زمستان ، پسری نوجوان از خانه بیرون رفت تا به مدرسه برود ؛ بی خبر از آنکه این آخرین باری است که گرمای خانه را احساس می کند .

پدر ، مادر و برادر کوچک ترش در خانه ماندند ؛ بی دفاع در برابر سرنوشتی شوم .

نشتی گاز از بخاری خانه ، جرقه ایی کوچک و سپس انفجاری مهیب ......

انفجاری آنچنان سهمگین که خانه ی ویلایی آن ها را با خاک یکسان کرد وشیشه های ساختمان های اطراف فرو ریخت .

صدای انفجار ، در سطح شهر طنین انداخت . آتش نشانان ، نیروی های امدادی و مردم نگران ، به سرعت خود را به محل حادثه رساندند .

پسر اندکی بعد ، از مدرسه باز می گشت . بارانی سرد و نم نم بر زمین می بارید . او با شوقی کودکانه به خانه نزدیک می شد ؛ برای تولد برادر کوچک ترش هدیه ایی در جیب داشت . اما هرچه به خانه نزدیک تر می شد ، صدای آژیر ها بلند تر می گردید ، ازدحام بیشتر و اضطراب شدیدتر .

در ابتدای کوچه ، با صحنه ایی رو به رو شد که گویی زمان را از حرکت بازداشت . خانه ایی که روزی مأمن او بود ، اکنون تلی از خاکستر و آهن سوخته شده بود . دود از دل ویرانه ها برخاسته ، بوی سوختگی در فضا پیچیده بود و لکه های خون روی زمین حقیقتی داشت که نمی خواست باور کند .

اشک در چشمانش حلقه زد ، پاهایش دیگر توان ایستادن نداشتند . دقایقی بعد در برابر ویرانه ای زانو زد که زمانی نامش « خانه » بود . هیچ صدایی نمی شنید جز وزش بادی سرد و ناله ی خاطراتی که دیگر باز نمی گشتند .

در آن لحظه ، مردی با لباس آتش نشانی ، آرام نزدیک شد . چهره اش غبار آلود اما نگاهش سرشار از درکی عمیق بود ؛ درکی از اندوه ، از تنهایی و از مرگ

کنارش نشست ، دستی بر شانه اش گذاشت و با لحنی آرام اما پر صلابت گفت :

_ می دانم که چه دردی بر دوشت سنگینی می کند پسر ، اما این پایان نیست........شاید اکنون همه چیز را از دست داده باشی ، اما هنوز فرصتی برای برخاستن باقی است . برخیز ، و بگذار این ویرانه ، نقطه ی آغاز مردی باشد که تقدیرش با خاکستر نوشته شده ......اما با آتش بر می خیزد .

چند روز از آن فاجعه گذشت . و پسر با اندوهی سنگین ، در تلاش بود تا با واقعیتی که بر سرش آوار شده بود کنار بیاید. خانه شان به طور کامل در انفجار نابود شده بود و دیگر جایی برای ماندن نداشت . تنها چیزی که از گذشته برایش به جا مانده بود ، مقداری پول بود که پدر و مادرش پیش تر در حسابی برای او ذخیره کرده بودند .

اما آن نیز به سرعت صرف برگزاری مراسم تدفین عزیزانش شد ؛ مراسمی که تمام هزینه هایش را ، به تنهایی پرداخت . شاید این پرسش در ذهن تان شکل بگیرد که چرا هیچکس به کمکش نیامد ؟ چرا هیچ یک از خویشاوندان ، حتی برای یک شب پناهش ندادند ؟ چرا تنها ماند ، آن هم در چنین سن و سالی ؟

پاسخ تلخ است اما واقعی ، در روزگاری که تنها کسی که با تو می ماند ، سایه ی خودت است ، چگونه می توان از انسان ها انتظار همراهی داشت ؟

در دنیایی که پیوند های خونی ، تنها در شناسنامه معنا دارند و نه در دل .

پسر ، نه خواهری داشت و نه برادری که در کنارش بایستد . هیچ فامیلی به سراغش نیامد ؛ چراکه سال ها پیش ، پدرش به دلیل اختلافات خانوادگی ، رابطه اش را با تمام اقوام قطع کرده و به شهری دور کوچ کرده بود .

اکنون ، زمان حال است . جایی در دل غروبی سرد ، در میانه ی مراسم ختم خانواده اش ، پسر بر سر مزار تازه ی عزیزانش ایستاده بود ؛ تنها ، در میان جمعی از چهره های بی تفاوت .

او که دارایی اش را خرج کرده بود تا مراسم آبرومندانه ایی برگزار کند ، با تلخی می دید که جماعت به اصطلاح " فامیل " تنها نگران وعده ی ناهار بودند . در گوشه و کنار مجلس ، زمزمه هایی از این دست شنیده می شد :

« به شما ناهار دادن؟ اصلا قراره ناهار بدن؟ ناهار کیه ؟ »

و پسر در سکوت ، این جملات را شنید........و قلبش آرام آرام می سوخت . مراسم که به پایان رسید ، مهمانان پس از صرف ناهار پراکنده شدند و هر یک راه خانه ی خود را در پیش گرفتند .

اما پسر ، دیگر خانه ایی نداشت . نه دعوتی از سوی کسی ، نه سقفی برای پناه گرفتن و نه حتی شغلی برای آغاز دوباره .

او تنها هفده سال داشت ؛ نه هنوز به سن قانونی رسیده بود و نه از پشتوانه ایی برخوردار بود . کارفرمایان ، نگاه بی رحمی به نوجوان بی پناه داشتند و بدین سان ، او مجبور شد شب هایش را زیر آسمان سرد بگذراند ، و روزهایش را در کوچه ها و پارک ها سر کند . و غذا؟ از سطل زباله ی رستوران ها ....آن جا که باقی مانده ی سفره های دیگران قرار داشت ، سهم او از دنیا شده بود .

تقریبا یک سال از آن روز گذشت .

سالی سراسر رنج ، گرسنگی ، تحقیر و زخم هایی که نه بر تن بلکه بر جانش حک شده بودند . سالی که شاید به سختی بتوان نامش را زندگی گذاشت .

اما درست در لحظه ایی که به نظر می رسید امید در دل او برای همیشه مرده ، در همان روزی که از شدت گرسنگی در کنار دیواری کز کرده بود ، مردی مرموز به سراغش آمد.....

یک شب که پسر برای جمع آوری پسماند های غذا به کنار سطل زباله در کوچه پشتی رستوران رفته بود ، و در حال جست و جو بود که ناگهان احساس کرد کسی به او خیره شده است . به دل تاریکی نگاه کرد و دید که یک سایه در پشت نور کم ماه ایستاده است . قلبش شروع به تپش شدید کرد ، اما خیلی زود به خود گفت :

« چه فرقی میکنه؟ چیزی برای از دست دادن ندارم . مرگ شاید بهتر از این زندگی باشه »

با صدای لرزانی که تلاش می کرد محکم به نظر بیاید به آن سایه گفت :

_ تو کی هستی ؟ چی میخوای ؟ چیزی ندارم اگه قصد دزدی داری .

سایه به آرامی از تاریکی بیرون آمد . او مردی بلند قد و پیر بود که چهره ایی آرام و مهربان داشت . در دستش عصای چوبی قهوه ایی رنگی بود که بر روی دسته اش طرح سیمرغ طلایی نقش بسته بود ؛ نمادی که به راحتی نمی شد آن را فراموش کرد . پیرمرد با قدم هایی آرام و کمی لنگان به سوی پسر آمد . هنگامی که به او رسید ، لبخند ملایمی زد و گفت :

_ پسرم ، شاید من را نشناسی ، اما تو را به خوبی می شناسم . نه فقط تو ، بلکه همه را می شناسم . از همه چیز باخبرم اما هیچکس از من خبر ندارد . همیشه اینجا هستم ، اما هیچ جا هم نیستم .

پسر که هنوز در شک و تردید به او نگاه می کرد ، با صدای بلند تری جواب داد :

_ خب حالا چه کار داری؟ می خوای وقت منو تلف کنی ؟ برو کنار و بذار به کارم برسم .

پیرمرد آرام و با درنگی عمیق گفت :

_ من کسی را می شناسم که می تواند به تو کمک کند . کسی که به دنبال آدم هایی مثل توست ؛ کسانی که چیزی برای از دست دادن ندارند و در دلشان کینه ایی عمیق از دنیا دارند .

پسر که کمی کنجکاو شده بود ، با صدای کمی نرم تر پرسید :

_ این کسی که می گی کیه ؟ چرا باید به حرف تو گوش بدم ؟ شاید حرفت راست باشه . بگو بیشتر....شاید من راهی پیدا کنم که از این زندگی لعنتی خلاص بشم ، مرگ اونقدرها هم که میگن بد نیست .

پیرمرد به آرامی سرش را تکان داد و ادامه داد :

_ بسیار خب ، پسرم ، خلاصه می کنم ، ابتدا باید از این شهر بیرون بروی . سی کیلومتر به سمت جنوب حرکت کن تا به پارک جنگلی برسی . در آنجا درختی هست که از همه درختان بزرگ تر و ترسناک تر است . پشت بوته هایی که اطراف آن را گرفته اند ، دریچه ایی به زیر زمین خواهی یافت . وارد آن شو و به عمق غار برو . وقتی به کف غار رسیدی ، آنجا همه چیز را خواهی فهمید .

پیرمرد این را گفت و با سرعتی شگفت انگیز ، به طور ناگهانی ناپدید شد . به گونه ایی که انگار هیچ وقت آنجا نبوده است . پسر که از ناپدید شدن او تعجب کرده بود ، در دل خود گفت : « شاید واقعا چیزی در این حرف ها باشه » شب را به آرامش گذراند و صبح روز بعد ، با ذهنی پر از سوالات به راه افتاد . پولی نداشت که بخواهد با ماشین برود و مسیر را پیاده طی کرد . یک روز کامل در راه بود و در نهایت به پارک جنگلی رسید .

شب کاملا فرا رسیده بود و تنها نور کم جان ماه ، راه را روشن می کرد . پسر با دقت به جست و جو برای یافتن درخت بزرگ و ترسناک پرداخت . پس از چند دقیقه گشتن ، درخت را پیدا کرد . درختی عظیم که شاخه هایش در دل تاریکی گم می شد . اطراف آن با بوته هایی پوشیده بود که ارتفاعشان به دو متر می رسید و زمین زیر آن ها پنهان بود .

پسر با دقت به جست و جوی درخت ادامه داد . وقتی به پشت درخت رسید ، پایش را روی یکی از بوته ها گذاشت و ناگهان به درون غار افتاد . او چند دقیقه ایی در حال سقوط بود و در نهایت بر روی تخته سنگی بزرگ فرود آمد . نوک تیز سنگ به سینه اش فرو رفت و در همان لحظه ، زندگی اش به پایان رسید .

در اطراف تخته سنگ ، اجساد پوسیده و اسکلت هایی که سال ها پیش به اینجا افتاده بودند دیده می شد . در دل تاریکی غار ، موجودی بیدار شد . صدای سقوط پسر توجه کنت دراکولا را جلب کرده بود . بلافاصله به سوی جسد پسر رفت . هنگامی که به نزدیکی او رسید ، انرژی منفی عمیقی را از بدنش حس کرد ؛ غم و درد عمیقی که در وجود پسر ریشه دوانده بود .

کنت دراکولا که سال ها در جست و جوی کسی بود که بتواند نقشه اش را پیش ببرد ، با دیدن این انرژی به این نتیجه رسید که پسر همان فردی است که به دنبالش می گشت . بر خلاف تمام آن اجساد که به اینجا افتاده بودند ، کنت تصمیم گرف او را از مرگ نجات دهد . در حالی که پسر تازه جان باخته بود ، دراکولا به او زندگی دوباره داد .

کنت دراکولا با ناخن های تیز خود کف دستش را شکاف عمیقی زد . سپس دستش را مشت کرد و فشار داد تا خون از شکاف آن جاری شود . دستش را به سرعت بالای دهان پسر گرفت تا خون ، قطره قطره به درون دهانش چکه کند . چند قطره از خون وارد دهان پسر شد و حالا وقت آن بود که بدنش کاری که باید انجام میداد را آغاز کند . سلول‌های خونی کنت دراکولا باید در بدن پسر تکثیر می‌شدند و با سلول‌های قبلی جایگزین می‌شدند. ساختار دی‌ان‌ای پسر باید دوباره نوشته می‌شد. این فرآیند ساعتی زمان می‌برد، البته اگر پسر در حالی که تخته‌سنگی در سینه‌اش فرو رفته بود زنده می‌شد، تأثیر بدی بر روحیه‌اش می‌گذاشت. به همین دلیل، کنت دراکولا پسر را بلند کرد و در کنار تخته‌سنگ گذاشت . سپس در گوشه‌ای نشست تا پسر به عنوان یک خون‌آشام دوباره به زندگی بازگردد .

پس از مدتی، زخم بزرگ وسط سینه پسر شروع به ترمیم شدن کرد و بعد از دقایقی به‌طور کامل بهبود یافت، به‌طوری که انگار اصلاً زخمی در آن‌جا نبوده است. در همین حال، پسر چشمانش را باز کرد، بلند شد و شروع به نفس کشیدن کرد، گویی که یک‌باره اکسیژن به ریه‌هایش وارد شده باشد.

پسر به قفسه سینه‌اش نگاه کرد و دید که دیگر اثری از زخم نیست، با این‌که هنوز می‌توانست نوک تیز تخته‌سنگ را در ذهنش حس کند، اما حالا اثری از آن در بدنش نبود. پسر روی پاهایش ایستاد و در حالی که گیج بود، به‌دقت فکر می‌کرد که چه اتفاقی برایش افتاده است .

ناگهان توجهش به کنت دراکولا جلب شد. ابتدا از رنگ پریده‌اش که به سفیدی گچ می‌زد و قد بلندش تعجب کرد. کمی هم ترسید، ولی به یاد حرف‌های پیرمرد افتاد که گفته بود کنت می‌تواند به او کمک کند. بنابراین ترس را کنار گذاشت و سینه‌اش را جلو داد، سپس یک قدم به سمت کنت دراکولا برداشت و پرسید :

_ تو چه موجودی هستی؟ چون فکر نمی‌کنم با این ظاهر، انسان باشی. کسی مرا به این آدرس فرستاده و گفته بود که می‌توانی کمکم کنی

کنت دراکولا با صدای آرام اما پرقدرت جواب داد :

_ انسان؟ بله، من انسان نیستم. این اولین باری است که بعد از قرن‌ها یک انسان با من صحبت می‌کند، البته شاید به این دلیل که فرصت صحبت به آن‌ها نمی‌دهم و سریع به آن‌ها حمله می‌کنم. ولی لازم نیست بترسی، کاری با تو ندارم. اگر می‌خواستم بکُشمت، زنده‌ات نمی‌کردم .

پسر کمی فکر کرد و ادامه داد :

_ پس درست دیدم، تخته‌سنگ قفسه سینه‌ام را شکافته بود و مرده بودم. تو مرا به زندگی برگرداندی. از این بابت ممنونم. ولی نگفتی که چی هستی؟

کنت دراکولا با یک لبخند شیطنت‌آمیز ،که گویی قرن ها منتظر است فردی این سوال را از او بپرسد پاسخ داد :

_ من کنت دراکولا، پسر راستین شیطان و وارث پادشاهی جهنم هستم. البته، وارث سابق. نمی‌دانم کجا اشتباه کردم که به این‌جا رسیدم. اما حالا امید دارم که به سرنوشت درخشانم برسم و پدرم را سربلند کنم .

پسر آهی کشید و گفت :

_ آها، چه جالب. خوب است که حداقل پدر داری. من که کل خانواده‌ام را از دست دادم و مدت‌هاست که امیدی به آینده ندارم. همین‌طور دارم روزگارم را می‌گذرانم. حالا چرا فکر می‌کنی با وجود من به قول خودت شانس رسیدن به آینده درخشان‌ات را داری؟ من که فرد خاصی نیستم

کنت دراکولا به آرامی پاسخ داد :

_ اشتباه نکن. برای ساختن آینده‌ای تازه و جاودانه کردن نامت در یادها، نیازی نیست که فردی ویژه یا خارق‌العاده باشی تنها کافی‌ست از رفتن بازنمانی و همچنان ادامه دهی. حال که من تو را با خون خودم به زندگی بازگرداندم ، تو به عنوان یک خون‌آشام دوباره متولد شده‌ای. به نوعی، همنوع من هستی و خون شیطان در رگ‌هایت جاری است. من نقشه‌هایی دارم که تو می‌توانی آنها را عملی کنی .

پسر به‌خاطر این سخنان اندکی سردرگم شد و با صدای آرام‌تری گفت :

_ عجیبه، ولی باز هم برای من سوال است که چرا من را انتخاب کردی؟

کنت دراکولا با نگاهی عمیق به پسر جواب داد :

_ همان لحظه که از آن دریچه به پایین افتادی، غم درونت را حس کردم. غم تو شبیه غم کسی بود که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد و از همه مهم‌تر اینکه کینه‌ای عمیق نسبت به انسان‌ها در دل داری. همین موضوع برای من جالب بود .

پسر به فکر فرو رفت و سپس گفت :

_ پس شاید زندگی آنقدراهم که نویسنده اسرار دارد ناحق نباشد. بگذریم، این چیزها برایم مهم نیست، همین که یک هدف پیدا کنم و با روشی بتوانم انتقامم را از زندگی بگیرم، کافی است. خب، حالا چه کاری از دست من برمی‌آید؟ حالا که یک خون‌آشام شدم، چه توانایی‌هایی دارم؟ البته خودم از فیلم‌ها و سریال‌ها چیزهایی بلدم .

کنت دراکولا با لبخندی گفت :

_ عجیب است که به این سرعت پذیرفتی. به عنوان یک خون‌آشام، توانایی‌های زیادی داری. بله، فیلم‌ها و سریال‌هایی که انسان‌ها ساخته‌اند، توانایی‌های ما را تا حدودی درست نشان داده‌اند و خوب است که با آن‌ها آشنا هستی. اما بگذار بگویم که مهم‌ترین توانایی‌های تو، فناناپذیری، سرعت فوق‌العاده، هیپنوتیزم و چندین قدرت دیگر است .

پسر با تعجب پرسید :

_ و حالا یعنی باید از خون انسان‌ها تغذیه کنم تا زنده بمانم؟

کنت دراکولا با کمی تأمل جواب داد :

_ نه، این فقط یک شایعه است تا نژاد ما را بد نشان دهند. خون انسان فقط چیزی است که می‌تواند ما را قوی‌تر کند، نه اینکه برای زنده ماندن لازم باشد. یک خون‌آشام می‌تواند قرن‌ها بدون خوردن خون انسان زندگی کند .

پسر با تعجب گفت :

_ جالب است که تا این حد اشتباه فکر می‌کردم. خب، می‌خواهی چکار کنم؟

کنت دراکولا به او نزدیک‌تر شد و با نگاهی جدی گفت :

_ من می‌خواهم دوباره جمعیت خون‌آشام‌ها را افزایش دهم و زمین را پس بگیرم، تا بتوانم خودم را به شیطان ثابت کنم. آماده‌ای برای قدم گذاشتن به این راه پرخطر و طولانی؟

پسر با یک لبخند تلخ گفت :

_ هعی، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم. من یک آدم بازنده‌ام. پس برای هر کاری آماده‌ام .

کنت دراکولا با نگاهی به دوردست گفت :

_ خب، بگذار اول همه چیز را برایت تعریف کنم که این قضیه خون‌آشام‌ها و انسان‌ها از کجا شروع شد تا همه چیز را به درستی بفهمی. بعد از آن به سراغ تمریناتت خواهیم رفت .

پسر چشمانش را به اطراف دوخت. در سکوتی که در غار حاکم بود، نگاهش به دیوارهای سنگی افتاد. روی دیوارهای غار، خطوط و نمادهای پیچیده‌ای حک شده بودند. اشکال هندسی عجیب و حیوانات افسانه‌ای که به نظر می‌رسید از اعماق تاریخ آمده‌اند. پسر به دقت نگاه کرد، هر نماد به نوعی می‌درخشید، انگار که از عمق تاریکی چیزی در حال صحبت کردن بود .

چشمانش به سرعت به یک نماد خاص افتاد که در آن خطوط دایره‌ای و شمشیر در کنار هم قرار داشتند. او بی‌اختیار به سمت کنت دراکولا برگشت و با صدای کنجکاو و کمی ترسیده پرسید :

_ این نمادها چی هستند؟ این‌جا چه چیزی نوشته شده؟

کنت دراکولا با نگاه آرام و مرموزی که به سنگ‌ها داشت، پاسخ داد :

_ تا جایی که من خبر دارم، این‌ها نشانه‌های یک فرمانروایی گمشده به نام سوردلند هستند... یا همان سرزمین شمشیر .

پسر با تعجب از او خواست ادامه دهد :

_ سوردلند؟ این چطور سرزمینیه؟

دراکولا لحظه‌ای به دیوار نگاه کرد و سپس به پسر پاسخ داد :

_ طبق افسانه‌های کهن، سوردلند در حدود پنجاه هزار سال پیش توسط یک پیشگویی بزرگ به انقراض رسید. پیشگویی‌ای که درباره نیرویی غیرقابل تصور و بسیار قدرتمند صحبت می‌کرد؛ نیرویی که حتی از تمام قدرت‌های جادویی آن زمان هم قوی‌تر بود. این سرزمین به نظر می‌رسد که به خاطر قدرت‌هایش، چه از سوی انسان‌ها و چه از سوی موجودات دیگر، محکوم به نابودی شده بود .

پسر سرش را به علامت تفکر تکان داد، اما هنوز ذهنش پر از سوالات بی‌پاسخ بود .

_ پس... این سرزمین گم شده چی داره که اینقدر جالب باشه؟ چرا تو درباره‌ش اینقدر مطمئنی؟

کنت دراکولا با لحنی که در آن اشاره‌ای به رازهای پنهانی نهفته بود، گفت :

_ بسیاری از رازهای سوردلند هنوز در دل این نمادها و در تاریکی‌های تاریخ پنهان شده‌اند. قدرت‌هایی که در این سرزمین به کار گرفته می‌شد، نه تنها برای کنترل سرنوشت مردم، بلکه برای تغییر مسیر تاریخ طراحی شده بودند. و این نمادها، بخشی از آن میراث قدیمی هستند

پسر با دقت بیشتری به نمادها نگاه کرد و حس کرد که تاریخ در دیوارهای این غار حک شده است، تاریخ مردگان و زنده‌ها. و شاید، این سرزمین گمشده برای او چیزی بیشتر از یک افسانه باشد .

سپس کنت دراکولا تمام داستان زندگی‌اش را از آغاز تا زمانی که مجبور به پناه بردن به این غار شده بود را برای پسر تعریف کرد. پسر، که دیگر کاملاً به حقیقت تمامی اتفاقات پی برده بود ، حالا می‌دانست که چرا نابودی انسان ‌ها برای کنت دراکولا اینقدر مهم است. تصمیم گرفت تا آخرین قطره خونش برای رسیدن به هدف او بجنگد، تا شاید خود او هم بتواند آرامش پیدا کند و شاید وضعیت زندگی‌اش تغییر کند .

پس از آن ، کنت دراکولا شروع به آموزش پسر کرد. چند ماه آموزش فشرده گذشت و در نهایت پسر به ‌طور کامل به قدرت‌های خود تسلط یافت. حالا زمان آن رسیده بود که کنت دراکولا نقشه‌اش را برای پسر فاش کند .

نقشه به پانصد سال پیش بازمی‌گشت، زمانی که کنت دراکولا در جستجوی جایی برای پنهان شدن بود ، در سفرهایش شایعاتی از مکانی به گوشش خورده بود که در آن جمعیتی کوچک از آخرین خون‌آشام‌ها زندگی می‌کردند. او این شایعات را در حد گمانه‌زنی‌ها پذیرفته بود و پیگیر آن نشده بود. اما حالا می‌خواست پسر به آن مکان برود و آن جمعیت کوچک را با خود همراه کند، تا بتوانند به‌ سرعت ، تعداد زیادی انسان را آلوده کنند. داشتن تعدادی افراد وفادار و مورد اعتماد برای نقشه کنت دراکولا حیاتی بود .

مکان مورد نظر در قطب جنوب قرار داشت ، یکی از ممنوعه‌ ترین مناطق برای انسان‌ها . احتمالاً به‌دلیل حضور خون‌آشام‌ها در آنجا بود که این منطقه به‌ شدت محدود شده بود. پسر بعد از شنیدن مختصات این مکان و اینکه آن‌ها در زیر بزرگ ‌ترین کوه یخی قطب جنوب زندگی می‌کنند، از کنت دراکولا خداحافظی کرد و برای یافتن آنجا از غار خارج شد .

اول به سمت شهر رفت و وارد اولین فروشگاه لباس شد . داخل فروشگاه ، همه از بوی بدی که از پسر برمی‌خواست ، فرار کردند یا از حراست فروشگاه خواستند تا او را بیرون کند. پسر بی‌توجه به اعتراضات ، شروع به انتخاب لباس کرد. در نهایت یک دست لباس گران قیمت برداشت و به سمت میز فروشنده رفت. متصدی فروش با دیدن ظاهر پسر تعجب کرد که چنین فردی لباس‌های گران‌قیمت برداشته است و به این فکر می‌کرد که او چگونه می خواهد هزینه لباس ها را بدهد .

پسر با استفاده از قدرت هیپنوتیزم فروشنده را مجبور کرد تا پول لباس‌ها را از کارت خودش بپردازد. سپس ساکی که لباس‌ها در آن قرار داشتند را برداشت و از فروشگاه خارج شد و به سمت گران‌ترین هتل شهر رفت. در هتل، بار دیگر با هیپنوتیزم یکی از افراد ثروتمند داخل لابی را مجبور کرد تا اتاقی به حساب خودش برایش بگیرد .

پس از استحمام و پوشیدن لباس‌های جدیدش پسر ، شب را حسابی استراحت کرد. روز بعد ، یک تاکسی اینترنتی به سمت فرودگاه گرفت و پس از گرفتن بلیط به مقصد نزدیک‌ترین فرودگاه به قطب جنوب ، سوار هواپیما شد. پس از شانزده ساعت پرواز، به کشوری نزدیک قطب جنوب رسید و حالا باید دوباره سوار هواپیما می‌شد تا به فرودگاه کوچکی در قطب جنوب برسد .

پس از یک پرواز پنج‌ساعته با هواپیمایی 5 نفره ، در فرودگاهی بسیار کوچک فرود آمد که مخصوص تحقیقات دانشگاهی و دولتی بود به همین دلیل پسر باید افراد زیادی را هیپنوتیزم می‌کرد تا مشکلی برایش پیش نیاید. سپس با جت اسکی از فرودگاه خارج شد و به دنبال بزرگ‌ترین کوه یخی گشت. این کار سخت نبود چون این کوه یخی از فاصله ‌ای بسیار دورهم قابل مشاهده بود . پس از یک ساعت رانندگی به مختصات مورد نظر رسید و در همان ابتدا حفره‌ای بزرگ در دل کوه یختی توجه او را جلب کرد .

پسر از جت اسکی پیاده شد و به سمت دهانه حفره حرکت کرد . به محض رسیدن ، متوجه شد که عده‌ای در آن طرف ایستاده‌اند. یکی از آن‌ها فریاد زد: «سر جایت بایست!» پسر به سرعت توقف کرد. آن فرد ادامه داد: «تو کی هستی، غریبه؟ برای چی اینجا آمدی؟ .

پسر پاسخ داد: من هم مثل خودتان یک خون‌آشام هستم . جای نگرانی نیست .

فرد بومی گفت: میدانم خون‌آشام هستی ، اگر نبودی الان رد دندان ‌های من روی گردنت بود . جوابم رو ندادی، اینجا چیکار میکنی ؟

پسر گفت: «واقعا از صداقتت ممنونم . منو کنت دراکولا فرستاده . شاید بشناسیدش . فرستاده تا درباره نقشه‌اش برای پس گرفتن زمین صحبت کنم و شماها رو در صورت تمایل با خودم همراه کنم .

افراد بومی درون حفره ، پس از شنیدن اینکه پسر از سوی کنت دراکولا آمده ، به طرز غیرمنتظره‌ای متعجب شدند . این چیزی نبود که هیچ‌کدام از آن‌ها انتظارش را می‌کشیدند . هیچ‌کس گمان نمی‌کرد که دراکولا هنوز زنده باشد . یکی از آن‌ها که از شنیدن این نام به شدت بهت ‌زده شده بود ، از میان جمع به پسر نگاهی تیز انداخت و پرسید :

گفتی کنت دراکولا؟ مطمئنی که یک دراکولا تو را فرستاده؟ مدت‌هاست که از زمان انقراض بزرگ، هیچ دراکولایی دیده نشده .

پسر، با نگاهی بی‌رحم و چشمانی که گویا عمق تاریخ را در خود داشت ، پاسخ داد :

_ بله، یک دراکولا من را فرستاده. حتی خودِ او من را به خون‌آشام تبدیل کرد، با دستان خود .

این حرف ، همچون رعدی در میان جمع طنین‌انداز شد..... سکوتی سنگین در فضا برقرار بود . دیگر هیچ‌کس شک نداشت که آن‌چه در حال وقوع است ، چیزی فراتر از یک اتفاق معمولی است . چون وقتی کسی توسط آخرین دراکولا آلوده شود ، دیگر صرفاً یک خون‌آشام معمولی نیست ، بلکه او تبدیل به یکی از قوی‌ترین ‌ها می‌شود .

پس از درک این حقیقت ، افراد داخل حفره یکی پس از دیگری به پسر نزدیک شدند و احترام بیشتری برای او قائل شدند . حالا او تنها یک خون‌آشام نبود ، او نماد بازگشت قدرتی افسانه‌ای بود .

پس از لحظاتی سکوت، پسر با صدایی رسا و پر از اعتماد به نفس گفت :

_ دوستان، من به اینجا نیامده‌ام تا فقط درباره گذشته‌ام صحبت کنم. من وقتی به نزد کنت دراکولا رفتم ، یک انسان معمولی بودم . یک انسان که از درد و رنج زندگی رهایی نداشت. اما کنت دراکولا من را از تاریکی‌ها بیرون کشید و به من قدرتی عطا کرد که دیگر هیچ‌ چیز قادر به متوقف کردن آن نیست. اما مهم‌تر از همه این است که او به من هدفی بزرگ داد. هدفی که فراتر از هر آرزوی فردی است. هدفی که این‌گونه برای من روشن شد که تاریخ برای کسانی که آن را فراموش کرده‌اند ، دوباره تکرار می‌شود. و این بار، این انسان‌ها هستند که باید انقراض را تجربه کنند .

یکی از خون‌آشام‌ها از میان جمع صدای اعتراض بلند کرد :

_ اگر این‌طور است ، چرا کنت دراکولا خودش نیامده؟ چرا یک انسان را فرستاده تا پیغامش را برای ما بیاورد؟

پسر با چهره‌ای که همچون صخره‌ای در برابر طوفان ایستاده بود، جواب داد :

_ درک می‌کنم که شما نگرانید. اما باید بدانید که کنت دراکولا قرن‌هاست در غاری عمیق و تنها، در انتظار روزی که جهان دوباره به او نیاز داشته باشد ، به سر برده است . او اکنون پیرترین دراکولاست ، سال‌هاست که از دوران اوج قدرتش گذشته . او نمی‌تواند همانند گذشته سفرهای طولانی را انجام دهد. پس چطور از او انتظار دارید که برای کسانی که احترام به او را فراموش کرده‌اند ، دوباره خود را در معرض خطر قرار دهد؟

آن فرد که سوال کرده بود ، سرش را پایین انداخت و شرم‌زده سکوت کرد .

پسر ادامه داد :

_ اما حالا وقت آن رسیده است که خودتان تصمیم بگیرید. چه کسی با من است؟ چه کسی با من است تا انتقام آن‌ هایی را بگیریم که تاریخ فراموششان کرده‌ است؟ چه کسی با من است تا بشریت را به خاطر هر ظلمی که به ما و سایر موجودات داشته‌ است ، مجازات کنیم ؟

جمعی که پیش از این شک و تردید داشتند ، اکنون در چهره‌اشان اشتیاقی تازه می‌درخشید. یکی پس از دیگری ، با صدای رسا فریاد زدند :

« ما با تو هستیم!»

سپس یکی دیگر از افراد حاضر در جمعیت پرسید :

_ هرچقدر هم که متحد باشیم باز هم تعدادمان خیلی کم است .

پسر با نگاه قدرتمندش به همه آنها نگاه کرد ، همچون رهبری که ارتشی آماده برای جنگ را رهبری می‌کند. صدایش همچون طوفانی در دل شب پیچید :

_ شما درست می‌گویید ، تعداد ما کم است. اما این یک وضعیت موقتی است. ما می‌توانیم آن‌ها را آلوده کنیم، آن‌ها را به جمع خود بیاوریم. ما نقشه‌های بزرگی داریم که می‌تواند سرنوشت بشریت را به دست ما بسپارد. انسان‌ها پس از انقراض بزرگ ، هیچ‌گاه خون‌آشام‌ها را به عنوان موجودی واقعی در نظر نمی‌گیرند. آن‌ها فکر می‌کنند که ما یک افسانه‌ایم. به همین دلیل هیچ‌گاه برای مقابله با ما آماده نخواهند بود. و وقتی که بخواهند به خود بیایند ، دیگر دیر خواهد بود و ما آن‌ها را نابود کرده‌ایم !

سخنان پسر همچون شعله‌ای در دل جمع آتش‌افروخت . نگاه‌هایشان پر از اشتیاق و شجاعت بود. حتی خون‌آشام‌های کهنسال‌تر نیز چهره‌هایی پر از امید و قدرت داشتند .

پس از سخنرانی ، ده نفر از جوان‌ترین خون‌آشام‌ها را انتخاب کرد تا یک تیم نخبه برای انجام مأموریت‌های حساس تشکیل دهد.

پسر می‌دانست که برای نابودی سریع بشریت باید ابتدا نقاط حساس جوامع انسانی را هدف قرار دهد. نخستین مرحله فلج کردن بنادر بزرگ و سیستم‌های نظامی جهان بود . یکی از آن ده نفر به آلوده کردن کارگران بنادر بزرگ پرداخت ، دیگری به فرماندهان نظامی و فردی دیگر به بهترین ارتشی‌های دنیا فرستاده شد تا بتوانند ارتشی از خون‌آشام‌ها بسازند .

پسر از دیدن پیشرفت نقشه ‌هایش شگفت‌زده شد و در ذهنش آخرین سخن کنت دراکولا طنین‌انداز شد :

« وقتی زمین با خون انسان‌ها سیراب شد و از خون آن‌ها خون‌آشام‌ها دوباره متولد شدند، من به روی زمین خواهم آمد و رسالت خود را تکمیل خواهم کرد. تو ، مامور فراهم کردن زمینه این رسالت هستی. پس نا امیدم نکن »

یک سال بعد....

در این یک سال ، جهان در سکوتی مرگبار به سر می‌برد . در دل شب و در خفا ، پسر توانسته بود استراتژیک‌ترین و حساس‌ترین انسان‌ها را به‌طور مخفیانه آلوده کند، به‌گونه‌ای که هیچ انسانی از این تغییرات مطلع نشد . انسان‌ها همچنان گمان می‌کردند که دنیا در کنترل آنهاست و هیچ نشانه‌ای از موجودات شیطانی و خطرناکی که در حال آماده‌سازی بودند ، وجود نداشت. اما در واقع ، پسر به‌طرزی شگفت‌انگیز و با دقتی بی‌نظیر، تمامیه بنادر، پایگاه‌های نظامی و مراکز کلیدی جهان را به تصرف خود درآورده بود .

حال پسر، فرمانده‌ی این ارتش مرگبار، در حال سازماندهی خون‌آشام‌های دو رگه جدید و ارتشی بی‌نظیر از جنگاوران بی‌رحم بود. حالا بعد از یک سال صبر و برنامه‌ریزی ، زمان حمله فرا رسیده بود . پس از یک سال کار شبانه ‌روزی ، پسر فرمان حمله را صادر کرد و نیروی مرگبارش آماده‌ی حرکت شد .

در عرض یک ساعت ، تمامیه بنادر جهان به ‌طور کامل فلج شدند ، تجارت جهانی به‌طور ناگهانی و بی‌صدا متوقف گشت. در پایگاه‌های نظامی ، در سکوت شب ، کودتاهایی عظیم آغاز شد. خون‌آشام‌ها به ‌سرعت به اسلحه ‌خانه‌ ها هجوم برده و تمامی تجهیزات نظامی پیشرفته را به تصرف خود درآوردند . در این لحظه ، زمین دیگر تنها شاهد جنگ نبود ، بلکه شاهد یک نسل‌کشی وحشیانه بود. انسان‌ها یا به خون‌آشام تبدیل می‌شدند یا در برابر تیغ بی‌رحم خون‌آشام‌ها سقوط می‌کردند .

روز بعد ، جهان در شوکی مرگبار و عظیم فرو رفته بود . در عرض تنها یک روز ، چیزی جز ویرانی و خرابی باقی نمانده بود . هیچ‌ کجا از انسان‌ها خبری نبود و تمام جهان پر از خون و ویرانی شده بود . پسر از سرعت و موفقیت عملیات خود بسیار خوشحال بود، اما نمی‌بایست فراموش کرد که این پیروزی درخشان ، نتیجه‌ی یک سال تلاش بی‌وقفه و بی‌رحمانه بود .

جمعیت انسان‌ها به ‌سرعت کاهش یافت . در هر گوشه‌ی زمین ، خون آشام‌ ها در حال سلاخی انسان‌ ها بودند. پسر فرمان داده بود که حتی یک کودک نیز نباید زنده بماند. زمین به‌طور کامل با خون انسان‌ها سیراب شده بود ، اقیانوس‌ها به رنگ خون درآمده و تنها موجودات متمدن و زنده‌ی باقی‌مانده در این جهان ، خون‌آشام‌ها بودند .

حالا زمان آن فرارسیده بود که کنت دراکولا از غار خود بیرون بیاید و رسالت شوم خود را تکمیل کند. پس از نابودی کامل بشریت ، کنت دراکولا از دهانه غار بیرون آمد و در برابر دنیای تازه‌ای که پسر خلق کرده بود ایستاد . منظره‌ای که در برابر او گشوده شد ، شکوهی مرگبار و عظیم داشت . پسر ارتش خون‌آشام‌ها را در نزدیکی غار جمع کرده بود تا به کنت دراکولا سوگند وفاداری بخورند و بیشتر از همه ، پسر می‌خواست که کنت دراکولا را تحت تاثیر قرار دهد .

پسر با شتاب به سوی دراکولا رفت و با چشمانی پر از غرور گفت:

_تمامی انسان‌ها نابود شدند. تمدن آنها به‌طور کامل از میان رفته است .

کنت دراکولا با لبخندی شیطانی و آتشین ، از این خبر خوشحال شد ، اما در نگاه او ، حکمتی نهفته بود. به پسر گفت:

_خوشحالم که توانستی ماموریتی که به تو دادم را به‌خوبی انجام دهی. اما یک سوال دارم ، آیا مطمئن هستی که هیچ انسانی زنده نمانده است؟

پسر با صدایی محکم و مطمئن پاسخ داد:

_بله، کنت. تمام انسان‌ها نابود شدند. دیگر حتی یک نفر از آنها زنده نمانده است. زمین اکنون تنها در اختیار فرزندان شیطان است .

کنت دراکولا با نگاهی عمیق و سنگین گفت:

_ به یاد داشته باش که در جنگ ، اگر حتی یک نفر زنده بماند ، آن فرد می‌تواند از تاریکی بازگردد و برای انتقام به پا خیزد . بدان که جنگ با انسان‌ها همیشه ادامه خواهد داشت، حتی اگر کاملا نابود شده باشند. اما این راهم بدان ، که حتی اگر یکی از ما زنده بماند ، گویا همه‌ی ما زنده‌ مانده ایم . این را در ذهن خود حک کن .

پسر که از این سخن کنت دراکولا به وجد آمده بود، با کمال اطمینان گفت:

_ نگران نباشید کنت . تمام انسان‌ها نابود شدند و هیچ اثری از آنها باقی نمانده است .

کنت دراکولا با رضایت خاطر از این اطمینان گفت:

_پس اکنون دیگر نگرانی ‌ای وجود ندارد . این یعنی من توانسته‌ ام لیاقت خود را برای حکمرانی بر جهنم به شیطان اثبات کنم. حالا باید صبر کنم تا پدر به دیدنم بیاید و مرا جانشین رسمی خود اعلام کند .

پس از این گفت‌ و گو ، پسر در میان ارتش خود ، به‌ سرعت برنامه‌هایی را برای سامان‌دهی حکومت جدید آغاز کرد. او دولتی مستحکم و واحد ، به پادشاهی کنت دراکولا تشکیل داد و به تمامی خون‌آشام‌ها شغل ، خانه و امنیت داد .

در مدت کوتاهی ، زمین به چرخه‌ای جدید بازگشت ، اما این بار تنها خون‌آشام‌ها بودند که در آن زندگی می‌کردند . کنت دراکولا دستور ساخت قلعه‌ای عظیم و باشکوه را صادر کرد تا وقتی شیطان به زمین می‌آید ، قدرت و عظمت او در این قلعه نمایان شود. این قلعه، که در بهترین نقطه زمین قرار گرفته بود، به‌حدی عظیم بود که تمام تاریخ و شکوه خون‌آشام‌ها را در دل خود جای می‌داد. فضای درون قلعه به‌قدری وسیع بود که ارتش خون‌آشام‌ها به‌راحتی در آن جمع می‌شدند و کنت دراکولا می‌توانست برایشان سخنرانی کند .

همه‌چیز برای آمدن شیطان آماده بود. خون‌آشام‌ها در بهترین وضعیت خود قرار داشتند و قلعه‌ای با شکوه ساخته شده بود که نمایانگر حکمرانی کنت دراکولا و آماده‌سازی او برای پذیرش سرنوشت جدیدش بود. جهانی که روزی سرزمین انسان‌ها بود ، اکنون در اختیار فرزندان شیطان قرار گرفته بود و کنت دراکولا آماده بود تا جانشین واقعی جهنم شود .

چند روز پس از آن ، لحظه‌ای بی‌نظیر که خورشید در آسمان می درخشید ، کنت دراکولا به پسر فرمان داد تا ارتش را گرد هم آورد و آن‌ها را در محوطه سخنرانی قلعه مستقر کند . پسر این دستور را اجرا کرد ، ارتش در محوطه قلعه آرایشی نظامی به خود گرفت و بعد از آن پسر در کنار کنت دراکولا در جایگاه سخنرانی ایستاد .

ناگهان ، آسمان به طور غیرمنتظره‌ای تیره شد و ابرهای سیاه مانند اژدهایی خشمگین گرد هم آمدند. در دل این طوفان ، گردبادی مهیب شکل گرفت که به سرعت به سمت زمین نزدیک می شدند و همانطور که گردباد از آسمان فرو می‌ریخت ، فردی از آن بیرون آمد .

سکوتی مرگبار بر قلعه حاکم شد. تمامی سربازان، حتی کنت دراکولا، سر خود را به احترام پایین آوردند. تنها پسر بود که در اولین دیدارش با شیطان، از شدت حیرت نتوانست سر خم کند. کنت دراکولا سر خود را بالا آورد و با صدایی سنگین گفت:

_ای شیطان بزرگ ، از دیدارت خوشحالم . زمین دوباره به دست ما افتاده است و اکنون مکانی امن برای جوامع شیطانی است. اگر میل دارید ، ارتش من به تو سوگند وفاداری خواهند خورد یا حتی اگر خسته‌ای ، در مکانی که برایت آماده کرده‌ایم استراحت کن و همچنین اکنون که زمین را از چنگ انسان‌ها بازپس گرفته‌ام ، زمان آن رسیده که مرا جانشین خود کنی ، بگذار پادشاهی جهنم از آنِ من باشد .

شیطان که از این سخنان خشمگین شده بود ، به طرز وحشیانه‌ای گفت:

_ من شیطانم! پادشاه جهنم! میلیون‌ها سال ، جهنمیان پیش من فرستاده می‌شدند تا به آنچه لیاقتشان است برسند. هیچ‌کس نمی‌تواند این کار را بهتر از من انجام دهد. من تبعید شده بودم به تاریکی و آن را پذیرفتم تا بتوانم جهنم را کنترل کنم .

دراکولا با لبخندی که در آن هم درد بود و هم تمسخر، آرام پاسخ داد:

_تاریکی همدست تو نیست ، تو تنها مجبور شدی آن را بپذیری! ولی من در دل تاریکی متولد شدم ، با آن ساخته شدم ! هرگز نوری ندیدم و پس از آن هم که مرا به زمین فرستادی . حتی اگر خودت نخواهی ، پادشاهی جهنم حق من است ! پس از همه کارهایی که برایت کرده‌ام ، این حداقل چیزی است که می‌توانی برای من انجام دهی .

شیطان که از این جسارت کنت دراکولا به نقطه اوج خشم خود رسیده بود ، یک دست خود را به گردن کنت دراکولا انداخت و او را از زمین بلند کرد . فشار آن چنان شدید بود که کنت دراکولا نفسش به شماره افتاد بود . همه ی حاضرین ، حتی پسر، که شاهد این صحنه بودند ، در برابر قدرت شیطان عاجز بودند . پس از چند لحظه فشار بی‌رحمانه ، شیطان دستش را باز و کنت دراکولا را به زمین انداخت .

سپس با خنده‌ای پرطنین گفت:

_تو حتی نمی‌توانی در برابر من دوام بیاوری... با این حال خیال سلطنت در سر داری؟ اگر روزی من نابود شوم و وارثی باقی نماند، شاید آن زمان... شاید ، بتوانی به پادشاهی جهنم فکر کنی .

بعد از این سخنان ، شیطان خندید و به کمک گردبادی که آمده بود ، به جهنم بازگشت . پس از رفتن او ، کنت دراکولا از زمین برخاست و به پسر رو کرد:

_باید به فکر حمله به جهنم باشیم. تنها با جنگ و خونریزی می‌توانیم شیطان را تسلیم کنیم . صلح برای او وجود ندارد .

پسر که در اعماق دلش می‌دانست که این همه تلاش نتیجه‌ای نخواهد داشت ، با پوزخندی به سخنان کنت دراکولا پاسخ داد:

_تو حتی نمی‌توانی از خودت در برابر شیطان دفاع کنی، چطور می‌خواهی جهنم را تسخیر کنی؟ حرف‌های شیطان را بشنو و همین حکومت زمین را حفظ کن. شاید اگر خیلی خوش‌شانس باشی، از دستش ندی

کنت دراکولا که هرگز انتظار چنین سخنانی را از پسر نداشت ، با خشم سیلی محکمی به صورتش زد . ضربه چنان شدید بود که پسر ، بیهوش بر زمین افتاد . دقایقی بعد ، پسر با صدای نامفهومی در بیمارستان از خوابی عمیق بیدار شد .

دکتر کنار تخت بغل او ایستاده بود و در حال گفتن جمله‌ای بود: "به تخت بغل یک واحد آرامش بخش تزریق کنید." پسر که گیج و گم شده بود ، چشم‌هایش را باز کرد و از درد پهلو و سر خود نالید. با صدایی ضعیف از دکتر پرسید:

_آقای دکتر ، من اینجا چیکار می‌کنم؟ چرا پهلوم این‌قدر درد می‌کنه؟ مگه سیلی کنت دراکولا چقدر محکم بوده؟

دکتر با لبخندی تلخ جواب داد:

_کنت دراکولا؟ آهان ، زمانی که در کما بودی ، دیوانه‌وار صحبت می‌کردی. به هر حال، وقتی در کوچه‌ی پشتی یک رستوران بودی، کسی به پشت سرت ضربه زد و بیهوشت کرد. کلیه‌ات را برداشت و بدن بی‌جانت را رها کرد. صاحب رستوران تو را پیدا کرد و به بیمارستان آورد. سه ماه در کما بودی و با دستگاه‌ دیالیز زنده نگهت داشتیم.

پسر متوجه شد که تمام این رویدادها را در ذهنش گذرانده بود ، متوجه شد که اتفاقاتی که گمان می کرد در حال تجربه اشان است ، تنها توهماتی بیش نبودند . حالا، او در بیمارستان و تنها با یک کلیه در بدنی ضعیف قرار داشت. حتی اگر از بیمارستان مرخص می‌شد ، هیچ آینده‌ای برای او باقی نمانده بود .

پسر، در حالی که درد و رنج جسمانی از پهلو و سرش به جانش افتاده بود، در نگاهش هیچ‌چیز جز تاریکی باقی نمانده بود. شاید زندگی برای او یک بازی تلخ و بی‌معنی بود ، یک بازی که همیشه در آن شکست خورده بود. اما این بار، احساس کرد که این شکست‌ها دیگر از حد گذشته‌اند .

چشمانش، که اکنون دیگر به سختی قادر به دیدن روشنایی بودند ، به دکتر دوخته شد. لب‌هایش به‌زحمت حرکت کردند، اما کلماتش سنگین و محکم بودند :

_ آقای دکتر، در این دنیا دیگر هیچ چیزی برای من باقی نمانده است. این درد، این زندگی و این خاطراتی که دیگر برایم بی‌ارزش‌اند. من حتی نمی‌توانم از این تخت بلند شوم و به جای فرار از آن، فقط یک چیز می‌خواهم... یک مرگ سریع و بی‌درد. چون این زندگی دیگر هیچ چیزی جز عذاب بی پایان برای من ندارد .

دکتر که با دیدن وضعیت پسر، شرم و اندوه عمیقی در دلش احساس می‌کرد، به آرامی سرش را پایین انداخت. در چشمان او ، دلی شکسته ، بیشتر از هر چیز دیگری موج می‌زد . در دل او جنگی در حال وقوع بود . در نگاه پسر ، او تنها یک چیز می‌دید : شکست و شاید رهایی

دکتر، با قدم‌هایی آهسته به سمت درب اتاق حرکت کرد ، اما پیش از آن که بیرون برود ، آخرین کلمات پسر را در قلبش حک کرد. « هیچ چیزی برای من باقی نمانده است.... »

چند ساعت بعد ، نیمه‌شب بود. پسر در خواب عمیق فرو رفته بود و در تاریکی بی‌پایان ، به فراموشی کشیده می‌شد . دکتر وارد اتاق شد ، با دست‌های لرزان و قلبی سنگین . او سرنگی حاوی دارویی خاص در دست داشت که از آن هم تنها یک هدف داشت، پایان دادن به رنجی که بر دوش پسر سنگینی می‌کرد .

با دقت و سکوت ، سرنگ را در سرم پسر تزریق کرد . پسر که هنوز در خواب بود ، هیچ‌چیز حس نکرد . در همان لحظه ، در حالی که بدنش به آرامی از زندگی رها می‌شد، صدای آخرین نفس‌هایش به سکوت شب پیوست .

پسر، در آخرین لحظات ، به دنیای دیگری رفت، جایی که شاید برای اولین بار از رنج آزاد شده بود. در دنیای پس از مرگ ، دیگر هیچ چیزی جز آرامش نبود ، و شاید ، برای او، این تنها راه نجات بود .


📌 محل انتشار نسخه فارسی و انگلیسی:

این داستان به‌صورت رایگان و دو زبانه (فارسی و انگلیسی)، هم‌اکنون در پلتفرم‌های زیر در دسترس است:

  • Wattpad

  • RoyalRoad

  • Webnovel

  • Inkit

  • ScribbleHub

  • Academia.edu

  • Books

  • virgool

📎 علاقه‌مندان می‌توانند با جستجوی نام اثر: "No Sympathy in the Light" یا نسخه فارسی: "هیچ همدردی در روشنایی نیست" در پلتفرم‌های فوق نیز، این داستان را مطالعه نمایند.


This story is officially registered with Copyrightedio under registration code: xl2QyZGflF1Nh5sT. All rights reserved © A.R. Khairollahi.
This story is officially registered with Copyrightedio under registration code: xl2QyZGflF1Nh5sT. All rights reserved © A.R. Khairollahi.



۱۰
۲
احمدرضا خیرالهی | A.R. Khairollahi
احمدرضا خیرالهی | A.R. Khairollahi
✍️ نویسنده‌ی آثار فانتزی و روان‌شناختی با روایتی عمیق و شخصیت‌محور 🌌 خلق دنیاهایی تازه با الهام از اساطیر ایران باستان، تاریکی ذهن انسان و افسانه‌های فراموش‌شده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید