ویرگول
ورودثبت نام
امیرحسین صمدی
امیرحسین صمدیزندگی راز بزرگیست که در ما جاریست، زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست. یک دانش آموخته حقوق عمومی که دوست دارد خوب بنویسد!
امیرحسین صمدی
امیرحسین صمدی
خواندن ۱ دقیقه·۷ سال پیش

حکایتی در باب لقمه دورِ سر چرخاندن!

دوباره وقتی شروع کردم به نوشتن نمی دونستم باید چی بنویسم...

برای همین ترجیح دادم از یک داستان قدیمی شروع کنم:

داستان از اونجایی شروع شد که یک آدم پولدار دچار بیماری سختی شد

به صورتی که وقتی چشم هاشو باز می کرد درد شدیدی داخل سرش احساس می کرد و این باعث شده بود تا از لذت دیدن اطرافش محروم بشه...

پزشک های مختلفی برای درمان این فرد از دور و نزدیک اومدند ولی هیچ درمانی نتیجه نداد تا اینکه یک روز پزشکی که برای درمان مرد پولدار اومده بود پارچه سبز رنگی جلو چشم های مرد گرفت و از اون خواست تا چشم هاشو باز کنه، در کمال تعجب مرد پولدار بعد از مدت ها در چشمانش احساس دردی نکرد...

نظر پزشک این بود که برای درمان بیماری باید تا آخر عمر به هیچ رنگی غیر از سبز نگاه نکنه

مرد پولدار با خوشحالی پاداش زیادی به پزشک داد و از فردا شروع کرد به ساختن یک زندگی سبز برای خودش

خانه ای از مرمر سبز! پرده های مخمل سبز! و خادمانی با لباس سبز...

و زندگی مرد پولدار به سادگی می گذشت اما با این مشکل که نمی توانست از خانه اش خارج شود

کسانی را فرستاد تا پزشک را برای معالجه دوباره به خانه سبز دعوت کنند

پزشک جعبه کوچکی به همراه یک نامه برای مرد پولدار فرستاد... در نامه نوشته شده بود همیشه راه حل ها نباید سخت و گران باشند وگرنه خودشان مشکلاتی می شوند که برای خلاصی از دستشان راه حل های دیگری نیاز است...

درون جعبه یک عینک سبز بود! ساده ترین چیزی که برای دیدن تمام جهان به رنگ سبز نیاز بود...



پی نوشت اول: استارت آپ ها شکل می گیرند تا مشکلات با راه حل های ساده تری حل بشند اما خیلی وقت ها وسواسِ بی مورد ما استارت آپی ها باعث میشه تا راه حل های ما فقط باعث سخت و پیچیده تر شدن مشکلات بشند

پی نوشت دوم: من یک #استارت_آپی_نما بیشتر نیستم!

استارت آپکار آفرینیتوسعه فردیمشکلحل مشکل
۷
۲
امیرحسین صمدی
امیرحسین صمدی
زندگی راز بزرگیست که در ما جاریست، زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست. یک دانش آموخته حقوق عمومی که دوست دارد خوب بنویسد!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید