ویرگول
ورودثبت نام
امیرحسین صمدی
امیرحسین صمدیزندگی راز بزرگیست که در ما جاریست، زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست. یک دانش آموخته حقوق عمومی که دوست دارد خوب بنویسد!
امیرحسین صمدی
امیرحسین صمدی
خواندن ۳ دقیقه·۶ سال پیش

داستان یک تجربه پروژه ای: قسمت دوم...

خب همونطور که می گفتم بسم الله رو گفتیم و رفتیم سراغ موضوع و بعدش کار رسید به برنامه ریزی!

حقیقتش برنامه ریزی خیلی کار سختیه و خیلی هم مهمه
یه چیزی بین نقاش ها شایعه به اسم فوبیای کاغذ سفید!(یا یه همچین چیزی) و این شکلیه که این افراد وقتی که می خواهند شروع به طراحی بکنند از شروع کردن می ترسند و نمیتونند قلم رو روی کاغذ بکشند و همین باعث میشه خیلی از نقاشی ها و ایده ها هیچ وقت کشیده نشن!

خیلی جالبه نه؟؟ دقیقا همین موضوع رو وقتی قراره یه پروژه رو برنامه ریزی کنیم احساس می کنیم، اینکه نمیتونیم آینده رو تصور کنیم!

خب وقتی که نمیتونیم چیزی رو تصور کنیم باید چطوری در موردش برنامه ریزی بکنیم؟ این که خیلی سخته...

اما میدونید راه حل اون فوبیا برای هنرمند ها چیه؟

راه حلش خیلی سادس! اونها فقط باید شروع به کشیدن بکنند! و اینطوری بقیه ی نقاشی خودش رو به اونها نشون میده.

پس ما هم شروع کردیم به برنامه ریزی!

همیشه برای نوشتن برنامه از دست های زیادی باید کمک بگیریم!
همیشه برای نوشتن برنامه از دست های زیادی باید کمک بگیریم!


اول از بسط دادن هدفمون شروع کردیم.

خب ما می بایست اول دانشجو ها رو با ضرورت نوآوری و کارآفرینی آشنا می کردیم و بعدش در مورد زیست بوم باهاشون صحبت می کردیم و در نهایت هم چگونگی این کار رو براشون توضیح میدادیم.

بلافاصله بعد از این ایده ها شروع به اومدن کردند!

خب به فلانی میگیم بیاد در مورد ضرورت صحبت بکنه، تجربه ی خوبی هم داره و بین دانشجو ها شناخته شدست!

برای آشنایی با زیست بوم هم باید اولا یک نفر بیاد و اجزای مختلف زیست بوم رو توضیح بده! یک نفر هم نیازه از تجربیات خودش بگه!

و ....

پس اینطوری شد که برنامه رو نوشتیم

البته اصلا به این راحتی هم نبود و ما تا روز شروع هفته بار ها این برنامه رو تغییر دادیم

بعضی رو وقتی شرایط واقعی تر شد دیدیم توانایی برگزاری نداریم

بعضی هم وقتی که می خواستیم از سخنران ها دعوت کنیم دچار تغییر می شدند

خلاصه اصلا راحت نبود


یه مثال هم بزنم که روحتون شاد بشه!

توی همین فرایند برنامه ریزی از مسوولین مرکز خواستم تا افرادی که میشناختند رو معرفی کنند.

مدیر مرکز آقای فلانی رو معرفی کردند برای یکی از نشست ها!

ما هم اسم ایشون رو توی گوگل زدیم و شماره دفترش رو پیدا کردیم و زنگ زدیم و خیلی سریع هماهنگ شد!

بعدش دو روز مونده به شروع برنامه های هفته وقتی میخواستیم برای یاد آوری به همه مدعوین زنگ بزنیم دیدیم که انگار یه اشتباهی شده! ما به جای اینکه زنگ بزنیم به آقای فلانی به داداشش که اتفاقا اون هم توی این موضوع تخصص داشت زنگ زده بودیم!

سریع به مدیر مرکز زنگ زدم و موضوع رو گفتم، ایشونم چند تا تماس گرفته بود و شماره ی نفر اصلی رو گیر آورده بود و داد که ما زنگ بزنیم!

بعد از هزار بار که زنگ زدم بالاخره برداشت و گفتم سلام ، آقای دکتر فلانی؟

گفت بله

گفتم ما میخواستیم شما رو برای یکی از نشست ها دعوت کنیم

گفت از چه جهت؟

گفتم خب بالاخره شما مسوول مجموعه ی فلان هستید و تخصص هم دارید در اون زمینه!

گفت اولا من الان دو ساله دیگه توی اون مجموعه نیستم و ثانیا روزی که شما برنامه دارید هم توی وزارت ارتباطات با وزیر جلسه دارم (مرسی اَه...)

و تامام!

آخرش هم همون داداشش رو گفتیم بیاد! خیلی هم مشتی بود...

خب حالا باید بریم سراغ اجرا که بماند برای قسمت های بعدی!



پی نوشت یک: این مجموعه نوشته حاصل تجربه ی شخصی من در مدت مدیریت پروژه هفته کارآفرین بوده که البته شامل نظرات و نگاه های شخصی من به اتفاقات هم بوده پس قطعا قابل نقده و خوشحال میشم نقد بکنید.

پی نوشت دوم: واقعا خوشحالم که این پروژه رو قبول کردم و توی این استخرِ پر از کوسه ماهی پریدم. هرچند آسیب هایی هم خودم و تیمم دیدیم اما یه تجربه ی خیلی عالی برای من رقم زد.


۲
۰
امیرحسین صمدی
امیرحسین صمدی
زندگی راز بزرگیست که در ما جاریست، زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست. یک دانش آموخته حقوق عمومی که دوست دارد خوب بنویسد!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید