
مهارت حل مسئله و تکنیکهای حل مسئله از جمله عبارتهای جذابی هستند که بسیاری از ما علاقه داریم در موردشان بدانیم و بیاموزیم.
شاید چون چنین به نظر میرسد که حل مسئله (problem solving) از جمله مهارتهایی است که به هر حال، بهبود آن میتواند بر کیفیت زندگی و کسب و کار ما تأثیر مثبت بگذارد.
اما جالب اینجاست که بهرغمِ محبوبیت بحث حل مسئله و تکنیکهای آن، احتمالاً هنوز برای بسیاری از ما دقیقاً مشخص نیست که مفهومِ چنین مهارتی چیست و چه حوزههایی را در بر میگیرد و نهایتاً چگونه میتواند به ما برای تصمیم گیری بهتر کمک کند و بر کیفیت تصمیم های ما تأثیر بگذارد.
یان رابرتسون در کتاب حل مسئله خود مسئله را چنین تعریف میکند:
تعریف مسئله
وقتی وضعیت فعلی (Current State) خود را میشناسید و نیز میدانید که وضعیت مطلوب و هدف شما (Goal State) چیست؛ اما نمیدانید که با طی کردن چه مسیری میتوانید از وضعیت فعلی به وضعیت مطلوب برسید، عملاً با یک مسئله مواجه هستید.
مزیت این نوع تعریف مسئله این است که دیگر چیزی شبیه ۲+۵ در شمار مسئلهها قرار نخواهد گرفت. حتی بسیاری از چیزهایی که در حالت عادی در ریاضی به عنوان مسئله میدانیم و میشناسیم، از حوزهی مهارت حل مسئله خارج میشود. چون در بسیاری از این تمرینها، نقطهی آغاز و مسیر را میدانیم و صرفاً میکوشیم پاسخ را محاسبه و استخراج کنیم.
تفاوت مشکل و مسئله چیست؟ منظور از تبدیل مشکل به مسئله چیست؟
بسیاری از ما دو واژهی مشکل و مسئله را بهجای یکدیگر و در حد واژههایی مترادف بهکار میبریم.
این در حالی است که در مدیریت و برخی دیگر از شاخههای علوم انسانی، تفاوت مشکل و مسئله در نگاه کارشناسان و متخصصان، بسیار جدی است و مراقب هستند که این دو واژه را به جای یکدیگر بهکار نبرند.
البته ماجرا در حد یک حساسیت از جنس ادبیات نیست؛ بلکه توجه به فرق مشکل و مسئله باعث میشود که مهارت ما در تصمیم گیری و حل مسئله افزایش پیدا کند.
پیش از هر چیز، اجازه بدهید بر این نکته تأکید کنیم که مشکل را تقریباً میتوان با واژهی انگلیسی trouble همارز گرفت. در مقابل، مسئله بیشتر به واژهی انگلیسی Problem نزدیک است.
چند نکتهی زیر میتوانند تعریف مشکل و نیز تفاوت مشکل و مسئله را بهتر بیان کنند (+/+/+):
مشکل یک قضاوتِ حسی است؛ اینکه یک جای کار میلنگد و چیزی در جایی آنچنانکه باید باشد نیست (اما چه چیزی؟ در کجا؟ چرا؟ اینها را نمیدانیم).
مشکل میتواند یک نارضایتی، ناراحتی، نگرانی و یک وضعیت نامطلوب باشد؛ اما آنقدر مبهم که نمیتوان آن را توضیح داد و تشریح کرد.
وقتی حس میکنیم مشکلی وجود دارد، معمولاً معتقدیم که باید در آینده کاری برای رفع آن مشکل انجام دهیم. اما چه کاری؟ نمیدانیم. چون هنوز حتی در تعریف و توصیف وضعیت موجود، ضعف داریم.
مشکل در مقایسه با مسئله، بسیار مبهمتر است. مسئله شفافتر است و در آن، وضعیت فعلی و احتمالاً وضعیت مطلوب، تا حد خوبی مشخص شده است. آنچه نمیدانیم، روش و اقدامهای مناسب برای حرکت از وضعیت فعلی به وضعیت مطلوب است.
بسیاری از مشکلات وجود دارند که اصلاً دیده نمیشوند. هنر ما در زندگی شخصی و در محیط کار این است که مشکلات را ببینیم و به آنها توجه کنیم (دیدن در اینجا تقریباً معادل notice است).
مثلاً ممکن است در رابطه عاطفی میان دو نفر، مشکل وجود داشته باشد؛ اما یکی از این دو نفر، اصلاً متوجه نشده که مشکلی وجود دارد.
همین که فرد، متوجه میشود که جایی از این رابطه میلنگد و همه چیز، خوب و مطلوب نیست، به مشکل در رابطه، توجه کرده است.
توجه به مشکل بسیار مهم است و اگر مشکل را نبینیم، به احتمال زیاد آن مشکل عمیقتر، گستردهتر و پیچیدهتر میشود و در آینده ما را با مشکلات بزرگتر و جدیتری روبرو خواهد کرد.
اما دیدن مشکل، کافی نیست. حالا باید مشکل را به مسئله تبدیل کرد. به این معنی که:
ابتدا باید ببینیم که وضعیت فعلی چیست.
سپس مشخص کنیم که وضعیت مطلوب ما چیست و چه باید باشد.
در ادامه باید راهکارهایی برای تغییر وضعیت موجود و رسیدن به وضعیت مطلوب جستجو کنیم و از میان آنها، مناسبترین راهکار را انتخاب کنیم (این مرحلهی آخر، همانچیزی است که به آن تصمیم گیری گفته میشود).
توجه داشته باشید که وقتی یک مشکل را بررسی میکنیم، ممکن است متوجه شویم که این مشکل، ترکیبی از چند مسئله است. بنابراین برای مواجهه با آن مشکل، باید چند مسئله را به موازات یکدیگر تعریف و بررسی کنیم.
هیچگاه در درس مهارت حل مسئله، مسئلههای استاندارد آموزش داده نمیشوند.
در واقع فرض بر این است که هر فردی در حوزهی تخصصی خود، مسائل استاندارد را میشناسد و راه حل آنها را میداند. در زندگی شخصی و محیط اجتماعی هم، هر یک از ما مسئلههای مختلفی را آموختهایم و روشهای حل آنها را نیز به تجربه فراگرفتهایم.
اما درس مهارت حل مسئله میخواهد (و باید بکوشد) به ما کمک کند که بتوانیم از دانستههای خود در زمینهی حل مسئلههای استاندارد، برای رویارویی با مشکلات (که ترکیبی مبهم و پیچیده از مسائل و به عبارتی، یک مسئلهی غیراستاندارد محسوب میشوند) استفاده کنیم.
مسئلهها را میتوانیم بسته به نیاز و دغدغهای که داریم، به شکلهای متفاوتی طبقهبندی کنیم.
گاهی اوقات مسئلهها را به فوری و غیرفوری تقسیم میکنند؛ گاهی تقسیمبندی به کم اهمیت و بااهمیت مفیدتر است.
گاهی مسئلهها به تکراری و تازه تقسیم میشوند؛ گاهی هم آنها را بر اساس میزان پیچیدگیشان طبقهبندی میکنند.
هر چه در تشخیص و طبقه بندی مسئله بهتر عمل کنیم، احتمال موفقیت ما در حل آن مسئله افزایش پیدا میکند.
ما در بحث تکنیکهای حل مسئله چند طبقهبندی مختلف را میآموزیم و در آینده بر اساس نیاز خود در هر مسئله از آنها استفاده خواهیم کرد.
یکی از روشهای سنتی در تقسیمبندی مسئلهها، طبقهبندی آنها بر اساس میزان پیچیدگی است.
این روش توسط ژوزف جوران از بزرگان مدیریت کیفیت رواج پیدا کرد، اما به نظر نمیرسد نخستین بار توسط او مطرح شده باشد و احتمالاً بتوان ریشهی آن را در صنعت خودروسازی ژاپن پیدا کرد. این طبقهبندی مسئلهها مانند بسیاری از طبقهبندیهای رایج در مدیریت، کاملاً صلب و خشک نیستند.
مثلاً ممکن است شما یک مسئله را در دستهی دوم قرار دهید؛ اما همکارتان اصرار داشته باشد که این یک مسئلهی نوع سوم است.
اما همچنان یکی از شیوههای ارزشمند طبقهبندی است که به ما کمک میکند کمی به مسئله نزدیکتر شویم و آن را بهتر ببینیم و بفهمیم.
همه ما علاقه داریم که در مهارت تصمیم گیری توانمندتر شویم.
اما باید به خاطر داشته باشیم که مهارت تصمیم گیری را نمیتوان به صورت ناگهانی و در یک گام، بهبود بخشید.
باید به تدریج و از زوایای مختلف، به مهارت تصمیم گیری بپردازیم و به تدریج خود را در ابعاد مختلف آن تقویت کنیم.
هنگامی که به هشت خرده مهارت کلیدی در تصمیم گیری پرداختیم، به عنوان اولین جزء از اجزاء هشتگانهی مدل PrOACT به این نکته پرداختیم که باید مسئله را به درستی تشخیص دهیم.
به عبارتی بدانیم که تصمیم ما از چه مسئلهای ناشی شده و برخاسته است.
ما انسانها در تعریف مسئله برای تصمیم گیری، مشکلات و خطاهای زیادی داریم.
همچنین بسیار پیش میآید که یک مسئله را از روی عادت و بدون هرگونه فکر و تحلیل آگاهانه، تعریف کنیم.
شاید به همین علت است که اکثر بزرگان و اندیشمندان حوزه تصمیم گیری، بر اهمیت تعریف مسئله به اندازهی اهمیت تصمیم گیری و حل مسئله و گاه حتی بیش از آن، تاکید کرده اند.

این جمله از ریچارد سال ورمن (Richard Saul Wurman) انتخاب شده که دو کتابِ اضطراب اطلاعاتی (Information Anxiety) و فهمِ فهمیدن (UnderstandingUnderstanding) او – با توجه به مباحث یادگیری و رسانه در متمم – میتوانند برای دوستان متممی بسیار جذاب باشند (فهمِ فهمیدن، در سال ۲۰۱۷ نوشته شده، اما اضطراب اطلاعاتی، کتابی قدیمی و کلاسیک و البته همچنان سرشار از ایدههای مفید و ارزشمند است).
با وجود توضیحاتی که دربارهی سال وُرمن مطرح کردیم، جملهی مورد نظرمان را میتوان مستقل از گوینده به بحث گذاشت:

مطالب فوق از وب سایت متمم متعلق به استاد فرهیخته و ارجمند مهندس محمدرضا شعبانعلی اقتنباس شده است . برای آشنایی بیشتر دراین حوزه به آدرس اینترنتی ذیل مراجعه نمایید .