سفید باش...

سایه ، سایه ، سایه ... به همه جا می زنند ؛ همه جا وجود دارد . وقتی راه می روی پشت سرت ، رو به رویت ، همه جا هست . گاهی خودت دست به کار می شوی و به چشمانت سایه می زنی ؛ گاهی سایه ، خودش را به تو می زند . فرقی نمی کند ، به هر حال او خودش را از راهی به شما خواهد رساند.

سایه سیاهی محض است . تنها چیزی است که رنگ ها را می خورد . درخشندگی رنگ ها را می دزدد ، سفیدیشان را می سوزاند ، رنگ صورتی را می بلعد و رنگ آبی را در چاه فراموشی می اندازد . سایه تنها چیزی است که با رنگ ها دشمنی دارد .

دور و بر همه ما سایه هست ، تاریکی هست ، سیاه هست . شب که می شود ، می خوابم چون که می دانم بعد از هر شبی روز هست . در روز باشم ، در شب از سایه هراسانم ، هراسانم .

سایه ها زیاد هستند . آنها مردم را در خود غرق می کنند . آنها عمق دارند ؛ هر چه بیشتر در آنها فرو بروی می میری ، چون دیگر رنگی برایت باقی نخواهد ماند و عمر ما به رنگ ها بستگی دارد . هر چه بیشتر رنگ داشته باشی ، سیاهی تو کمتر خواهد بود و سفید می شوی . آری ، از همه رنگ ها داشته باشی ، سفید می شوی ؛ سفید خالص ....

در زندگی خود مراقب سایه ها باشید ؛ از هر دری وارد می شوند و درخشش شما را می سوزانند ؛ ولی آنها فقط از یک در بیرون می روند . دری که قفلش دست شماست و کافیست که فقط درش را باز کنی . کافیست که مداد رنگی ها را جمع کنی و همه با هم به سوی آن در به حرکت درآیید . قرمز ، سبز ، آبی ... همه را لازم داری ...!