صورتت را آب بزن !

صورتت را آب بزن !

هر روز که از خواب پا می شویم ؛ هر روز که خورشید نقاب سیاهی ماه اش را کنار می زند و درخشش را می بینیم ؛ هر روز که مادرمان برای صبحانه تعارف می کند ؛ هر روز که لباس هایمان را می پوشیم ؛ هر روز که در پی چای و شکلات به مغازه می رویم ؛ هر روز که خمیازه می کشیم و دستمان را تا تهش در صورتمان فرو می کنیم ، ناگهان می شنویم که رقص ستارگان شب دیگر قابل دیدن نیست . موردی نیست ؛ لابد موزیک تمام شده است و یا کمر ستارگان از عشق بازی ها دیگر توان رقص کمر ندارد .... آری هر روز که از خواب پا می شویم ، می بینیم که رقص تمام شده است و الآن آواز خواندن خورشید شروع شده است . می رقصد ؛ با زمین می رقصد و هر دو در این رویای شبانه ، روز ما را می سازند.

صورتت را آب بزن !

ساعت ها از کمر بازی ها می گذرد و خورشید همچنان توان دارد . عینک دودی خود را روی موهایش می گذارد و از زمین معشوقه می سازد . زمین عاشق خورشید است . هم زمین هم خورشید ، هر دو معشوق اند ، و همه می دانند که ماه تنها بچه آنان است ؛ بچه ای که دور مامانش می گردد و مامانش هم دور پدرش . پدرش هم هر دویشان را بوس می کند ؛ به آنها نور می تاباند و آنها هم به او نور باز می تابانند . اما همه منتظر تو هستند ...

صورتت را آب بزن !



+مادر جان صبحانه حاضر است ! بیا که مربا دارد به تو چشمک می زند.

-

+مادر جان ، چایی ها هم صبح به خیر می گویند !

-

+مادر جان بیدار شو ؛ الآن ساعت به خاطر تو خودکشی می کند ....

-

+مادر جان ، شبکه سه هم به تو سلام صبح به خیر می گوید !

-

+مادر جان ، شب خداحافظی کرد و رفت ، الآن وقت سلام علیک با صبح است...

-

+مادر جان ، پاشو و صورتت را آب بزن تا خواب از سرت بپرد.

-صورتـت را آب بزن ؟

+آری ...

صورتت را آب بزن !